Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 8, 2009

يه وقتايی با اطمينان خاطر خيال می‌کنی هر چی تو ذهنته درسته و امکان نداره اشتباه کنی و اينا، مث امروز که اصلن حوصله‌ی‎‌ معاشرت نداشتم و مطمئن بودم بچه‌ها يه رستوران مزخرف انتخاب کرده‌ن و عزا گرفته بودم چه جوری تحمل‌شون کنم، اما برعکس از همون اولی که پامو گذاشتم تو ماشين تا خود رستوران جديده و کافه‌هه و معاشرت بعدش اون‌قد خنديديم و بهم خوش گذشت که هی هر پنج دقيقه يه بار ته دلم شرمنده می‌شدم از اون‌همه پيش‌داوری و غر مستتری که داشتم از صبح.

بعد اين پيش‌داوری‌هه به سلامتی نابود نمی‌شه که، صرفن در اشکال مختلف از صورتی به صورت ديگه در مياد و تو هرچه‌قدرم تلاش کنی آدم گارد-نداری باشی، بازم يه جاهايی دم‌ش می‌زنه بيرون. بعد يه وقتايی آدم با خودش فکر می‌کنه کاش اين‌همه تجربه نکرده بود همه چيو، کاش می‌شد يه کارايی يه آدمايی يه چيزايی هنوز برای بار اول اتفاق بيفتن تو زندگی، بی‌هيستوری و بی‌بک‌گراند و بدون پيش‌داوری ذهنی.

اوهوم. آدم گاهی هيجان جديد دلش می‌خواد در زندگانی.


Comments:
من عادتهای قدیمی رو به هیجانات جدید ترجیح می دم!مگر اینکه این تجربه های جدید رو با آدمای قدیمی داشته باشم!ا
 
Post a Comment