Desire Knows No Bounds




Sunday, December 13, 2015

mehditations


جوک سیاسی و نامه عاشقانه. تا همین چند سال پیش برای گرفتن هریک از این دو سمینار پروفسور لاسلو زاگریف در دانشکده ادبیات باید یک سالی منتظر می ماندی. لاسلو دکترایش را از دانشگاه هلسینکی گرفته بود در رشته ادبیات اروپای مرکزی. آن هم به زبان فنلاندی. به جز مجاری که زبان مادری اش بود، سه زبان غیر هندو-اروپایی دیگر را مثل بلبل حرف می زد: فنلاندی،  ترکی و ژاپنی. به این سه تا می گفت زبان خاله ای. این حداکثر طنزی بود که لاسلو در طول زندگی اش به آن دست یافته بود.

نطفه کار آموزشی اش در همان سال ها در فنلاند گذاشته شده بود؛ در تز دکترایش با عنوان طنز عاشقانه درتنگنای ابتذال و ملال: خوشبینی فعال در آثار فرانتس کافکا. آمیختن طنز و سیاست در تز دکترایش این شهرت را برایش در مجارستان و بعد ها در ایالات متحده به همراه داشت که گویی متخصص جوک سیاسی است. برخلاف مجارستان، لاسلو در آمریکا خیلی پرطرفدار بود. کتاب و مقاله چاپ شده ای نداشت، اما چندین جزوه دارد که دست به دست بین دانشجویان آمریکایی اش می گشت و یکی از یکی خواندنی تر بودند. جزوه ای داشت در شرح و توضیح جوک های سیاسی ملت ترک درباب پدر ملت ترک با تکیه بر فروید و اودیپش. جزوه ای بود به غایت محبوب. جزوه ای دیگر داشت درباب تشخیص و رصد فراق محتوم از دل نامه های عاشقانه. هر چند جزوه به موضوع جدایی می پرداخت، کارکردش در دانشگاه چیزی نبود جز اتصال. تبدیل شده بود به رمز عبور بین جوانان. اگر به کسی می گفتی "فراق لاسلو" را خوانده ای مثل این بود که اعلام کنی، یک دل نه صد دل، عاشق طرف هستی. اگر به کسی می گفتی "فراق لاسلو" را می توانی به من قرض دهی مثل این بود که پرسیده باشی خانه من یا خانه تو؟

البته حسادت همیشه دست و پا گیر بزرگان است. همکارانی بودند که  در اصالت برخی نامه های عاشقانه ای که او در کلاس هایش به عنوان نوشته های این و آن درس می داد شک داشتند. بعضی ها شک می کنند پس هستند. می گفتند همه  این ها نامه هایی است که خودش هنگامی که در اروپا زندگی می کرده برای هزار و یک شیرین شیطانک ناسپاس نوشته است. حرف و حدیث درباره لاسلو زیاد بود. می گفتند چنان درگیر نامه های عاشقانه است که حالا که در آمریکا بی محرم و بی مرهم، صبح هایش را عصر می کند، خودش هر شب، نامه ای می نویسد به معشوقه ای خیالی و بعد کاغذ نامه را می پیچد دور تنباکو و روشنش می کند و دودش را می دهد درون سینه. سینه ای مالامال از درد و دود. می گفتند شبکه ای از مافیای جوک سیاسی در اقصا نقاط عالم زیر دستش کار می کنند تا او همیشه حرف تازه ای در کلاس هایش داشته باشد. در کلاس هایش جای قلم انداختن نبود. آدم ها می آمدند که چند لطیفه سیاسی بشنوند و زود بدوند  و در شبکه های اجتماعی برای حلقه شان تعریف کنند، غافل از آن که لاسلو تا تاریخ و فرهنگ و سیاست یک ملت را رنده نکند نم پس نمی دهد. آدم ها می آمدند که خصوصیات یک نامه عاشقانه را یاد بگیرند و زود بدوند برای دلبرکان غمگینشان چیزی بنویسند، غافل از این که لاسلو تا فلسفه و روانشناسی و ادبیات را ریز ریز نکند بند را آب نمی دهد. کلاسش مرد و زن این کاره لازم داشت. آدم باید حوصله می کرد آن قدر تاریخ و فرهنگ و سیاست بفهمد تا معنی یک جوک را بفهمد یا این قدر فلسفه و روانشناسی بداند تا قدر یک جمله عاشقانه را بداند. شکل سمینارهای لاسلو رفته رفته عوض شد. وسواس عجیبی داشت که حرف هایش تکراری نشود. یک ترم تاریخ و فرهنگ و سیاست یک کشور را درس می داد و آخرش – درست در ابتدای جلسه آخر – یک لطیفه سیاسی می گفت با آن لهجه گیرایش و جلسه آخر را صرف این موضوع می کرد که بند بند آن لطیفه چطور وصل می شود به ملتی خاص در تاریخی خاص گیرافتاده در شرایط سیاسی خاص. یک ترم فلسفه و روانشناسی و ادبیات درس می داد و آخرش –درست در ابتدای جلسه آخر – یک نامه عاشقانه می خواند با آن لهجه گیرایش و جلسه آخر را صرف این موضوع می کرد که بند بند آن نامه چطور وصل می شود به آدمی خاص در زمانی خاص گیر افتاده در شرایط عشقی خاص.

