Desire Knows No Bounds




Friday, May 27, 2016

در مورد عدم بی فایدگی نوشتن
via This Is It

در مواقع بسیار بی ربطی یادم می افتاد که مدت هاس چیزی ننوشته. تخمینی از مدتش نداشتم .

ادما وقتی نمینویسن عموما حالشون خوبه. فک کردم شاید ازدواج مجدد کرده. شاید با دوس دخترش به مسافرتی طولانی به گنبد کاووس رفته. شاید اوضاع زیادی بر وفق مراده. شاید تصمیم گرفته به جای نوشتن با ماهی‌گیری تمدد اعصاب کنه. چون کسی از فرصت شکست عشقی برای ناله کردن نمیگذره، تخمینم این بود که حتما اوضاع زیادی به‌کامه.

تنها یه چیزی که از خوشحالی سنگین تره مواجهه صاعقه وار با بدبختیه، چیزی آنی، فراتر از شکست عشقی و خبر ابتلا به سرطان. چیزی "آنی" که خلع صلاحت کنه. چیزی که یهو ازت گرفته بشه و بار عاطفی و ناتوانیش چنان زیاد باشه که دلیلی برای صوبت نبینی. کلمه ها گم بشن و همه چی در مه نامعلومی پیچیده شه.

مورد اول نبود... وسط سایت کامپییوتر تو دانشگا بودم و داشتم سعی میکردم مسءولیت علمیی که کیهان بر دوشم گذاشته بود رو رتق و فتق کنم. فیدلی رو ریفرش کردم و دیدم خرس پنج پست پشت سر هم آپلود کرده‌. با خوندن چهار کلمه اول کلیت داستان معلوم بود. سنگ قبر... بهشت زهرا... مادرم.

 اگر بخواهیم روراست باشیم حقیقت مرگ بستگان نزدیک دوست، -هرقدرم اون دوست نزدیک باشه- عموما نمیتونه برامون اهمیت زیادی داشته باشه. تازه خود خرس که برای من آدم اشنایی نبود و دوستی محسوب نمیشد. تجربه هرکس از مواجهه با بدبختی منحصر به خودشه. تنها چیزی که ناراحتمون میکنه بازسازی صحنه برای خودمونه و اینکه این "اتفاق ممکنه برای منم بیفته و اگه برا من افتاد من چه خواهم کرد". برای عده ای دیگه این اتفاق توام با نگرانی خاصی نیس چرا که آلردی براشون افتاده. این عده تنها در صورتی برانگیخته و احساساتی میشن که توصیف دقیقی پرده از حسی در گذشتتشون برداره. چیزی که باش مواجه نشدن یا کامل کانکت نشدن. چیزی فراتر از هم حسی. چیزی از نوِ بازسازی و یاداوری یک خاطره گم شده که مث تیکه پازل بره و رو شیارهای ذهن ادم بشینه و اگه ذهنو مث شیرنی ناپلوءونی تصور کنیم ارتباطی بین لایه بالا و پایین برقرار کنه.

همین بود که دیوانه ام کرد. چیزی در توصیفش بود که تیکه پازل گم شده ذهن من بود. چنگ انداخ به اتفاقی مشابه در سال هایی دورتر‌. کلمات، ناتوانی از توصیف، درد توام با توالی و‌ ناتوانیی که اصلا انسانی نیس منو یاد خود سیزده سالم انداخ. جوری که وسط سایت کامپوتر، ناتوان، با حس سیزده سال پیشم تو وادی رحمت تبریز روبرو شدم.

پدر من سیزده سالم بود که مُرد. اتفاقِِ بسیار غریب، صائقه وار و یهویی بودنش بود. دوشنبه، دوم دی سال هزار سیصد و هشتاد و یک من ساعت هفت و نیم صب رفتم که سوار سرویسم به مدرسه بشم. بابا، خواهرمو از خواب بیدار کرد که ببره مدرسه و بعد راننده بیاد دنبالش و برن فرودگاه که بره تهران تا بره سر بودجه سال هشتاد و دو استان آذربایجان شرقی چونه بزنه.... خاطره برای من همینجا متوقف میشه.

