Desire Knows No Bounds




Wednesday, September 30, 2015

سین همین چند دقیقه پیش رفت. دراز کشیده بودیم روی مبل، بعد از شام، پیچیده به هم خوابمان برده بود. چند دقیقه پیش بیدار شد و گفت من برم. بوسیدمش. رفت. پاشدم میز شام را جمع کردم. سبزی خوردن و سالاد را ریختم توی طرف‌های کوچک و ماست و زیتون و ترشی را برگرداندم توی شیشه‌هاشان لیموترش‌ها را هم گذاشتم توی طرف سالاد همه را جا دادم توی یخچال. طرف‌ها را چیدم توی ماشین دیدم بچه‌ها سینیّای غذاشان را گذاشته‌اند روی کانتر آشپزخانه، آن‌ها را هم دسته کردم گذاشتم توی ماشین، یک قرص پوست کندم ماشین را روشن کردم آمدم پای لپ‌تاپ. خوابم می‌آید اما باید بیدار بمانم تا کانتک‌هام از توی آدرس بوک لپ‌تاپ سینک شوند با آی کلاود و بعد با دو تا گوشی‌هام. بیدار ماندنم سودی به حال پروسه‌ی سینک شدن ندارد، فقط بی‌کانتکت‌ها خوابم نمی‌برد. دلم می‌خواست سین شب را همین‌جا بماند. از معدود آدم‌هایی‌ست که در آخوشش خوابم می‌برد. عجالتا نمی‌شود اما، نمی‌شود که بماند. امروز کمی بهترم. ماندم خانه و استراحت کردم. نمی‌دانم حال بدم مال خستگی بود یا یکی از بحران‌های بیماری. هر چه که بود امروز بهترم. دیشب یک ای‌میل داشتم توی میل‌باکسم. بلیت رفت و برگشت دوبی از طریق قطر. نه که حالم خیلی بد بود دیروز و نه که عاشق فرودگاه دوحه‌ و چرخیدن توش و رستوران‌ها و فروت‌بارشم، نوید برایم بلیت رفت و برگشت دوبی از طریق دوحه خریده بود فرستاده بود که مثلا حالم کمی بهتر شود. شش ساعت توقف در دوحه، رفت و برگشت، خوب شو بی‌زحمت. عالی‌تر از این نمی‌شد حال خرابم را برگرداند سر جاش. یک ربعی داشتم می‌خندیدم. لذا هفته‌ی دیگر دو تا سه ساعت در فرودگاه دوحه خواهم چرخید و بهتر خواهم شد. این روزها با سید حرف می‌زنیم. چت می‌کنیم در واقع. برنامه‌ی سفر ورشو و پراگ و اسپانیا را می‌چینیم. دلم برای رفاقت‌مان تنگ شده بود. دلم برای سید تنگ شده، به غایت. منتظر سفرم. منتظرم کانتک‌ها سینک شوند بروم بخوابم. 
..
  



Saturday, September 26, 2015


هیچ حرف خاصی ندارم. تپش قلب چند روزی است که دوباره برگشته و انگار حالاحالاها قرا... via قرقره

هیچ حرف خاصی ندارم. تپش قلب چند روزی است که دوباره برگشته و انگار حالاحالاها قرار است که بماند. دوباره باید با یک مشت برگ و علف و متد تنفس عمیق به جنگ‌ش بروم یا که بپذیرم عصرها قلبم در سینه‌ شدید و ناخوشایند بتپد.

