Desire Knows No Bounds




Monday, May 31, 2010

سعیده یونسی - «همه‌ی روزها شبیه هم نیست» - آکریلیک روی بوم - 40.40 - 1388
[+]

...اصلن یکی باید بردارد یک روزی از «صورتک»ها بنویسد. از تمام صورتک‌های پیدا و پنهانِ آدم‌ها. از این چندگانه‌های تودرتو و هزارگانه‌های مُدام. از صورتک‌های در خلوت، صورتک‌های میانِ جمع، صورتک‌های در سفر، صورتک‌های در انکار. از زنی که این جملات را می‌نویسد. از زنی که خرید می‌کند و چهره‌اش شبیه نویسنده‌ی این جملات نیست. از زنی که شیرجه می‌زند در آب و هر دو زنِ قبلی را از یاد می‌برد. که انگار این صورت‌ها، تکه‌های مطیعِ «من»اند، این‌جا و آن‌جا. هر کدام تاریخ و جغرافیای متفاوتی دارند از من، بی‌که ادعای هویتی جداگانه داشته باشند. توابعی نامستقل از من، وابسته‌ی زمان و مکان...

..
  



Saturday, May 29, 2010

جذابیت آشکار زندگی بورژوازی
..
  




مرا ستاره‌ پولادینی کنار ماه نشانده است
و هیچ دستی قادر نیست که از درون این معماری عبور کند

براهنی
..
  



Thursday, May 27, 2010

لای در که باز می‌شه، یه هُرم خنک سایه‌دار می‌زنه تو صورت آدم. درو که پشت سرم می‌بندم، تمام هیاهوی بيرون قطع می‌شه، انگار وسط بازی فوتبال دکمه‌ی میوت رو زده باشی. شربت شاه‌نسترن خنک و گاتای خرما و گردو و یه بشقاب چوبی کوچیک، پر از زردآلو و گیلاس و گوجه‌سبز. بوی نم کولر و توتون همیشه‌گی. «شیلر» با صدای آروم داره پخش می‌شه. دنیا آروم می‌گیره. هر اتفاقی اون بیرون بيفته، این‌جا همیشه خنک و سایه‌داره. این‌جا همیشه می‌شه با صدای آروم حرف زد و بغض کرد و گریه کرد و خندید، بی‌که صدات بره بيرون، بی‌که باد حرفاتو مث یه مشت روزنامه‌ی باطله پخش کنه این‌جا و اون‌جا. هر اتفاقی بیفته اون بیرون، هر چه‌قد آدما با صداهای بلند دهناشونو باز و بسته کنن و بوشون همه‌جا رو برداره، این‌تو آب از آب تکون نمی‌خوره. یه تیکه بهشت خنکِ ساکت، که هیچ زلزله‌ای بلد نیست آرامشش رو به هم بزنه.
..
  



Wednesday, May 26, 2010

وحید چمانی - بدون عنوان - از مجموعه‌ی «اسیدهای آمینه» - رنگ روغن روی بوم - 50.70 - 1386
[+]


آدم‌های وحید چمانی در نگاه نخست موجودات فرا-زمینیِ سینمای علمی‌تخیلی را به ذهن مخاطب متبادر می‌کنند. چشم‌هایی تهی و بی‌مردمک، صورت‌هایی خارج از تناسبات انسانی، و شکاف‌هایی که جابه‌جا، در چهره و اندام‌شان جا خوش کرده است. پوشش و اجزای مختلف این آدم‌ها نشان از قجری بودن‌شان دارد. وحید چمانی با استفاده از چند عنصر چشم-آشنا، برای آدم‌هایش شناسنامه می‌نویسد. سپس از آن‌ها فاصله می‌گیرد و با نگاهی منتقدانه به‌شان چشم می‌دوزد. روبنده‌هاشان را کنار می‌زند، زیر عبا و چادرشان می‌خزد، و خلوت‌شان را به ما نشان می‌دهد. آدم‌های وحید چمانی در مواجهه با این برهنه‌گی‌ها دست و پای خود را گم می‌کنند. هم‌چنان مات و مبهوت به ما خیره می‌شوند بی‌که قادر باشند واکنشی از خود نشان دهند. مجموعه‌ی این اجزاء متفاوت، همگی نشان از روایتی چندوجهی دارند که خود را پشت آثار هنرمند پنهان کرده است. ارجاعات بصریِ مکرر به سکوت و بهت و بی‌عملیِ اسیدهای آمینه در قاب‌هایی ثابت اتفاق می‌افتد و ما هرگز نخواهیم دانست در ذهن‌شان چه می‌گذرد، که آیا در قاب بعدی زبان به سخن می‌گشایند یا نه، که هرگز لب از لب باز می‌کنند یا نه.
..
  



