Desire Knows No Bounds




Sunday, November 8, 2015

روز، یکی از همان روزهای همیشگی‌ست. از همان روزهای هرروزه. نیمه‌ابری، سرد، معمولی. به غایت معمولی. زندگی، معمولی‌ست و آدم چه هرروز بیهوده تلاش می‌کند از معمولی‌بودن‌اش سر باز زند. صبح‌ام را با قمار آغاز کردم. دارایی اندکم را، تمام‌اش را، روی میز قمار شرط بستم و به شکلی معجزه‌آسا، نه آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم سخت، برنده شدم. چند ماهی دیگر را زنده خواهم ماند. با قمارهای پیاپی زنده‌ام.

ویرجینیا گلف

Labels:



Comments: Post a Comment