Desire Knows No Bounds




Saturday, January 30, 2016



آخرین تصویر سینمایی که از مواجهه با میان‌سالی تو ذهنمه، بی‌که جزئیات خاصی ازش یادم بیاد، فیلم «زن بی‌سر» بود. حالا اما، چند روز بعد از دیدن «ابرهای سیلس ماریا»، هم‌چنان دچار فیلم مونده‌م.

رضا گفت «دوره‌ت گذشته مربی». یه‌جوری که انگار هم با من بود، هم با فیلم. فیلم هم درباره‌ی پذیرش همینه. بپذیری که بالاخره رسد آدمی به جایی، که با موقعیت‌هایی مواجه می‌شه که دیگه امکان ادامه‌ی لایف‌استایل قبلی‌شو نداره. که بعدتر حتا دلیلی برای ادامه‌ی لایف‌استایل قبلی‌ش نمی‌بینه. آدم‌ها با گذر زمان عوض می‌شن، موقعیت‌ها عوض می‌شه و چه خوشمون بیاد چه نه، ایت ایز وات ایت ایز. آدم اما وقتی خودش در جریان گذر زمانه، حواسش نیست. با تغییرات دیل می‌کنه و به خیال خودش داره زندگی‌ش رو می‌کنه تا یه وقتی که یه‌هو، سر یه بزنگاهی، با خودش، با آینه، با گذشته‌ش و زمان حال‌ش مواجه می‌شه. اون‌جاست که ناخوداگاه مکث می‌کنه، سکوت می‌کنه، و به فکر فرو می‌ره.

من؟ چند شبه که در سکوت دچار فیلمم. و حتا حاضر نیستم چیزایی که تو مغزم می‌گذره رو این‌جا بنویسم. و حتا حاضر نیستم تو دفتر سیاهه بنویسم‌شون هم. می‌دونم تنها راه گذر کردن برای من هنوزم نوشتنه، اما دارم از مواجهه با اون تصویر، از مواجهه با اون کلمات طفره می‌رم. مواجهه‌ای که شبیه بحران نیست، ترسناک نیست هم. بیش‌تر از همه از جنس شکلات تلخه. تلخ و قوی و کمی هم اندوهگین. چارم و قرمزی کیت‌کت رو نداره. اما بوی نافذ و سنگینی داره. اون‌قدر که وقتی حس بویایی‌ت بهش جلب می‌شه، دیگه نمی‌تونی به این سادگیا نادیده بگیری‌ش.

بعد؟ بعد درست همون‌جاهایی که مرز بازی و واقعیت گم می‌شه. که در لحظه داری تشخیص نمی‌دی این حرفا دیالوگای متن تئاتره یا دیالوگای خودشون. درست همون‌جاهاش.


Comments: Post a Comment