از اینجایی که نشسته‌ام و به فکر چاره برای درمان اضطرابم هستم، خانه همسایه روبرویی را می‌بینم و پله‌هایی را که به در خانه منتهی می‌شوند. خانه طبقه دوم یک ساختمان دو طبقه با نمای آجر سرخ است. همسایه‌ام ایرانی است ولی هیچ معاشرت یا برخوردی با هم نداریم. استریوتایپ «در غربت ایرانی از حال ایرانی خبر نداره» را از روی آدم‌هایی مثل ما ساخته‌اند. مطمئن نیستم که اصلا همچین استریوتایپی وجود داشته باشد. در هر حال ما همین‌ایم که گفتم.
چند روز است که مرد میان‌سالی را می‌بینم که در فواصل مختلف روز از پله‌ها بالا یا پایین می‌رود. حدس می‌زنم پدر دختر همسایه باشد که از ایران آمده. شاید چون مثل پدر خودم توجه ویژه‌ای به جزییات دارد. مثلا هر بار از در خانه خارج می‌شود یا موقع ورود به تراس کوچک جلوی در، گلدان‌های قرمزی که همسایه‌ام توی‌شان سبزی یا گل کاشته را به دقت وارسی می‌کند. بعد با وسواس یک چیزهایی را از توی خاک گلدان برمی‌دارد و و روی زمین می‌اندازد. یا مثلا برگ‌های خشکی که توی تراس افتاده‌اند را با پا از لای نرده‌ها پرت می‌کند پایین، جلوی در خانه همسایه طبقه اول. مرد مانند تمام مردان ایرانی خسته است. مردان ایرانی واقعا خسته‌اند. امکان ندارد بین یه عالم خارجی از نژادهای مختلف یک مرد ایرانی میان‌سال را ببینید و از خستگی نگاهش تشخیص ندهید که ایرانی است. مردان ایرانی حتی در جزایر قناری، زیر چترهای رنگی کنار ساحل، با مایوهای گل‌درشت در حال نوشیدن کوکتل و خوردن سان‌شاین چتردار هم که باشند باز هم خسته‌اند. انگار که خستگی ۲۵۰۰ سال تاریخ را به طور مساوی بین‌شان تقسیم کرده باشند و هر یک سهمی از آن را روی شانه‌هایش حمل می‌کند؛ یه همچین خستگی مزمن و ریشه‌داری که ربطی به کار یا فعالیت بدنی زیاد ندارد. پدر دختر همسایه شلوارهای کرم‌رنگ خط‌اتودار می‌پوشد و شلوار را جایی بالاتر از کمر و زیر سینه با کمربند سیاه سگک‌فلزی فیکس می‌کند. یک ساک پارچه‌ای قرمز هم دارد که روزها خالی می‌برد و پر برمی‌گرداند. گاهی هم برعکس. ساکش مو نمی‌زند با ساک بازنشسته‌ها در صف‌های طولانی توزیع شیر سوبسیددار صبح‌های زود تهران. اینجا برخلاف تهران که ساک‌های پارچه‌ای سمبل زندگی بازنشستگی و مختص قشر کارمند
یا مقتصدو فرهنگیجامعه بود، نشانه غم‌خوار‌طبیعت‌بودن و در مواردی هم مایه فخرفروشی است. البته من حتی اگر آدم‌ها واقعا هم نگران محیط‌‌زیست نباشند و کیسه‌های پارچه‌ای‌شان را صرفا به خاطر فخر فرهنگی فروختن به دوش بکشند هم احساس خوبی به این حرکت دارم. یک کارهایی هست که وانمود کردن به آن‌ها در نهایت و در بلندمدت به نفع همه است. یکی از این کارها تظاهر به نگرانی برای محیط زیست است. یک شعار وجود دارد که می‌گوید fake it until you make it که خب در این مورد بسیار به جا و درست به نظر می‌رسد.
برگردیم به همسایه‌ام. (همان‌طور که متوجه شدید تازگی‌ها تمایل ملایمی به مانیفست ‌صادر کردن در من بروز کرده که از نشانه‌های پا به سن گذاشتن‌ است و باید با شیوعش مبارزه کنم). می‌گفتم. تماشای پدر میانسال دختر همسایه مشغولیت جدید من است. تا قبل از او همسایه
کناردستیبغلیدختر را زیر نظر داشتم که خانه‌اش درست روبروی خانه من
است.است، در طبقه دوم همان ساختمان.بالکن هر دو این خانه‌ها پله‌های مشترک دارند.
با الف مرد را روبات صدا می کردیم.  «روبات اومد». «روبات رفت». «روبات بیچاره داره با کیسه لباس چرکا از پله‌ها می‌ره پایین». «روبات بی‌نوا چه غمگینه»... حتی یک روز که دیدن ملال روبات از توانم خارج بود به الف پیشنهاد دادم که برویم در خانه‌اش را بزنیم و برای شام دعوتش کنیم خانه‌مان.اسم مرد روبرویی را گذاشته بودم روبات. در سطرهای بعد خواهید فهمید که چه اسم بامسمایی است.مرد شبیه کارمندان اداره مالیات بود. اواخر دهه سی، قدبلند، لاغر، بور، اندکی طاس، با دستانی که تا زانوهایش می‌رسید. مرد یک
نه تا پنجی۹ تا ۵تمام‌عیار بود. صبح‌ها پیراهن آبی‌ آسمانی کارمندی می‌پوشید، کراوات زده، لیوان قهوه‌اش را به دست می‌گرفت و سلانه‌سلانه از پله‌ها سرازیر می‌شد پایین. ساعت ۵ با پیراهنی که پشتش چروک‌های خیس داشت، گردنی به یک سمت خم شده در لای کرواتی با گره شل، و دست‌هایی که درازتر شده بودند، سلانه‌سلانه از پله‌ها بالا می‌رفت. هر بار با خودم شرط می‌بستم که وارد خانه که می‌شود چراغ‌ را روشن می‌کند، آه می‌کشد، شلوارکش را می‌پوشد، یک آبجو از یخچال برمی‌دارد و جلوی تلویزیون غذای منجمدش را می‌خورد و بعد هم که خمیازه‌ها شروع شد مسواکش را می‌زند و به تختخواب می‌رود. روبات بر خلاف پیچیده‌ به نظر رسیدن اسمش، چرخ‌دنده کوچکی از یک ماشین آهنی غول‌پیکر به اسم دولت بود. زندگی‌اش در تمام روزهای کاری به همین کسالت‌آوری تکرار می‌شد و روزهای تعطیل را هم به شستن لباس‌ها و ظرف‌های کثیف جمع‌شده طول هفته، تلویزیون دیدن، و چرت‌زدن سپری می‌کرد و تا آن جمعه غیرمعمول اواخر جولای که وسط روز آمد خانه و طرفای عصر با سرعت باورنکردنی‌ای از پله‌ها پایین رفت، هیچ ماجرای
جالب و قابل توجهیجالبینداشت. در واقع درست همان آدمی بود که من همیشه سعی می‌کردم شبیه‌ش نشوم. آن روز ولی بر خلاف روزهای قبل به خودش رسیده بود و رو آمده بود. باز با خودم شرط بستم که حتمن دیت دارد و هیجان داشتم. چند ساعت بعد تنها برگشت. بفهمی‌نفهمی آدم دیگری شده بود. هفته بعد حوالی عصر یک دختر بلوند با پاهایی بلند پایین پله‌ها منتظرش بود. روبات در را باز کرد و دختر را که دید هر دو خندیدند. پایین پله‌ها که به دختر رسید همدیگر را بوسیدند و به سمت پارکینگ رفتند. روز بعد دختر از پله‌ها بالا رفت، در خانه را زد، توی خانه همدیگر را سفت و سخت بوسیدند و در را پشت سرشان بستند. و روزهای بعد باز بوسه‌های طولانی و رفت‌ و آمدها تکرار شد تا اینکه چند هفته پیش دختر را دیدم که کلید انداخت توی در و وارد خانه شد.
دختر عینک طبی زده بود و معلوم بود که صمیمی شده‌اند.عصر روبات با دست‌هایی که دیگر دراز نبودند در خانه را زد و دختر با بوس و بغل کشیدش توی خانه. روبات سر و سامان گرفته بود. هر روز می‌بینم‌شان که از
ورزش، استخر،ورزش یامهمانی یا خیابان‌گردی
و خریدبرمی‌گردند و در راه هم را
می‌مالند و می‌خندند.می‌مالند.چیزهای داغ دیگری را هم که نمی‌بینم تصور می‌کنم و برای روبات خیلی خوشحالم. از اینکه توانسته بود از زندگی کرمی‌اش خلاص شود و
پروانه‌برای خودش پروانه‌ایشده بود.

