Desire Knows No Bounds




Tuesday, December 15, 2015

پارسال، با یه آدمی کار می‌کردم که خیلی قبولش داشتم/دارم. فکر می‌کردم شخصیت قوی و استیبل‌ای داره و بر اساس فرست ایمپرشن‌ای که ازش گرفته بودم، حرفاشو دربست قبول داشتم حتا اگر بر خلاف میلم بود. در ادامه‌ی همکاری‌مون، بر حسب تقدیر یا تصادف، بیشتر حرفاش بر خلاف میلم بود و این ماجرا برای منی که همیشه حرفْ حرفِ خودمه و لجبازی یکی از خصوصیات پررنگمه خیلی سخت بود هندل کردنش. چند ماه اول که قلق و زبون شخصی همو بلد نبودیم، مدام حرفاش به‌م برمی‌خورد و مدام اذیت می‌شدم. بعد از چند ماه یکی از سخت‌ترین دعواهای زندگی‌مونو با هم کردیم. تو اون جلسه که در ظاهر یه جلسه‌ی کاری بود و در عمل تبدیل به دادگاه علنی من شد، به زعم خودم اون آدم رسما منو ترور شخصیتی کرد. به درست یا غلط بودن حرفاش کاری ندارم، دارم عجالتا از پروسه‌ی مواجه‌شدن با چنین اتفاقی حرف می‌زنم. هم‌چون اتفاقی اولین بار بود برام پیش میومد و هیچ تجربه‌ی پیشین‌ای نداشتم. آچمز شده بودم و بدیهی‌ترین کاری که «آیدا» بلد بود بکنه این بود که بی‌حرف جلسه رو ترک کنم. تنها کار هوشمندانه‌ای که کردم اما این بود که نزدم زیر میز بیام بیرون. یعنی یادمه حتا پاشدم بارونی‌مو پوشیدم هم، بعد اما یه سیگار روشن کردم و گفتم چه سرده این‌جا. ترک‌نکردن جلسه‌ی اون روز مهم‌ترین دستاورد کاری اون دوره‌م بود. هنوزم هست. بعدنا که با هم به زبان مشترک رسیدیم، همون آدم بهم گفت آیدا تو بزرگ‌ترین چلنج زندگی‌م بودی تو این سال‌ها. برای منم همین بود. کار کردن با یکی از سخت‌ترین و باهوش‌ترین و مهم‌ترین آدمای رشته‌ی خودش، یکی از بزرگ‌ترین لرنینگ‌های دوران کاری‌م بود. اون آدم یادم داد بشینم پای میز مذاکره، یادم داد به جای قهر کردن و ترک کردن بشینم حرف بزنم و با بازی‌های ناشیانه و غیرمچورانه‌م این‌قدر هزینه‌هامو افزایش ندم. اون آدم هنوزم پرهزینه‌ترین همکاری دوران کاری منه، اما درس‌هایی که زیرپوستی یادم داد حالا اوضاعم رو به غایت متفاوت کرده. چه جوری؟ درست تو روزایی که فکر می‌کردم باهاش به بن‌بست کامل رسیده‌م، به شیوه‌ی صد البته هارش اما تاثیرگزار خودش یادم داد به جای بازی‌های ناشیانه و پرهزینه، بشینم حرف بزنم. «گفت‌وگوی سالم»، بی‌‌که استعاره و کنایه و الخ. یه روز برگشت خیلی صاف بهم گفت آیدا من ازین مردای عاشق دور و برت نیستم که هر جوری بخوای بتونی باهام بازی کنی. من آدمی جدی‌ام و اومدم سراغ تو چون دیدم تو هم آدمی جدی هستی، باهوشی و مسئولیت‌پذیر و قابل اعتمادی. اما اطرافیانت تو رو اسپویل کرده‌ن. عادت کردی به بازی کردن. من با بقیه فرق دارم. می‌تونم منتور خوبی برات باشم. می‌تونم چیزای زیادی یادت بدم که عمرا کسی جرأت کنه یادت بده، فقط باید بهم اختیار تام بدی که هر چی می‌خوام بتونم بهت بگم، ازت نترسم. من که قیافه‌م شبیه نیم متر علامت تعجب شده بود گفتم هانی، یعنی تا حالا ازم می‌ترسیدی و حکایت چنین بوده؟ اگه نمی‌ترسیدی دیگه رفتارت چی می‌شد!! گفت مطمئنم همه‌ی آدمای دور و برت از تو می‌ترسن، از این‌که به راحتی می‌لغزی و می‌ری و می‌ترسن از دستت بدن، لذا باهات خیلی محافظه‌کارانه رفتار می‌کنن. من می‌تونم معلم خوبی برات باشم، به شرط این‌که بهم اختیار تام بدی نقدت کنم. من؟ با این‌که می‌دونستم اوقات بسیار سختی با این آدم در پیش خواهم داشت، بهش این اختیار رو دادم. قرار شد نقدم کنه، بی‌که توهین و خصومت. یادمه همون جلسه، تا سه‌ی نیمه‌شب طول کشید. چرا؟ چون مجبور بودیم به یه فرهنگ لغت مشترک برسیم. مجبور بودیم توهین و خصومت و کنایه و دشمنی و گستاخی و کامپلیمان و نظر شخصی و پراجکت‌کردن و کلی لغاتِ دیگه از این دست رو بذاریم روی میز و به یه معنای مشترک برسیم روی تک‌تک‌شون. که مثلا یاد بگیریم چیزی که تو فرهنگ لغت من توهین محسوب می‌شه جزو ادبیات روتین و روزمره‌ی اون آدمه، یا برعکس. باید اعتراف کنم فرهنگ لغت مشترک‌مون به شدت کم‌برگ بود و باید اعتراف‌تر کنم منم از حرف زدن با اون آدم می‌ترسیدم چون به نظرم خیلی مغرور و هارش و اگگرسیو بود و ایگویی که داشت اجازه‌ی هیچ ارتباط دوستانه‌ای رو باهاش بهم نمی‌داد. ناخودآگاه به جای حرف زدن، مدام با هم کل‌کل می‌کردیم و به صورت کلامی مچ می‌نداختیم. طبعا هر دو بازیکنای حرفه‌ای بودیم و از بازی هم لذت می‌بردیم، از حضور چنین هم‌بازی‌ای هم؛ به تبعاتش اما نمی‌ارزید. به از دست دادن اون رابطه نمی‌ارزید درواقع. اون‌شب اما بالاخره بعد از ماه‌ها ارتباط فرسایشی، برای اولین بار ترس‌هامو گذاشتم کنار و تمام چیزایی که آزارم داده بود رو خیلی محترم و آنست گفتم بهش. پاسخ‌ها و عکس‌العمل‌ش شگفت‌آور بود. یعنی ارتباطی که اون شب بعد از شیش ماه رابطه‌ی طاقت‌فرسای کاری تونستیم با هم برقرار کنیم یکی از لذت‌بخش‌ترین اتفاقای زندگی‌م بود. هرگز فکر نمی‌کردم با هم‌چون آدمی که اون‌همه ازش می‌ترسیدم و اون‌همه عصبانیت‌ام رو برمی‌انگیخت، و در عین حال اون‌همه قبولش داشتم و در دل تحسین‌ش می‌کردم، بتونم چنین مکالمه‌ی بی‌تنش و جذاب و سازنده‌ای داشته باشم. اون آدم، اون جلسه، و اون مکالمه یکی از مهم‌ترین نقطه‌عطف‌های زندگی‌مه. مچوریتی «آیدا»ی بعد از اون شب هنوز هم قادره منو به شدت متعجب کنه.