از هلسینکی که بر می گردد، در بوداپست سریع کار پیدا می کند. با آن موهای آشفته مدوسامانند، ابروان پرپشت و سینه ستبر و  مالیخولیای ناشی از دلباختگی دائم و عبوس عبوث بودن ذاتی، لقبی پیدا کرد در دانشگاه به شدت شایسته آن: بتهوون ادبیات.  دو چیز دست از سرش بر نمی داشتند. شکست در عشق و فراخوانده شدن به خانه های امن پلیس امنیتی مجارستان. عجیب است متخصص جوک سیاسی باشی و علیه برادر بزرگ چیزی نگویی. اما لاسلو در زندگی اش یک جوک هم نساخته بود. این یک استعداد را نداشت. پلیس مخفی مجارستان ولی بر عقیده ای دیگر بود. صبح یکی در کارخانه ای جوکی می گفت، عصر یک نفر در خانه لاسلو را می کوفت. شهرت –علی الخصوص کاذبش – وبال گردن و سایر اعضاست. کاغذهایش را زیر رو رو می کردند و کتاب هایش را به یغما می بردند. در فاصله هر دو جوک سیاسی،  دور نیکنامی می رفت و می شد نوبت عاشقی. اما دخالت گاه و بیگاه پلیس امنیت امانش را بریده بود چرا که وقتی می ریختند خانه اش همه چیز را یک جا می بردند و نامه های عاشقانه اش نیمه تمام می رفتند لای پرونده قطوری که برچسب زردی رویش خورده بود: لاسلو زاگریف مشهور به بتهوون ادبیات.  یک سینه سخن داشت. شرح هم داده بود. منتهی به دست صاحب اصلی اش نمی رسید. معشوقه هایش فکر می کردند جوک سیاسی و فراخوانده شدن گاه و بیگاهش به اداره امنیت را بهانه می کند تا آن ها را دست به سر کند. امنیتی ها مطمئن بودند نامه های عاشقانه اش رمزنگاری ای است برای سرویس های اطلاعاتی آن طرف دیوار برای نفوذ به این طرف دیوار.  زندگی اش بنیان شده بود بر بدفهمی دوست و دشمن. همه از سوء ظن خودشان یارش می شدند.