از اینکه روز جمعه‌ آخر جولای که زود به خانه برگشت پیش‌بینی کردم که پای یک زن در میان است هم احساس دستاورد داشتن می‌کنم. من از آن دسته آدم‌ها هستم که این چیزها را زود می‌فهمند. این جمله من را یاد خرس انداخت. یک جایی در وبلاگش نوشته بود که به وبلاگش بیشتر افتخار می‌کند تا به مدرک دکترایش. یادم نیست فعلی که استفاده کرده بود «افتخار کردن» بود یا چیزی در همین مایه‌ها ولی فحوای کلامش همین بود.
حتی اگر شوخی یا شکسته‌نفسی و یا خودزنی کرده بود هم من جدی گرفتم چون من هم به بعضی چیزهایی که ممکن استمن هم مثل خرس به چیزهایی کهدر نظر بقیه
ممکن است  پیش‌پاافتاده و معمولی به نظر برسد افتخار می‌کنم. یکی از آن چیزها بصیرتی است که فکر می‌کنم در مورد شناخت آدم‌ها و این که چه چیزی در
کله‌ و مناسبات‌شان می‌گذرد دارم. خیلی کیف دارد کشف نشانه‌هایی که بقیه ازشان سر در نمی‌آورند. شاید برای همین است که تماشای آدم‌ها را دوست دارم.کله‌شان می‌گذرد دارم. الف اما جز در دو مورد که خیلی شگفت‌زده شد و به هیچ طریقی نتوانست منکر بصیرتم شود، سخت مخالف این ادعای من است و ترجیح می‌دهد داستان‌های بی‌پایانم را برای خودم نگه دارم و در مورد دیگران قضاوت نکنم چون معتقد است آدم‌ از ظاهر بقیه نمی‌تواند به باطن یا منویات کسی پی ببرد. من باهاش مخالفت نمی‌کنم چون همه آن‌ها که فاقد این بصیرت هستند همین فکر را می‌کنند و فقط آدم‌هایی با نیروی مشابه که متوجه چیزهایی می شوند که از چشم دیگران پنهان است می‌فهمند که از چه حرف می‌زنم. به علاوه تازگی‌ها متوجه شده‌ام که الف برخلاف چیزی که نشان می‌دهد به داستان‌هایم علاقه‌مند است.