Monday, May 24, 2010

به‌درستی‌که اوهوم 2

«بدورد بغداد» نه تنها بهترین فیلم جشنواره امسال بود، بلکه می توان آن را یکی از بهترین فیلم های دهه 80 سینمای ایران نامید. همه فیلم به زبان انگلیسی و عربی با ساند ترک های عربی، اسپانیایی و بیتلز. به لحاظ بصری و ایده های دیداری هم کم نظیر است. با دوربین روی دست، کادر های نامتعارف، رنگ های کرم و تدوینی هماهنگ با مضمون فیلم... آن هم به عنوان فیلم اول. جای تبریک داشت واقعا.

پی نوشت: در بدرود بغداد مزدک میر عابدینی ( که طبعا ایرانی است ) انگلیسی را با لهجه آمریکایی و پانته آ بهرام ( که طبعا ایرانی است ) عربی را چنان با مهارت و درست حرف می زنند که آدم واقعا شک می کند که آنها ایرانی باشند. به این بهانه خواستم بنویسم شرم بر شما. شرم بر شما که آن فیلم اشتباهی را ساخته اید که یک لشکر بازیگر ایرانی در فضای اوایل انقلاب و در یک روستای دور افتاده فارسی را با لهجه انگلیسی وراجی می کردند.

علیلطفی
..
  




سر حرفم وایستاده‌م. سر حرفم وایستاده‌م و از خودم در شگفت‌ام و می‌دونم چه‌همه آدمِ پروژه‌های کش‌دارِ فرساینده نیستم. سر حرفم وایستاده‌م و از همه‌وقت قوی‌ترم و زندگی بر وفق مرادترمه و می‌دونم روزهای سختی در پیش دارم.  دنیام یه جور عجیبی شده. انگار رفته باشم تو سونای بخار و جز یه قدمی‌مو نبینم. اولین باریه که اِشراف ندارم به جاده‌ی روبروم، اما سرمو انداخته‌م پایین و کناره‌ی جاده رو گرفته‌م و دارم می‌رم جلو. این توی مه بودن هیجان‌زده‌م می‌کنه، نامعلوم بودنِ فردا سر حالم مياره، و جدید بودنِ راه، حواسم رو شیش دنگ به خودش جلب می‌کنه. دارم از خودم انرژی می‌گیرم. اعتماد به نفس دارم، زیاد. هرچند از اون آدمِ عاقلِ منطقیِ واقع‌گرا چند قدم فاصله گرفته‌م و دوباره برگشته‌م به حال و هوای اوایل دهه‌ی هفتاد. «فالو یور هارت»، ولی بی‌هیاهو، بی‌احساساتی‌بازی، آروم و صبور و امیدوار، با پاهایی که رو زمین‌ئه. 
صبور؟

آدم‌های دور و برم این‌بار فراتر از حد انتظارم ظاهر شدن. هر کدوم مدل خودشون شگفت‌زده‌م کردن. انگار برای اولين بار بود که می‌ديدم‌شون. مامان رو که رسمن دارم دوباره می‌شناسم. انگارتر یه چیزی هست تو قصه، که همه‌مون رو عوض کرده.

اگه حالا بیای ازم بپرسی، جواب می‌دم که اوهوم، حالم خوبه و حتا خوش‌بختم.
..
  