پلیس امنیتی مجارستان شش نفر را اجیر کرده بود نامه های عاشقانه لاسلو را تحلیل کنند. آتیلا کاتسف معروف به زورو رئیس تیم تشکیلاتی تحلیل نامه های لاسلو بود. علت این که اسم مستعارش شده بود زورو این بود که همزمان مسئول حراست فدراسیون شمشیربازی مجارستان هم بود. یکی از موفق ترین رشته های ورزشی در این کشور و هکذا شغلی بسیار حساس برای آتیلا یا همان زورو. تیم ملی شمشیربازی مجارستان مرتب این ور و آن ور می رفت و زورو زاغ سیاه شمشیربازها را چوب می زد مبادا هوسش به سرشان بیفتد خام خانه و خودروی شخصی شوند و شخصیتشان را بفروشند؛ یعنی از جهان غرق در ظلمات سرمایه داری تقاضای پناهندگی کنند و دست سرخ ها را بگذارند توی حنا. از طرف دیگر وقتی دستور می رسید که باید فلان مسابقه را به شمشیرباز روس ببازند تا ورزشکاران کشور برادر بزرگ در کورس مدال گرفتن از رقیبان منحطشان عقب نیفتند، زورو بود که بایست با زر وزور استعداد ورزشکاران کشور خودش را کور می کرد. تا لاسلو می نشست یادی از چشمان خمار این یا قد رعنای آن بکند، زورو به در می کوفت. دزدی که به هنگام شام برای شکار نامه های عاشقانه می آمد. همین ناتمام ماندن نامه ها هم کار تحلیلشان را سخت مشکل می کرد و راه را باز می گذاشت برای هزار و یک تعبیر و تفسیر. بعد از مهاجرت، اما، لاسلو بابت آن ناتمامی ها خود را مدیون زورو می دانست  و این نکته را مرتب به دانشجویانش گوشزد می کرد که یک نامه عاشقانه اصیل علی الاصول به انجام نرسیده است. به زعم لاسلو، ناتمامیت شرط تمناست. واقعیت این بود که در آن سال ها، لاسلو دیگر هیچ جمله ای را با نقطه تمام نمی کرد چرا که منتظر بود زورو هر لحظه بر در بکوبد. از یک جایی به بعد پشت هر جمله ای – حتی ساده ترین سلام و احوالپرسی ها - سه نقطه می گذاشت. همین سه نقطه ها در اداره امنیت واویلایی راه انداخته بود که بیا و ببین. بعدها هم به دانشجویان امریکای اش یادآوری می کرد که تا سر حد امکان هیچ جمله ای را با نقطه تمام نکنند و همیشه – حتی بین ساده ترین عبارات – سه نقطه بگذارند. به تثلیث نقاط ایمان داشت.

برخلاف تصویرهای کلیشه ای که از مأموران امنیتی داده می شود، زورو خیلی هم آدم با ذوقی بود. وقت آزادش را با نقاشی آبرنگ  و گلکاری باغچه خانه شان می گذراند. زنش را هم خیلی دوست داشت.  زنش صبح ها به او خبر می داد که شام قرار است چه باشد و زورو تمام وقت در تراموایی که او را  از خانه شان به محل کارش می برد و برمی گرداند به این می اندیشید که چه شرابی و چه موسیقی ای به آن غذا می آید. شام هرشبشان یک قرار عاشقانه بود. یک رقص مجاری. به نظر زورو نامه های لاسلو چنگی به دل نمی زد و اگر رئیس و روسا ازش سوال کرده بودند می گفت لاسلو آن قدرها هم آدم مهمی نیست. سال ها استخوان خرد کردن در کارهای امنیتی مشامش را تیز کرده بود. اما کسی از زورو سوالی نپرسید و او به عنوان یک امنیتی خبره می دانست که سوال نکردن عیب نیست و تا سوالی ازت نکرده اند نباید لام از کام باز کنی.  زورو کاری به تحلیل نامه ها نداشت. فقط سرتیم تشکیلاتی بود. رئیس پلیس تولید و تبادل نامه های عاشقانه. کار تحلیل نامه های نیمه کاره لاسلو و جوک های سیاسی منتسب به او را یک زوج متخصص و متعهد به عهده گرفته بودند: واسیلی هوزی دکترای فلسفه دیالکتیک از سنت پترزبورگ و مارسلا هوزی استاد رمزنگاری از انستیتو انگلس بوداپست. واسیلی و مارسلا، بر خلاف زورو کار لاسلو را خیلی جدی گرفته بودند. روزی هفت ساعت کار معمول و دو ساعت اضافه کاری می کردند فقط برای رمزگشایی از نامه های عاشقانه لاسلو زاگریف. نتیجه در بیست و دو مجلد هشتاد و اندی صفحه ای با جلد گالینکور به چاپ رسیده بود و ضمیمه شده بود به پرونده لاسلو. اگر دیوار روی سرشان نریخته بود احتمالاً می توانستند کتاب بسیار رسا و جذابی چاپ کنند و اسمش را بگذارند طنز عاشقانه درتنگنای ابتذال و ملال: خوشبینی فعال در نامه های عاشقانه لاسلو زاگریف. تردیدی در میان نیست که این کتاب می توانست جوایز گوناگونی را نصیب نویسندگانش کند چرا که به معنی امروزی اش کاری بود اصیل، خلاقانه و به غایت جامع. اما گویی واسیلی و مارسلا تحمل دنیایی را نداشتند که در آن انسان ها به جای آن که زیر دست اربابان یک حزب خرد شوند زیر دست اربابان چند حزب خرد شوند و  کمی بعد که دیوار ریخت با هم خودکشی کردند. هیچ کس جز زورو هم در مراسم تدفینشان حاضر نشد.