متاسفانه هر قدر تلاش می‌کنم ته این نوشته را به جایی گره بزنم که پایان درخشان یا آبرومندی داشته باشد موفق نمی‌شوم. خودم را با نوشتن مشغول کردم که متوجه گذار از روز به شب نشوم و تپش قلبم را کنترل کنم. تغییری در حال من اتفاق نیفتاده و هر چه بیشتر می‌نویسم بیشتر مضطرب
و مَن‌مَرِه‌قوربان*می‌شوم. چاره‌اش همان قرص ریز صورتی روی میز کارم است. قرص را که قورت بدهم، تا دویست که بشمرم فاصله بین کوبیدن‌ها کم می‌شود و ‌رفته‌رفته آرام‌تر می‌شوم. قرص‌های صورتی نازنین.



*قربون خودم برم (اگر اشتباه نکنم گیلکی)

Labels:

..
  





بر خلاف آن‌چه ممکن است به نظر شما برسد via سفر به انتهای شب

از بالا داد زد بیا بالا و این از پایین می‌خواست بگوید دارم می‌آیم نمی‌توانست. صدایش در نمی‌آمد. تنگی نفس و خشکی گلو. آن بالا نشست که این برسد. بعد یک‌سری فکرهای عجیب کرد. اینکه آدم‌ها با هم پیر نمی‌شوند. چند سال پیش باهم راه می‌افتادند با هم می‌رسیدند. حالا ولی این‌همه فاصله افتاده و صدایش هم خش دارد و یک بویی هم گرفته. بوی خوش‌آیندی نیست. بد نیست ولی خوب هم نیست. بعد یک لحظه تصویر هول دادنش توی سرش رد شد. این که می‌رسد بالا بیاستد دودستی فشار بدهد روی سینه‌اش پرت‌اش کند پایین. تصویر را با دست توی هوا پاک کرد. دوباره گفت بیا بالا. انگار که کمکی کند. 

یک‌بار توی غذاخوری دست‌هایش را دراز به موازات گذاشته بود روی میز. تقریبا خودش را خم کرده بود که دست‌هایش برسد وسط میز و این بگیرد. یا دست‌هایش را بگذارد روی دست‌هایش مثل تصاویر عاشقانه‌ی معمول در سینما و تلویزیون. این اما دستمال را با آب دهان خیس کرده بود و لکه‌ی روی شیشه‌ی ساعت‌اش را برایش پاک کرده بود. همانجا باید بلند می‌شد. پول غذا را حساب می‌کرد می‌رفت. ولی بلند نشده بود. نشسته بود همانجا گذاشته بود این شیشه‌ی ساعت‌اش را برق بیندازد. 