Sunday, May 23, 2010

پاییز 87 یه نمایشگاه برگزار شد تو گالری «ده»، با عنوان «گوش ونگوگ». تو اون مجموعه از چند هنرمند ایرانی خواسته شده بود با موضوع «گوش ونگوگ» کار ارائه کنن. فارغ از جذابيت موضوع، ويژگی‌ای که تو این پروژه مورد علاقه‌ی من بود، امضاهای شخصی نقاش‌ها بود توی کاراشون. این‌که تو بدون خوندنِ اسم، از روی کارا بتونی تشخیص بدی کدوم کارو کی کشیده. انگار ده تا پست وبلاگی گذاشته باشن جلوت و ازت بخوان تشخیص بدی کدوم پست رو کی نوشته.

حالا دوباره همین روزها یه سری ديگه از همین پروژه تو گالری «ده» به نمایش گذاشته شده با عنوان «مجموعه‌ی موناليزا». و طبعن دوباره اجراهای شخصی چند هنرمند ايرانیه از مونالیزا: فرح اصولی، افشین پیرهاشمی، عباس کیارستمی، فریده لاشایی، پرویز تناولی و .. به اضافه‌ی یادداشت‌هایی که بهزاد حاتم توی بروشور نمایشگاه در مورد هر کدوم از کارها نوشته.



یکی از کارهای جانبی اما جالب نمایشگاه، گرافیتی آقای «بنکسی» بود. آقای بنکسی يکی از محبوب‌ترین و مرموزترین آقاهای گرافیتیِ دنیاست، که تا حالا هیچ‌کس چهره‌ش رو ندیده. چرا؟ چون در بریتانیا گرافیتی جرم محسوب می‌شه و شناخته شدن هنرمند همانا و بدرود دیوارنگاری همان. بنابراین مدلش این‌جوریه که شب می‌خوابین و صبح پا می‌شین می‌بینین روی دیوار خونه‌تون یه نقاشی چندهزاردلاری کشیده شده، بی‌که کسی ردی از هنرمند رو دیده باشه. از کارای معروف این آدم گرافیتی‌های دیوار بیت‌اللحم‌ئه، دیوار حائل بین اسرائیل و فلسطین. چه‌بسا اگه گذارش به ایران میفتاد، با توجه به روحیه‌ی ماجراجوش یه جرم مضاعف مرتکب می‌شد و روی دیوارهای شهر یه «وی»ِ گنده می‌کشید. از خل‌خلیسم این آقا همین بس که برمی‌داره رو یه سنگ رودخونه‌ای، دو تا ازین انسان‌های اولیه‌ی عصر حجر حک می‌کنه، که هر کدوم یه سبد چرخ‌دار سوپرمارکت دست‌شونه، بعد یه اسم و تاریخِ فیک هم حک می‌کنه رو یه پلاک برنزی و کار رو یواشکی می‌ذاره جزو آثار فلان موزه، بی‌که طی هشت روز اول کسی متوجه بشه این سنگ به‌کل فیک‌ئه و اثر باستانی نیست. 

خلاصه که اگه رفتین گالری ده، جلوی کار بنکسی که وایستادین، یه گپ کوچیک با آقای حاتم بزنید راجع به‌ش تا خوش‌حال شه از این‌که ببینه آدمای دیگه‌ای هم به جز خودش و حمید هستن که بنکسی بشناسن:دی
 
..
  



Saturday, May 22, 2010

همه‌چیِ همو می‌دونیم، تقریبن. با این‌که پیشِ هم نيستيم، اما می‌دونيم اون يکی الان کجاست و با کیه و داره چی‌کار می‌کنه. نه که آمار باشه، نه؛ خودجوش و خودبه‌خود اين‌جوری شده. تا اين‌جاش همه‌چی خوبه. 

