Desire Knows No Bounds




Tuesday, February 2, 2016

#جان_من_است‌_او

دهم بهمن، دخترک هیجده‌ساله شد. هر روز که از مدرسه برمی‌گرده، اگه خونه باشم، یه راست میاد تو اتاق من شیرجه می‌زنه تو تخت می‌گه «من نمی‌خوااااام بزرگ شم». می‌گم خب. می‌گه قول دادیا. و می‌ره پی کارش. دخترک نمونه‌ی معاصر یه تین‌ایجر کامله. لابد مال این‌همه سریالای تین‌ایجریه که دیده؛ لباس پوشیدنش، موزیک گوش دادنش، دایِریز(!) نوشتنش، معاشرت‌ها و دوستاش و همه‌چی‌ش انگار درسته از توی سریالا اومده بیرون. اولا طبق روال همیشه‌م بهش سخت می‌گرفتم. از یه جایی به بعد اما هدفم رو گذاشتم بر این که خوش‌حال باشه. بزرگ که بشه خودش هزار و یک تجربه‌ی ساده و سخت و خوشایند و ناخوشایند رو از سر خواهد گذروند، پس حالا که می‌تونه هپی و بی‌خیال و خوش‌حال باشه، بذار خوش‌حال باشه. اولا مامانم اینا مدام بهم گیر می‌دادن تو خیلی این بچه رو آزاد گذاشتی، کمی که گذشت اما، بالاخره یاد گرفتن چگونه دست از نگرانی بردارن و نسل جدید رو همون‌جوری که هستن بپذیرن. با دخترک تجربه‌های بانمک و منحصر‌به‌فردی داریم. رفیقیم با هم. عادتشه که میاد لپ‌مو می‌کشه غش‌غش می‌خنده که «باورت می‌شه من دختر توام، تو مامان منی، تازه خودتم یه مامان داری، مامانتم یه مامان داره، بعد من هیجده‌سالمه؟». تو خونه‌ی ما هنوز خودمونم زیاد باورمون نمی‌شه من مامان زرافه و دخترکم و اونا بچه‌های من.

ازم قول گرفته بود تولد هیجده‌سالگی‌ش بذارم شات تکیلا بزنه. دوستاش براش یه سورپرایز پارتی گرفته بودن. وسطای مهمونی، یه تعداد شات رو زدم تو نمک، تکیلا ریختم، با یکی یه پر لیمو، چیدم رو کانتر آشپزخونه. صداشون کردم بیاین تکیلا. یه مشت دختر پسر هیجده‌ساله، هپی و مشنگ و بانمک، اومدن وایستادن به شادت زدن. سه راند واسه‌شون ریختم، با هم شات زدیم به سلامتی دخترک، بعد گفتم برید پی کارتون دیگه. جیغ و دادزنان برگشتن سراغ رقص و بازی و الخ. من؟ هیجده‌ساله که بودم الگوم آنتِ جانْ‌شیفته بود و ژان کریستف می‌خوندم و قمارباز و الخ. اینا؟ هری‌پاتر و ارباب حلقه‌ها و فرندز و های‌اسکول میوزیکال و گْلی و گاسیپ‌گرلز. ما شجریان گوش می‌ دادیم اینا دیوید گِتا. ما همه‌چی‌مون ممنوع و یواشکی و پر از استرس و مَجازی بود، اینا خون‌سرد و بی‌خیال و دور هم و مُجاز. اوایل فکر می‌کردم اوه۲، چه فاجعه‌ن بچه‌های این نسل. حالا اما می‌بینم فضیلت خاصی هم در نسل ما نبود. اینا سالم‌تر و سرحال‌تر و طبیعی‌ترن. لابد یه فکری به حال فقر فرهنگی‌شون می‌کنن هم.

امروز رفتیم پیشخوان دولت، که شناسنامه‌شو عکس‌دار کنه واسه کنکور. قبلش هم رفتیم بانک حساب بانکی‌ش رو به نام خودش کردیم. نشسته بودیم اسم‌شو واسه شناسنامه صدا کنن، داشت رو موبایل من ری‌توییت‌های وحید آنلاین رو می‌خوند تو تلگرام، سپس به این نتیجه رسید که فامیلیِ هیتلر هولوکاست‌ه! سپس‌تر معنی دیکتاتوری و دموکراسی، و وقیح و قبیح رو پرسید ازم. آخرش گفت پس «هیتلر» خودش یه فامیله؟ اسمش گفتی چی بود؟ گفتم آدولف. گفت «آها، ایول؛ هولوکاست گفتی چی بود اون‌وقت؟ اسم یه شهر؟». من؟ :|


Comments:
:)))))))))))))))
 
Post a Comment