Desire Knows No Bounds




Saturday, February 27, 2016

گربه‌ی تو کجا باید
گذاشته رفته باشد آخَر؟ چه دُور و بَرِ خودی! چه بگویم، دختر!
با چشم او که روز را به شب
از خط به دایره‌یی بُرده‌ست:
چار اتاق. سه با یک. خالی.
و جای اثاث،
که در اتاقِ بعدی‌ی بعدی‌ هم نیست،
بوی زنبقْ تَنگ می‌کُنَد.
شاید از ورودِ بدِ ما باشد
که آن دو تا حلقه‌ی نورانی‌ی روی تاق
لرز بر می‌دارد،
و اوی تو، توی او ــــ
او که بگویـی که‌یک ملافه‌ی دَرْ باد بود و،
همان جور که وقتِ جوانی،
ملافه‌ی نامرتبی‌ست.
به این سرازیری و سربالایی نـگاه کنید،
رفقا! باد همین شکلی‌ست ــــ
خواهرم، خواهَرْ اَنْدَرَم، علفِ اتاق‌های من،
هیچِ بِنْتِ هیچ.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
تشریفات
دیدن
بيژن الهى


Comments: Post a Comment