يه روزايی اما، يه روزايی هست در زندگانی که زياد پای کامپيوتر نيستم و همه‌ش بيرونم و کم‌ام تو جی‌ميل و گودر، يه روزايی که سرم شلوغه و سرِ فرصت تلفنامو جواب نمی‌دم و نيستم هی. تو بعضی ازين روزا وقتی سر و کله‌م پيدا می‌شه دوباره، می‌بينم يه چيزی فرق کرده. تعداد ميل‌هام يه جوری شده. وبلاگ‌ش آپ‌ديت نشده. با خودم حدس می‌زنم حتمن يه سری عکس اروتيک هم تو گودر شر کرده. می‌رم می‌بينم اوهوم، يه سری عکس اروتيک تو گودر شر کرده. يه هم‌چين شبايی بايد سريع ريواند کنم روزمو، ببينم کجا بودم و با کی بودم سپيده.

اين‌جور وقتا يادِ حرف اون رفيق قديمی ميفتم، که می‌گفت تو هيچ‌وقت به آدمِ مقابل‌ت اين آرامش خاطرو نمی‌دی که خيال‌ش از بابت تو راحت باشه. يا بلد نيستی، يا نمی‌خوای، يا نمی‌تونی اعتمادِ کاملِ پارتنرت رو جلب کنی. هميشه يه تعليق دائمی گوشه‌ی ذهن‌ش ايجاد می‌کنی که انگار هر لحظه ممکنه از دست‌ش سُر بخوری و بری يه جای ديگه.

قبلنا که اين حرفا رو می‌شنيدم، برام مهم نبود، اذيت نمی‌شدم. چرا؟ لابد چون اون‌قدرا کِر نمی‌کردم در مورد آدما، در مورد آدمه. ترجيح می‌دادم مدلِ خودمو داشته باشم و با سيستمِ خودم زندگی کنم. حالا اما دارم می‌بينم چه‌همه سخته اين‌بار برام، تماشای اين بی‌اعتمادی. چه‌همه غصه‌دار می‌شم، يا حتا هِرت می‌شم ناراحت می‌شم، وقتی می‌بينم که اوهوم، باز هم آدمِ مقابلم داره نمی‌تونه به‌م اعتماد کنه. انگار هميشه يه جايی از خيال‌ش از بابت من ناراحته. با خودم فکر می‌کنم چرا؟ جوابی ندارم جز اين‌که توجيه کنم آدما انگار با همون فِرست ايمِيج‌ای که از من دريافت می‌کنن باقی می‌مونن. انگار سابقه‌ی چندين و چند سال دوستی نمی‌تونه اون فِرست ايمپرشن‌ئه رو عوض کنه. هنوز منو به همون چشم نگاه می‌کنن، که روز اول. هنوز منو با همون خط‌کش قضاوت می‌کنن، که روز اول. 

سخته خب، و بيش‌تر از سخت، بی‌انصافيه به‌خدا.
..
  



Wednesday, May 19, 2010

بعضی آدم‌ها هستند در زندگانی
که به تنهايی می‌توانند شما را تا تهِ یک فیلمِ متوسط -با تعداد متعددی لحظات شبهِ هندی- روی صندلی نگه دارند
بی‌که نقاط ضعف فیلم چیزی از ارزش بازيگری و تاثیرگذاریِ آن‌ها کم کند
مثلن نوید؟
نتچ
مثلن نگار جواهریان در «طلا و مس»

رسمن پدیده‌ی این روزهای برهوت بازيگری‌ست این دختر
..
  



