Desire Knows No Bounds




Tuesday, March 29, 2016

بعد از سه روز تب و لرز مداوم و سه روز علامت دونت دیسترب آویزون پشت در، هتل بهم زنگ زد که نگرانم شده‌ن و آیا چیزی لازم ندارم و آیا می‌خوام برام دکتر بفرستن یا نه. چند دقیقه بعد دوباره یه سینی زنجفیل دم‌کرده با لیمو عسل برام فرستادن بالا. دم‌نوش تند داغ بدمزه رو به زور قورت دادم و دوباره خوابیدم. حساب روز و شب از دستم در رفته بود. درد داشتم و تب داشتم و از سرما می‌لرزیدم و صدای دریا تو گوشم بود. نور پنجره تغییر می‌کرد حال من اما نه. تو خواب و بیداری بودم که شنیدم دارن در می‌زنن. مطمئن بودم ساین دونت دیسترب هنوز پشت دره و هیچ ایده‌ای نداشتم پنج صبحه یا پنج عصر. منتظر شدم صدای در زدن قطع شه. قطع نشد. به زور از تو تخت اومدم بیرون موهامو بستم بالای سرم یه چیزی تنم کردم رفتم دم در. هاوس کیپینگ نبود. دوستم وایستاده بود پشت در، تکیه داده بود به چارچوب، با همون لبخند احمقانه، داشت از تو چشمی در نگام می‌کرد. درو که باز کردم هوا گرم شد. نصفه‌شب بلیت خریده بود سوار هواپیما شده بود پنج صبح رسیده بود به من. بغلم که کرد خیالم راحت شد. چند ماه پیش همه‌چی از همین خیابون، چار تا هتل اون‌ورتر شروع شده بود، موونپیک، و حالا اومده بود تو، بغلم کرده بود که خیالم راحت باشه در تنهایی از فرط تب نمی‌میرم، تو سوفیتل. همین‌قدر احمقانه و همین‌قدر کمدی و همین‌قدر غیرقابل‌پیش‌بینی. دماغمو با صدا کشیدم بالا و گردن‌شو بوسیدم. با اون صدا مهربونه‌ش گفت جونِ دلم. سپس؟ برگشتم تو تخت و با خیالی آسوده به سخت‌ترین و گرون‌ترین آنفولانزای عمرم ادامه دادم.


Comments:
آنفولانزا لرز بهتری است اگر کسی بغل گرمتری داشته باشد تا به تو ببخشد
 
Post a Comment