Desire Knows No Bounds




Thursday, January 14, 2016

از سفر برگشته/برنگشته، در راه فرودگاه به خانه، موبایل را روشن کردم. پیغام‌ها یکی یکی و چندتا چندتا دلیور شدند. چند تا پیغام توی تلگرام هم و یکی دوتایی هم توی اینستاگرام. از آن دست پیغام‌ها که وقتی تمام زندگی‌ات را، عمومی و نیمه‌عمومی و خصوصی، می‌گذاری جلوی چشم آدم‌ها، باید به دریافت‌شان عادت کرده باشی. خب آدم به دریافت‌شان عادت می‌کند. فقط نفهمیده‌ام چرا بعد از تمام این سال‌ها مخاطب به دیدن‌شان عادت نکرده است. به ربط دادن و ندادن‌شان. به گاهی فقط تماشا کردن و بی‌حرف عبور کردن و الخ. پیغام‌ها را خواندم و با خودم گفتم هاه، ولکام بک تو د یوژوال اب‌نرمال لایف. فرداش توی خواب و بیدار بعد از سفر، طی دو تماس تلفنی طولانی جداگانه، مامان و بابا به‌م اطلاع دادند دارم از کم‌خونی شدید می‌میرم و باید به زودی بستری شوم بیمارستان برای آزمایش‌های بیشتر و از اتاق که بیرون آمدم، دیدم چندین مدل قرص و داروی گیاهی و غیرگیاهی روی میز گرد توی هال است. همان‌ها که مامان و بابا هر کدام طی دو تماس تلفنی طولانی جداگانه توی خواب و بیدار بعد از سفر طی خبر مردن‌ام دستور مصرف‌اش را به‌م داده بودند. موبایل را سایلنت کردم و دوباره خوابیدم. تمام سفر را دراز کشیده بودم لب استخر، با روغن بدن و لیوان آب‌جو و گاهی مارگریتا یا مارتینی سبک، شنا کرده بودم و کتاب خوانده بودم و تلفنم را خاموش نگه داشته بودم و گاهی به سختی به افق خیره شده بودم، بس‌که آفتاب چشمم را می‌زد. تمام هفته‌ی قبل و قبل‌ترش را توی تهران دویده بودم. حالا نه که دویده باشم، اما شلوغ بود کار و زندگی و مشغول تحویل دادن و تحویل گرفتن کارها و آدم‌ها بودم و چند شب قبل از سفر را فرصت نکرده بودم بیش‌تر از دو سه ساعت بخوابم حتا. حالا اما صبح‌ها صبحانه‌ی مفصل و بعد ماساژ و بعد با بساط میوه و مارتینی و کتاب، لب استخر. تا عصر که هوا سرد می‌شد و از آب گرم استخر که بیرون می‌آمدی مجبور می‌شدی خودت را بپیچی لای دو تا حوله و دو شات کنیاک. انگار دارم توی پرانتز زندگی می‌کنم. انگارتر شیرجه زده باشم توی آب و به جای کرال یا قورباغه، طول استخر را آن‌قدر زیرآبی آمده باشم تا نفسم تمام شده باشد. سرت را که می‌بری زیر آب، صدای خنده‌ی توریست‌ها و موزیک توی فضا و موج دریا و همه‌چی قطع می‌شود. آن پایین، همین بیست سانت پایین‌تر از سطح آب، سکوت است و یک‌جور هُرهُر یک‌نواخت که خسته‌ات نمی‌کند. آرام‌ات می‌کند و خیال می‌کنی آخیششش، چه دنیا ولرم و ساکت است. نفس‌ات که تمام شود اما، سرت را بیرون که بیاوری که نفس بگیری، صدای خنده‌ی توریست‌ها و موزیک توی فضا و موج دریا برمی‌گردد سر جاش. از سفر برگشته/برنگشته که موبایل را روشن می‌کنی، از پرانتز آب گرم و آفتاب و کتاب و سکوت پرت می‌شوی بیرون. پرت می‌شوی وسط دغدغه‌های اگزجره و کنجکاوی‌های بی‌انتها و مسئولیت‌ناپذیری‌ها و کم‌دقتی‌ها و تاریخ‌های ددلاین و جای دمپایی مانده کف توالت و ظرف‌های نشسته و ترافیک و بدقولی و الخ. مامان گفت باید هر چه سریع‌تر بستری شوم بیمارستان. گفت دارم می‌میرم. دیدم فکر بدی هم نیست از قضا. می‌روم توی یک‌جور پرانتز دیگر. منهای آن تکه‌های «شیش صبح دمای بدن آدم را چک کردن و خون گرفتن» و «هفت صبح صبحانه آوردن‌»شان، باز هم می‌شود دراز کشید و کتاب خواند و موبایل را خاموش کرد، البته بی‌آفتاب و استخر. به قول رفیق‌مان وونه‌گوت، ظاهرا رسم روزگار چنین است.


Comments: Post a Comment