Tuesday, May 18, 2010


اگر يک روز سه‌شنبه‌ای کله‌ی صبح بلند شدید رفتید یک جای عجیبی ته‌های شهر، نشستید وسط یک قهوه‌خانه‌ای، چارزانو، روی تخت، املت و نیم‌روی مخصوص و سرشیر-عسل و چایی شیرین و نان بربری خوردید با مهندس «غین»، بعد همان اول صبح‌ای باهاش رفتید سر پروژه و او هی برای خودش گپ زد از در و دیوار و شما همین‌جوری بی‌که حواس‌تان زیاد به محتوای حرف‌هاش باشد از محضرش لذت بردید و با خودتان فکر کردید حضور بعضی آدم‌ها فی‌نفسه چه غنیمتِ بزرگی‌ست در زندگانی، بعد همین‌جوری کار و مخلفات‌تان را با هم انجام دادید تا ساعت یازده، بعد یک‌هو قرار شد خودتان را نیم‌ساعته برسانید قیطریه و فاینالی روپوش‌های دل‌خواه‌تان را سفارش بدهید بدوزند برای‌تان، بعد برگشتنی طبق معمول یک عدد اسموتی خریدید و حوالی پل صدر پیاده شدید، اگر همین‌جوری که داشتید به یاد خانوم نانسیِ «ویدز» اسموتی‌تان را خِرت‌خِرت کنان می‌نوشیدید و با نوک دندان‌های نیش‌تان با نی‌اش ور می‌رفتید ناغافل با پیشانی خوردید توی در «آرت سنتر»، خب طبعن بروید تو، طبقه‌ی منفیِ یک، نمایش‌گاه مجسمه‌های آقای «مجید شعبانی» را تماشا کنید، از ترکیب استخوان‌های اسب و شتر و گوسپند و خل‌خلیسم متواضعِ کارها کلی کیف کنید، خوب بخندید و با خودتان فکر کنید چه‌همه گودرشه این آقاهه.

..
  





دو-ماه‌نامه‌ی «نافه» منتشر شد. [+]
..
  



Thursday, May 13, 2010


Golnar Tabibzadeh, 'Pieta', 170x140 cm, Mixed Media on Canvas, 2009


آقای ایگرگ دفترم را ورق می‌زند. آرام. با سرعت ثابت. گاهی اما روی بعضی صفحه‌ها مکث می‌کند. چشمانش را تنگ می‌کند که يعنی دارد با دقت می‌خواند. اين‌جور وقت‌ها کنجکاوی‌م می‌گیرد که کدام نوشته نگه‌ش داشته است. کدام سوژه توجه‌ش را جلب کرده است. معمولن حدس‌هایم غلط از آب در می‌آیند. معمولن‌تر به نوشته‌هایی علاقه نشان می‌دهد که زیاد شخصی نیست. که زیاد سانتی‌مانتالیسم قاطی‌ش نیست. از آن دست نوشته‌هایی که اتفاق‌ای بیرون از من باعث نوشتن‌شان شده است. یادداشت‌هایی که همین‌جوری ورورور نوشته‌ام‌شان، بی‌که خودم را دچار فرم و ادا اطوارهای نوشتاری کرده باشم.

این‌بار تا ته دفتر را که ورق زد، چند صفحه برگشت عقب. مال روزهای پارسال بود نوشته‌ها، جسته و گریخته، یادداشت‌های دو سه خطی از در و دیوار. فیلم‌هایی که دیده‌ام، گالری‌هایی که رفته‌ام، کتاب‌هایی که خوانده‌ام. کافه‌ها و رستوران‌هایی که دوست داشته‌ام. آدم‌هایی که کشف کرده‌ام. گفت چرا مرتب‌شان نمی‌کنم. چرا مدام و جدی نمی‌نویسم‌شان. چرا همه‌چیز را می‌گذارم توی کشو، برای یک‌روزی، یک‌جایی، یک‌وقتی. راست می‌گوید. من آدم آرشیوم. هر چیزی را که داشته باشم، به محض خریدن‌اش، گرفتن‌اش، داشتن‌اش، اصلن امان از این «داشتن»، خیالم که راحت می‌شود از داشتن‌ِ چیزی، کسی، می‌گذارم‌اش توی کشو، برای سر فرصت. بعد می‌بینی هزار سال گذشته و هنوز سر فرصت نرسیده. (رکورد ویرگول‌ام از خودم)