بوی گل سوسن و یاسمن که آمد و نسیم آزادی که وزید، اسناد اداره امنیت هم آزاد شدند و به شهروندان مجاری رخصت داده شد بیایند آن ساختمان مخوف نزدیک پارلمان در پایتخت سابق امپراطوری اسبق و نامه اعمالشان در رژیم سابق را بزنند زیر بغلشان. لاسلو هم رفت و پرونده قطورش را گرفت؛ پرونده ای که البته آن بیست و دو جلد آثار خانم و آقای هوزی پیوستش نبود. لاسلو همچنان شغل استادی اش در دانشگاه بوداپست را داشت. درس های حوصله سربری می داد درباره ادبیات اروپای مرکزی در ربع اول قرن بیستم. شهرتش را هم بابت سازنده جوک های سیاسی همچنان حفظ کرده بود. مردم هنوز فکر می کردند او پشت جوک های جدید علیه سیاست های جدید و سیاستمداران جدید است. اما انقلاب طنزپردازان خودش را هم  می خورد. یک روز در مهمانی شام پایان سال تحصیلی در دانشگاه، وابسته فرهنگی دشمن سابق و دوست امروز را دید. جرج اسپرینگفیلد از ایالات متحده. جرج فارغ التحصیل ییل بود در علوم سیاسی. از لاسلو دعوت کرد بیاید در دانشکده مربوطه اش درباب نقش طنز در فروپاشی دیوار بگوید. لاسلو اما دعوت را جدی نگرفت .چیزی نبود که بتواند درباره اش صحبت کند. به نظرش مهمترین نقش در فرو ریزاندن دیوار برلین را بولدوزر ایفا کرده بود.

اگر جهان بر همان پاشنه چرخیده بود لاسلو هر روز خسته تر، عبوس عبوث تر و حوصله سربرتراز دیروز  دایرت المعارف وار از نویسندگان اروپای مرکزی برای چندین دانشجوی نزار می گفت و و آن یک ذره کورسوی استعداد را در ایشان کور می کرد و بر کرسی استادی اش می نشست تا بازنشسته شود. اما سرنوشت بر در بتهوون ادبیات هم کوبید.  این بار هم زورو بود. لاسلو در را که باز کرد ناامیدانه ناله ای سر داد و به زورو گفت وقتش را تلف نکند چرا که او دیگر نامه ای به کسی نمی نویسد. زورو اما وقتی نداشت که بتواند تلف کند. داشت می رفت استرالیا که بشود استعدادیاب شمشیربازی. مجموعه آثار واسیلی و مارسلا هوزی را آورده بود که جایش در پرونده لاسلو خالی بود.

