Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 8, 2009

دل‌مان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبح‌گاهی خیابان‌های تنگ ِ دی‌روز ِ خودمان

خواهرم می‌نویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمی‌رسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غم‌انگیز است
ما باید به خانه‌هامان برگردیم
و چهره‌های شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آن‌ها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان به‌ترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته می‌نوشد
ما خسته‌ایم .. باید به خانه‌هامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ هم‌سایگان بنشینیم
و فنجان‌های اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد می‌بریم
یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه ‌وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جاده‌های مه‌آلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند
برادران ما در سینا می‌میرند
قبری برای آن‌ها نیست
باغستان‌های درهء نیل را اجاره داده‌اند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند ...
باید به برادرت که عیله تو توطئه می‌کند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاس‌بان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت

*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده


[+]


Comments: Post a Comment