این‌جوری شد که شروع کردم ورق زدن صفحات گذشته. نوت‌هایی که برداشته بودم روزی چیزی بنویسم راجع‌به‌شان. یادداشت‌هام از گالری‌ها و نمایشگاه‌های مختلف. این‌‌جوری‌تر شد که رفتم سراغ فولدر عکس‌ها و بروشورها. چه اسم‌ها برایم آشناتر شده‌اند امسال. حالا هر کدام‌شان برایم هیستوری دارند. تبدیل شده‌اند به یک نشانه برای یک روز خاص، یک دوره‌ی خاص. به رزومه‌ها نگاه می‌کنم. همه‌شان دهه‌شصتی‌اند. بروشورها را ورق می‌زنم. اين‌بار، این‌جا لااقل، توی دنيای تاش‌های رنگ و ضربه‌های قلم‌مو، دهه‌شصتی‌ها خوب ظاهر شده‌اند انگار. خوش درخشیده‌اند انصافن. کارهای‌شان را دوست دارم. همان روزها هم دلم خواسته بود از آن‌ها که دوست‌شان دارم بنویسم. نشده بود. روزهای پرحادثه‌ای بود. دست و دل‌مان نمی‌رفت به نوشتن، به نوشتن از چیز دیگری به جز حادثه. تاریخ‌ها را نگاه می‌کنم. هزار و سی‌صد و هشتاد و هشت. کاش این نقاشی‌ها گم نشده باشند لابه‌لای روزهای پر تب و تاب هشتادوهشت. بروشورها و يادداشت‌ها را ورق می‌زنم. هر کدام‌شان حال و هوای خودشان را دارد. برای من اما این‌جوری‌ست که ذهن‌ام ناخوداگاه همه‌شان را ربط می‌دهد به هم، با یک نخ تسبیح نامرئی. توی هر کدام‌شان می‌شود ردی از حادثه دید. نمی‌دانم توی دنيای آن روزهای هنرمند چه می‌گذشته وقتی نقش می‌زده روی بوم، اما چشمِ منِ هشتادوهشت از سر گذرانده همه‌شان را یک جور دیگر می‌بیند امروز. با خودم فکر می‌کنم چه دست‌قوی‌های خوبی‌اند این شصتی‌های نقاش.

«Homesickها»ی نگار اورنگ را که می‌بینم، یاد چهره‌های خودمان می‌افتم. یاد غباری که تمامِ این ماه‌ها نشسته روی شانه‌هامان، بی‌که حواس‌مان باشد. هوم‌سیک‌های مقیم ایران، بی‌که جلای وطن کرده باشیم. مبهوت، دفورمه، مات.

«شهروند درجه سوم» سید امین باقری، با آن پیژامه‌های اصیل و شکم‌های چین‌خورده، مرا یاد «هیچ» این روزها می‌اندازد. «هیچ» عبدالرضا کاهانی. آدم‌های توی نقاشی‌ها، کاریکاتور همین آدم‌های دور و بر خودمان‌اند. گیرم دو سه محله آن‌ورتر. یکی‌یکی‌شان را می‌شود تشخیص بدهی توی همین خیابان‌های شهر شلوغ. با همین پیژامه‌ها، سوار بی‌ام‌دبلیوهای کروک متالیک.

آزاده بلوچی آدم‌هایی را می‌کشد که دارند تبدیل به گیاه می‌شوند. مسخ؟

کاران رَشاد هم از آن شصتی‌های امضادار است. بعد از دیدنِ قوطی‌های اسپری‌اش، می‌شود کارهایش را از فاصله‌ی یک کیلومتری شناخت. گرافیتی‌های خوش آب‌ورنگ، با ترکیب‌های متناسب و چشم‌نواز. کارهایش را که تماشا می‌کنی با خودت می‌گویی «چه به قاعده».

«داخلی‌ها»ی مرجان رضوی از آن تم‌های شخصی‌ست که من دوست دارم. تماشای آدم‌ها توی خلوت خودشان. بی‌که درگیر نگاه بیننده باشند. تماشای آدم‌ها توی خانه، با لباس خانه، با وسایل شخصی و کمپوزیسیون‌های شخصی. با ترکیب رنگ‌های جسورانه و حس طنزی که گاه‌به‌گاه چاشنی کارهای اوست.

آدم‌های گلنار طبیب‌زاده را می‌شناسم. تلخ و مریض‌اند. کافی‌ست چشم بگردانیم به دور و بر، مدام می‌بینیم‌شان، می‌بینیم‌مان، انگار روزنگار خودمان باشد.