در سکس گیج می‌شد. کاندوم را می‌گذاشت دم دست بعد موقع لزوم هر چه می‌گشتند پیدایش نمی‌کردند. بلند می‌شدند پتو را از روی تخت کنار می‌زدند. دوتایی چمباتمه می‌زدند زیر تخت را نگاه می‌کردند. بعد همیشه یک چیز دیگر زیر تخت پیدا می‌شد. دست دراز می‌کردند کف زمین زیر تخت. هیچ وقت هم نشده بود اتفاقی آن زیر دست‌شان به هم بخورد. همیشه وسیله را پیدا می‌کردند. یک گلوله‌ی‌جوراب یا دفتر یا باطری قلمی استفاده شده. باطری اگر بود می‌انداختند توی ساعت رومیزی ببینند کار می‌کند یا نه. جوراب اگر بود بو می‌کردند ببینند کثف است یا تمیز. دفتر اگر بود می‌نشستند همانجا می‌خواندند. بعد این دست می‌کرد توی جیب‌اش کاندوم را می‌گذاشت توی کمد. خم می‌شدند ببینند در ادامه دفتر، چه برای گفتن دارد. حتی جوراب و باطری چه برای گفتن دارند. 

رسید بالا کیسه‌ی توی دستش را گذاشت زمین. کلیدش را از توی کیفش پیدا کرد در را باز کرد رفتند تو و هنوز ننشسته، دو جمله‌ی همیشگی رد و بدل شد:
-آسانسورو کی درست می‌کنن؟
- چی بگم والله
 از بیرون اگر کسی می‌دید فکر می‌کرد نه خوشبخت‌اند نه بدبخت. ولی اشتباه فکر می‌کرد. خوشبخت بودند حتی می‌شود گفت خیلی خوشبخت بودند که خب، از بیرون دیده نمی‌شد طبعا. 

Labels:

..
  



Wednesday, September 23, 2015

هر قرار جدیدی، گیرم نه به سادگی در دست‌رس، حالم را خوش می‌کند. این روزها؟ خوش‌حال‌ام. قرار گذاشته‌ایم برویم جنوب اسپانیا، با سید، الحمرا، با یک‌تا پیراهن کوتاه رکابی گل‌دار و صندل به پا، لب دریا بشینیم و گپ بزنیم از در و دیوار. زیاد هم شهر را ندیدیم ندیدیم. قرار است برویم خوش بگذرانیم فقط، نه از آن خوش‌گذرانی‌های پر شور و پر تب و تاب، خوش‌گذرانی یواشِ خوش‌خیالِ آرام. از آن‌جور وقت‌گذرانی‌ها که مدلِ من است. که مدل او هم هست. پراگ هم برویم شاید. با کتانی و گرمکن نرم ورزشی. نمی‌دانم چرا حالم با لباس‌های این سفر این‌جوری‌ست.
حال غریب خوبی‌ست. 
..
  




تمام روز اجرای جز واریاسیون الگرو از سمفونی هفتم بتهوون را گوش می‌دادم، با اجرای ژاک لوسیه. آدم هوس می‌کند شب، در باری جایی، لیوان کوکتل به دست، بشیند پشت کانتر بار و بی‌وقفه همین آلبوم را گوش بدهد پشت سر هم. بچه‌ها هنوز سفرند. به لحاظ روانی حامله‌ام. حامله‌ی گدازه‌ی غلیظ آتشفشان. نه خشمگین‌ام نه غمگین. صرفا به لحاظ روحی حالی حامله‌طور دارم و صرفاتر بعد از آخرین ملاقاتم با سید، هیجان‌ام فروکش نمی‌کند. همان بار اولی که به دیدن‌اش رفتم، انگار وارد طبقه‌ی جدیدی از دنیا شده باشم، هیجان‌زده بودم و فکر می‌کردم جهانم چه دارد تغییر می‌کند. این بار هم همان بود. جهانم دارد آهسته به طبقه‌ی دیگری از زندگی می‌رود، طبقه‌ای که خیالش را هم نکرده بودم هیچ‌وقت. هیجان‌ام دارد فروکش نمی‌کند و روانم حامله‌ی گدازه‌های غلیظ رؤیاست. 
..
  