لاسلو می نشیند و یک نفس بیست و دو مجلد را می خواند. آن شهرتش بابت سازنده اصلی جوک های سیاسی از او چهره ای مرموز ساخته بود و باعث شده بود واسیلی و مارسلا خط به خط، کلمه به کلمه و سه نقطه به سه نقطه نامه هایش را چنان خوانده باشند که گویی دارند اثر یکی از برترین اذهان جهان را می خوانند. هر یک دوستت دارمی که برای نمی دانم کدام دختر بستنی فروش سر کدام کوچه نوشته بود تبدیل شده بود به یک فقره ناب از یک رساله نبوغ آمیز- شایسته انواع تفسیرها و اقسام تحلیل ها. نردبانی برای رسیدن به حقیقتی تلخ. طنز روزگار است که آخرین جمله جلد آخر آثار هوزی ها هم با سه نقطه تمام می شود. لاسلو با جرج تماس می گیرد و دعوتش برای سخنرانی در ییل را می پذیرد. افکار جدید قاره جدید می طلبد.

اسم سخنرانی اش را در ییل می گذارد "می نویسم... پس ... نیستی...". از دکارت و می اندیشم و پس هستمش شروع می کند و حضار را مقهور می کند. تأملات دکارتیه بهترین گزینه برای شروع سخنرانی است. کمی تاریخ و سیاست اروپای مرکزی می گوید - که البته استاد مسلمشان است - تا می رسد به جنگ گرم دوم و بعد جنگ سرد اول. از بسته شدن فضای سیاسی و فرهنگی می گوید و همه انتظار دارند سخنرانی برسد به آن جا که حالا که دوران سانسور و خفقان تمام شده، لاسلو زاگریف – استاد جوک سیاسی و به نمایندگی از همه بزرگان تاریخ ادبیات جهان –  دوباره قلم به دست گرفته است و می نویسد. می نویسد، پس سانسور نیست. می نویسد، پس سانسورچی نیست. همه گوش تیز کرده اند که لاسلو همین را بگوید و بروند شامشان را بخورند. ولی در یک چرخش زبانی ظاهراً نبوغ آمیز – اما تماماً وام گرفته شده از شادروانان واسیلی و مارسلا هوزی – می زند به نامه های عاشقانه. از بسته شدن فضای عشقی می گوید. لاسلو می نویسد، چون معشوقش غایب است. می گوید هر نامه عاشقانه اصیلی علی الاصول ناتمام است. حضار که منتظر نتیجه دیگری بودند سراپا گوش می شوند و سعی می کنند بفهمند چه شد که این گونه شد. اما بولدوزر راه افتاده است. آیین دیوار فروریختن است. لاسلو، تر و فرز، تز و آنتی تز ناتمامیت تمنا را در کشور تحقق رویاها می زند روی میز: می نویسم، پس نیستی. یلان ییل آن چنان مسحور محسور این چرخش نهایی می شوند که آن قدر طولانی برایش کف می زنند که  اگر کسی زمان بین اولین برخورد دو دست تا زمان آخرین برخورد دو دست حضار را اندازه گیری کرده بود می شد رکوردش را در گینس به ثبت رساند. متأسفانه این سخنرانی ضبط نشده است.


همه می دانند که ییل جای یللی تللی نیست. سیل دعوت برای سخنرانی از پی سخنرانی و سمینار از پی سمینار برایش سرازیر می گردد و او تا پیش از مرگش تبدیل می شود به یکی از جذاب ترین استادان حوزه های بین رشته ای و رشته های بین حوزه ای.  این بار لیاقت شهرتش را دارد و کلاس هایش می شود یک ساعت ونیم هیجان و انتظار در تنگنای ابتذال و ملال. دانشجویان آمریکایی لاسلو ساعت ها در کافه ها، مهمانی ها و روی چمن دانشگاه بحث کرده اند تا از عبارت "تقدیم به زورو"، در ابتدای جزوهگریه و خنده در آثار ادیبان اروپای مرکزی، رفع رمز کنند و البته همگی شان در کشف علت تقدیم شدن جزوه به یک شخصیت افسانه ای ره افسانه زده اند. حقیقت گاهی هم شیرین است... 

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017