«تنها توفان کودکان ناهمگون می‌زاید». آساره عکاشه خوب بلد است عناصر پراکنده و نامربوط را کنار هم بچسباند، روی بوم. ما هم خوب بلدیم. شما انگار کن همین جامعه‌ی خودمان، همین کولاژهای زندگی روزمره‌ی خودمان.

«نسیم گزنده»ی شیما فریدنی مرا یاد تیمارستان می‌اندارد. آدم‌هایی که برای خودشان پرسه می‌زنند، این‌جا و آن‌جا، توی پرسپکتوهای شخصیِ خودشان. بی‌هدف، بی‌مقصد، بی‌آینده.

«سوگ» ندا معین افشاری، روزشمار حال و روز نقاش است در سوگ پدر. برای منِ کلمه‌باف، تماشای حس فقدان پدر به واسطه‌ی رنگ و نقش، از آن چیزهاست که مدت‌ها پای یک نقاشی نگه می‌داردَم. کلن‌تر کارهای ندا را دوست دارم همیشه. لکه‌های قرمز کارهاش یک‌جورِ خوبی به دل می‌نشیند. فرم‌های نرم و هاله‌وارِ این روزهاش هم.

مجموعه‌ی «همه‌ی روزها شبیهِ هم نیست» سعیده یونسی، از آن مجموعه‌هاست که کلی قصه دارد توی خودش. آدم‌ای که این‌جا ایستاده و تصویرش توی آینه آن «منِ» دیگر اوست. منِ واحدی که لباس‌های گوناگون به تن می‌کند، با صورتک‌های مختلف.

دفترم را می‌بندم. کاغذها و بروشورها و عکس‌ها را می‌گذارم سر جاهاشان. صدای شصتی‌ها توی سرم می‌پیچد. صدای‌شان وارونه و تلخ و کلافه است. نگاه آدم‌های‌شان مات و بی‌فروغ است. صورت‌هاشان دفورمه و مثله شده است. داریم متلاشی می‌شویم و توی خودمان فرو می‌پاشیم. شصتی‌های نقاش خوب حرف می‌زنند.
..
  



Friday, May 7, 2010

تا این‌جای کار تجربه‌ام از زندگی، مرا به دو نتیجه‌گیریِ ساده، هرچند متناقض، رسانده: اولین‌اش این است: هر چیز وحشتناکی که آدم بتواند پیش خودش تصور کند، در واقع ممکن است اتفاق بیفتد. دومی که از اولی ناشی می‌شود این است: در زندگی برایم هیچ اتفاقی نمی‌تواند بیفتد که از آن‌چه قبلا به سرم آمده، بدتر باشد.

کارِگِل -- ایوان کلیما

پ.ن. دست‌اندازها، سرعت‌گیرهای ترجمه و ویرگول‌های کتاب رسمن مایه‌ی انقباض روح است.
..
  



Thursday, May 6, 2010

لیبل: از هم-آهونشدن‌ها
..
  



Monday, May 3, 2010

هوشنگ پزشک‌نيا نقاش بود. می‌گفت از بچگی آغاز کرده بوده به نقاشی. هر چيز را در شکل و رنگ‌ها می‌ديد، نه اين‌که شکل و رنگ را نشانه‌ی هویت اشیا بشمارد. با شکل و رنگ می‌اندیشید، دستش به رسم و رنگ روان بود. شکلی که می‌کشید از رنگ راه می‌افتاد - هر رنگ، رنگی که از قضا دمِ دستش بود.
...
در کارهای او در این دوره، رنگ درمانده نیست، حتی غریبه نیست، خط‌ها تسلیم انحنای طبیعی و منطقی هستند. نقاشی‌های نقاش‌اند، نه تصویر بی‌دلیل و بعد تبرکاری، نه تکه‌تکه‌بودن نوجویانه‌ی ندانم‌کار، نه لکه‌های رنگ از دستِ کودنِ خوش‌باوری که می‌پندارد شگفت می‌سازد.

گفته‌ها --- ابراهیم گلستان
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017