Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 20, 2016

 دستپاچه است. یک‌جور دستپاچه‌گی نابالغ که هیچ متناسب با سن و سال و شغل‌اش نیست. هر بار، دقیقا هر بار  رفتارش مرا یاد آدم‌هایی می‌اندازد که تازه شروع کرده‌اند به رانندگی. که رانندگی هنوز عادی نشده برای‌شان. ملکه‌ی ذهن‌شان نشده. که هر بار راهنما و دنده و الخ را با چشم نگاه می‌کنند.

از میهمانی خانه‌اش شروع شد. من را و چند نفر دیگر را دعوت کرده بود خانه‌اش. خب یک آدم چهل و چند ساله لابد تا حالا بارها میزبان بوده و لابد بلد است امورات یک خانه یا حداقل یک مهمانی را اداره کند. رفیق ما اما انگار برای اولین بار بود که میزبان می‌شد. با یک‌جور خونسردی ساختگی که بیشتر برخورنده بود تا معقول، مهمان‌ها را به حال خودشان گذاشته بود تا از خودشان پذیرایی کنند و سر خودشان را گرم کنند. نمی‌دانست باید با آدم‌ها چه‌کار کند. یک‌جورهایی حتا انگار نمی‌دانست چرا ماها را دعوت کرده. احساس می‌کردم وسط یک فراخوان‌ام! از جمع نامتناسب که بگذریم، تمام طول مهمانی این حس را داشتم که میزبان دستپاچه‌ی ما زنی لازم دارد که اداره‌اش کند.

قبل‌تر از آن، وقت‌های بیرون رفتن و رستوران و کافه و معاشرت هم همین‌جوری بود. همیشه پیشنهاد برنامه و جا و الخ را من باید می‌دادم. نظر خاصی نداشت. اگر داشت هم، دو تا جای همیشگی و دو تا غذای همیشگی. بی‌هیچ ماجراجویی و تجربه‌ی جدید. اول‌ها فکر می‌کردم لابد مال این است که می‌داند از زندگی چه می‌خواهد. لابد مال این است که آن‌قدر زندگی کرده و تجربه کرده که حالا آپشن‌هایش را شخصی‌سازی کرده و همان‌ها را زندگی می‌کند. بعد دیدم نه. دچار یک‌جور نابالغی مزمن است و اصولا قدرت پیشنهاد و تصمیم‌گیری و اداره‌‌کردن ندارد. قدرت انتخاب و سورپرایز کردن و موضع گرفتن و مواضع شخصی خود را داشتن هم. از آن‌هاست که خیلی نایس‌طور می‌ایستند کنار، یک‌جوری که انگار تمام اختیارات‌شان را به عمد تفویض کرده‌اند به زنی که کنارشان است. که اما به زنی کنارشان احتیاج دارند که اداره‌شان کند. تر و خشک‌شان کند. زندگی را برای‌شان جذاب و مهیج و متنوع کند. من نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود زندگی را برای یک آدم دستپاچه‌ی نابالغ کم‌جسارت ریسک‌ناپذیر هیجان‌انگیز کرد. می‌دانم چه‌جوری می‌شود به‌شان خوش گذراند، باهاشان خوش‌گذراندن را اما نه.

بعد از مهمانی کذایی، بعد از آن‌که برای اولین بار مرد را در کانتکست خودش دیدم و به عنوان مدیر یک مجموعه، یک برنامه، یک مهمانی، رفتارش را تماشا کردم، مغزم در لحظه تصمیم خودش را گرفت. تصویر مرد خوش‌تیپ خوش‌اندام جذابی که چند ماهی می‌شد با هم معاشرت می‌کردیم، به کل مخدوش شد. دیگر هیچ شانسی برای بازیافت تصویر نمانده بود. آن آدم تا وقتی در فضاهای تحت اختیار من حضور پیدا می‌کرد، تا وقتی تحت برنامه‌های من پیش می‌رفت، همانی بود که دلم می‌خواست. در کانتکست شخصی خودش اما، همه‌چیز را که به عهده‌ی خودش می‌گذاشتی، تمام جذابیت‌اش به یک‌باره فرو می‌ریخت. عقیم می‌شد به کل.

بعد از آن شب، یکی دو باری با هم حرف زدیم. از من دلیل رفتنم را پرسید و من همین‌ها را، یک‌جوری که زیاد هارش نباشد، برایش توضیح دادم. از من خواست یک بار دیگر به‌ش فرصت بدهم. گفت روی حرف‌هایم فکر کرده. دفعه‌ی بعد، به محض ورود من، ظرف دو دقیقه هر پیشنهادی به ذهنش رسیده بود را گذاشت روی میز، تیرباران‌طور، و از من خواست یکی را انتخاب کنم. من؟ خندیده بودم فقط. بعد خواسته بودم برایش توضیح بدهم که کانسپت را اشتباه فهمیده. که آن چیزی که من نقد دارم به‌ش، صرفا رفتارش نبوده، لایف‌استایل و طرز فکر و تمام این‌ها را هم قاطی خودش داشته. بعد از خودمان مثال آوردم. درجا جواب داد من نمی‌توانم مثل شماها زندگی کنم. نمی‌توانم امروز تصمیم بگیرم و پس‌فردا برای تعطیلات آخر هفته استانبول باشم. من مسئولیت دارم و هزینه دارم و باید محاسبه‌شده رفتار کنم. خب راست هم می‌گفت. قاعدتا باید به نسبت ما پول بیشتری توی حسابش باشد و قاعدتا باید هر روز هفت صبح بیدار شود که به ددلاین‌ها و تعهداتش برسد، قبول. اما ته ته‌اش را که نگاه کنی، آدمی را که دلش می‌خواهد برای معاشرت، منم. دلش می‌خواهد با ما بیاید سفر، با ما برود فلان مهمانی و الخ. که یعنی‌تر، ته تمام حساب‌گری‌ها و بی‌گدار به آب نزدن‌ها و در حاشیه‌ی امن زندگی کردن‌ها، آرامش خاطری نسبی‌ست که اما آدم‌ها آن را با خوش‌حالی و رضایت از زندگی اشتباه می‌گیرندش. خب خیلی وقت‌ها زندگی من شبیه رولر کوستر است، بالا و پایین‌های زیاد دارد و پیچ‌های ناگهانی و کلی آدرنالین و استرس و اضطراب، اما ته ته‌اش را که نگاه کنی، دارم خوب زندگی می‌کنم و خوش‌حالم و خوش می‌گذرد به‌م، حتا وقتی دارم با مشکلاتم دست و پنجه نرم می‌کنم.

از تمام این‌ها که بگذریم، دستپاچگی حتا از ایدز هم بدتر است! آدم‌ها بعد از یک سنی قاعدتا به درجه‌ای از تجربه و بلوغ می‌رسند که خواه‌ناخواه حاصلش طمأنینه و وقار و استایل شخصی‌ست. این‌که نیمی از عمرت را سپری کرده باشی و هنوز به این مرحله نرسیده باشی اما، انصافا غم‌انگیز است.


Comments: Post a Comment