Desire Knows No Bounds




Wednesday, May 11, 2016

در اوج شلوغی و دردسرهای نازل‌شده، یه حال خونسرد مشعوفی دارم واسه خودم. نصف‌شو مدیون تراپیستم‌ام و باقی‌ش رو مدیون آقای کا. بعد از چهار سال تراپی پیش این دو نفر، تازه دریافته‌م چه‌همه احمقانه زندگیو سخت و جدی می‌گرفته‌م. لذا در همین لحظه باید چهارتا هندونه‌ی متفاتو با یه دست بلند کنم که دوتاشون هیچ زیرساخت درست‌حسابی‌ای ندارن و در کمال خونسردی باور دارم که درست می‌شه! اگه آیدای چهار سال پیش یا حتا دو سال پیش بودم، با هر کدوم از هندونه‌ها به سادگی قادر بودم سه بار نِرْوِس برک‌دان کنم. حالا اما آروم و معقول -گیرم به زعم خودم- پیش می‌رم. مهم‌تر از همه اینه که دلم قرصه به دوستام. دوستام یه جاهایی به دادم رسیده‌ن که باورم نمی‌شه هنوزم. مترصد فرصتم که خوبی‌ها و حمایتاشون رو جبران کنم. می‌دونم که به این زودیا نمی‌تونم اما یه لحظه هم ذهنم خالی نیست ازین‌که اگه آدمای دور و برم نبودن پنج سال از الانم عقب‌تر بودم حداقل. دوستام مهم‌ترین سرمایه‌های زندگی‌مَن و هر روز هر روز مدیون‌شونم.


Comments: Post a Comment