Desire Knows No Bounds




Sunday, October 18, 2015


and you'll see what I see now * via November 25

چند سال پیش یک مستندی می دیدم اززندگی پرندگان بومی آمازون. نشان میداد که گاهی پرنده
دچارانگلدچار انگلبیرونی می شود و انگل روی بدنش لانه میکند, آرام آرام از لای پرها پوستش را سوراخ می کند و همانجا بزرگ می شود و تزاید می کند. از جا کندنش و مجاورت جای زخم با هوا چنان دردناک است که پرنده ترجیح می دهد با همان کرم های زشت کثیف بسازد غافل از آنکه این ساختن یعنی به هفته ای از پا درآمدن. یادم هست که نشان می داد ساعات آخر، پرنده روی شاخه ها به زور خودش را نگه می دارد درحالیکه که کنار سرش یک سوراخ مهوع باز است و جشن کرمهاست. همانجاست که سرانجام توان از کف می دهد و از شاخه می افتد و چرخه غذای جهان را با باقی بدن نزارش خوراک میدهد. 
راستش کل ماجرا حکایت غمگین درستی است. زخم و دمل به چرک نشسته را که از پوست بکنی، آن جریان هوای تازه که می خورد به جای زخم، سوزش نسجت اینجور به تو می نماید که همان تحمل ناگواری
مألوف ومزمن بهتر بود از این درد جراحت تازه.... ناغافل از اینکه بهبود و ترمیم کمی صبر و کمی هوای تازه می طلبید.
نبودن یک آدمهایی در زندگی ات ، یا ''دیگر نبودن چرک وجود یک آدمهایی درزندگی ات''  موهبت است. اصلا خود خوشبختی است. کاش ترس از بریدن رفاقتی که جا بازکرده بود به سالیان و به عفونت نشسته حالا،  کاش آن درد وزش نسیم خنک به زخم خونریزجدا شدنها، طبع راحتی طلب آدم را نفریبد. همانجور که مثلا ملافه نو میکنی و حال خوابیدنت از رایحه نو و تازگی لمسش خوش می شود، راستش توی پوست تازه نفس کشیدن خودش تفاوت را به تو نشان می دهد...فقط اگر بتوانی آن وزش هوای تازه را به زخمهایت تاب بیاوری و وسوسه نشوی که از سر ترس دمل کنده شده را دوباره به جایش بازگردانی.

Labels:



Comments: Post a Comment