Tuesday, September 22, 2015

تمام روز را به آشپزی و رتق و فتق امور گذراندم. پاییز آمده و آفتاب پهن می‌شود توی اتاق‌ها و خانه تمیز و خوش‌بوست. دلم می‌خواهد تمام چیزهایی که توی سرم چرخ‌می‌خورند را بنویسم. حوصله نمی‌کنم اما. نه که حوصله نکنم، نه؛ حوصله‌ی ملاحظه‌کاری و حساب‌کتابِ چی را بنویسم چی ننویسم را ندارم. دو سه تایی قورباغه‌ی پابه‌ماه دارم که باید همین روزها قورت‌شان بدهم. بخش بزرگی از مغزم را هم حساب‌ و کتاب‌ها اشغال کرده که بی‌خودی می‌خورند به در و دیوار. هیچ‌کس به فکرشان نیست. مدام وزوز می‌کنند اما. به یک آقای یونیورس فوری نیازمندم به گمانم، فوری.
..
  




تنهایم. بچه‌ها هنوز شمالند و خانه ساکت و بی‌هیاهوست. صبحانه شلیل خوردم و حالا هم شله‌زرد. دیروز گوشت خورشی خریدم برای قورمه‌سبزی و دنده برای ته‌چین ماش. از صبح پای کامپیوترم. ای‌میل‌ها را جواب دادم و ویرایش‌های عقب‌افتاده را انجام دادم و چند تلفن و چای و کیک یزدی و دو تا خرمای خشک. کارها که کمی روی روال افتاد، رفتم سراغ آشپزی. پیاز تفت دادم با دنده‌ها، گذاشتم بپزند، به دل راحت. ماش شستم و لوبیا قرمز، گذاشتم خیس بخورند. گوشت‌های خورشی را بسته‌بندی کردم برای فریزر، یک وعده‌اش را هم با پیاز تفت دادم ریختم توی زودپز، بپزد برای شب، برای قورمه‌سبزی. دیشب مرد داشت که می‌رفت، روی سکوی دم در که نشسته بود بند کفش‌هایش را می‌بست، گفت پس کی قورمه‌سبزی می‌پزی برام؟ دلم نیامد گوشت‌ها را فریزری کنم، اسمس دادم که امشب فیلم ببینیم با قورمه‌سبزی، جوجه‌ها نمیان تهران. دنده‌ها را هم دلم نیامد فریزری کنم. ماش‌پلو با ته‌دیگ پیاز و دنده غذای محبوب آقای کا است. فردا می‌فرستم برایش. فوقش دو سه وعده غذا هم می‌ماند توی یخچال، تا جوجه‌ها برگردند. مامان الان از بیمارستان تلفن زد. مامان‌بزرگ عمل کرده و مامان شب را پیشش مانده. خبر داد می‌آید خانه‌ی من. کمی از ته‌چین ماش را، اگر آماده شده باشد تا آن‌وقت، می‌دهم مامان بابا ببرند. از شام دیشب خوراک زبان و ته‌چین مرغ و بیف‌استروگانف هم داریم هنوز. یخچال توی دلش جشن گرفته. به رفقا پیغام دادم شام بیایند این‌جا، هر کدام بهانه‌ای داشتند برای نیامدن. این شد که به مرد پیغام دادم فیلم ببینیم و قورمه‌سبزی. راستش دلم معاشرت خاصی نمی‌خواهد هم. با پروژه‌ها و کتاب‌ها و هزار کار نکرده‌ام خوبم تنهایی. اما گاهی بر حسب شرایط، باید معاشرت کنم. الان از آن گاهی‌هاست، لذا معاشرت می‌کنم. سید گفت تو زن متفاوتی هستی. روح زنده‌ای داری. صلح را درون خودت پیدا کن. باید بشینم همین روزها صلح را درون خودم پیدا کنم. خانه را بوی گوشت گوسفند برداشته. از این مرحله‌ی بویناک آشپزی بیزارم. صدای ماشین لباس‌شویی می‌آید هم. بروم پنجره‌ها را باز کنم برای مامان چای تازه دم کنم کمی هم انگور و شلیل و گلابی بشورم بگذارم روی میز.
..
  





ريه‌هاى خانه پر از هواى پاييز است..


Sent from my mobile
..
  



Monday, September 14, 2015



Sent from my mobile
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017