که یعنی؟ که یعنی یک وقت‌هایی هست در زندگانی، که به جای استفاده از لغات مناسب، دقیقا «لغت» و دقیقا «کلمه»، متوسل می‌شیم به هزار و یک بازی ناشیانه‌ی دیگه. گاهی در قبال چیزی که داره اذیت‌مون می‌کنه سکوت می‌کنیم به نشانه‌ی ملاحظه‌کاری. گاهی سکوت می‌کنیم چون مرعوب طرف مقابل‌ایم. گاهی‌تر سکوت می‌کنیم چون به زعم خودمون خیال می‌کنیم اون قدر آدم مقابل رو دوست داریم که نمی‌خوایم ناراحت‌ش کنیم. گاهی به جای استفاده از «کلمات»، به «بی‌اعتنایی» و ایگنور کردن طرف مقابل رو میاریم تا به‌ش بفهمونیم از دستش ناراحتیم. گاهی ناراحتی‌مون رو به عنوان یه شعار خطاب به جماعتی موهوم بیان می‌کنیم، به این امید که به در بگیم دیوار بشنوه. رایج‌تر از همه هم طعنه و کنایه و شوخی‌هاییه که بی‌که از سر سنس آو هیومر یا منتسب به موقعیت باشه، شوخی‌های شخصی بر اساس شخصیت طرف مقابله که باعث می‌شه شوخی رو تبدیل به طعنه و کمی بعدتر تبدیل به توهین بکنه. که یعنی به جای این‌که بشینیم به یه فرهنگ لغت مشترک برسیم، دست به هزار بادی لنگویج یا شعبده‌بازی غیر کلامی می‌زنیم تا طرف رو متوجه منظورمون کنیم. غافل از این‌که «اوصیکم بالکلمات»، کوتاه‌ترین و میان‌برترین و کم‌هزینه‌ترین راه، همانا حرف زدن است، با زبانی مشترک، حالا گیرم نسبتا مشترک؛ ولاغیر. که یعنی‌تر گاهی با خودم فکر می‌کنم تو سن و سال ما دیگه این‌همه متافور و استعاره و ایهام نمی‌گنجه. قهر و ایگنورنس و بددهنی و بدوبی‌راه‌گویی، دیگه تو مایه‌های «پنج‌ساله از تهران‌»ه. به زبون نیاوردن دغدغه‌ها و به جاش مکالمات طولانی درونی و سوال‌جواب‌های خشمگین فرسایشی با خود داشتن و در نتیجه یه طرفه به قاضی رفتن، سرطان رایج نسل ماست. یکی از ساده‌ترین و مهم‌ترین مهارت‌های زندگی، به جای تخیل مکالمات و تصورشون و نیت‌خوانی و فال‌گیری و غیب‌گویی و گمانه‌زنی و الخ، همانا آنست بودن و شفاف بودن و استریت فوروارد بودنه. کم‌هزینه‌ترین راه هم، همانا تمرین حرف زدن و حرف شنیدنه؛ با مخاطب واقعی نه با دشمن فرضی؛ و حضوری و مستقیم، نه لای هزار لفافه و آف‌لاین. به‌خخخخدا.


Comments:
Escusa la signora !

Achems yani Chi ?
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017