ظهر که برگشتم خونه از پله ها که رفتم پایین. بالغ بر هفتاد جفت کفش دم خونمون بود. ذهنم فرمان نمیداد. ما تو تبریز تنها بودیم. هیچ مفهومی در وجود این همه لنگه کفش پخش و پلا دم در وجود نداش. چیزی که برام عجیبه اینه که تو این جور مواقع ذهن عملکرد متفاوتی پیدا میکنه. مثلا به وضوح صحنه کفش های صورتیی رو دم در یادمه که هر لنگه اش یه گوشه این کپه پرتاب شده بودن و من نمیدونم چرا نگام قفل شده بود رو ان کفشا. تو که رفتم هیشکی نمیدونست باید به یه بچه سیزده ساله چی بگه. مساله این نبودکه من گریه و زاری میکردم یا ممکن بود بکنم. مساله این بود که منطقی نبود و کسی نمیدونس باید چطو توضیح بده. همه نگا میکردن و مامانم بغلم کرد و گف دایی شاهرخ الان میاد و من با نگاه گنگ یه آدم 21 سال از خود اون موقع ام بزرگتر گفتم چرا میاد؟ برا چی میاد؟ معنی نداره. هرچیزی، هر حرکتی بی معنی بود.

دایی من از درگز چطو میتونس در عرض 12 ساعت خودشو به تبریز برسونه؟ این همه آدم تو خونه ما چی کار میکردن؟ چطو تو وسایل ما میلولیدن؟ مگه میشه؟ هیچ چیز منطقیی در این اتفاق وجود نداشت. پدر من صُب سالم بود. زنده بود. داش میرف که چند ریال بودجه بیشتر برای استان آذربایجان شرقی از تو دهن دولت بکشه بیرون. مگه میشه؟ چطور ممکنه انقد غیر معقول و یهویی باشه. روشنک کجاس؟ خواهرم کجاس؟ کسی بش گفته؟

اتفاق احمقانه بود. صب بابا گفته معده اش درد میکنه و مامانم به شوخی بش گفته بود که معده نیس قلبه و بابام گفته بود بچه نیس و مامانم گفته بود که همه کسایی که سکته میکنن فک میکنن بچه نیستن و بابام گفته بود خودش بهتر میدونه و مامانم گفته بود حالا که بهتر میدونه هر کار دلش میخواد بکنه.

بابام به عنوان هرکاری که دلش میخواس بکنه رف تو تختخواب دراز کشید و به مامانم گف وقتی راننده اومد بیدارش کنه. راننده میاد و خب بابای من دیگه بیدار نمیشه. مامان من بلافاصله زنگ میزنه 115. زنگ میزنه همسایه طبقه بالای خونمون که دکتر بوده. و بعد میپره رو قفس سینه بابام و انقد ماساژ میده تا دو تا از دنده هاش میشکنه. اقای صد و پونزده و دکتر هر دو میان و مامانمو از رو قفسه سینه بابام به زور بلند میکنن و مامان من فقط داد میزده که مگه میشه؟ تا بیس دیقه پیش زنده بود! نمیشه! دُرُس نیس! به روشنک چی بگم؟ ( روشنک خواهر منه و ما همه، همیشه از مردن بابام مقابلش شرمنده ایم. انگار که تفصیر ما بوده، که خب در واقع دلیلش این بوده که توانایی مواجهه با دردش رو نداشتیم)

خاطراتی که از مراسم کفن و دفن هس به وضوح یادمه. چون روشنک رو نبرده بودیم چون فقط نُه سالش بود و همه جا مامانم داد میزد که فرانک باید باشه. مامان من ناتوان نبود. خیلی هم مسلط بود. وا نداد. انگار من تنها حلقه منطقی جریان بودم. انگار میخواس شاهد دیگه ای داشته باشه که بش بگه ببین! ببین چقد تخمیه؟

باور کردنی نبود که در حالی که دغدغه کسی تا 24 ساعت پیش این باشه که کدوم کت و شلوارشو بپوشه بره تهران و خب الان اصلا وجودی نداشته باشه. من بالای سر بابام ایستادم تا گذاشتنش تو قبر. بابای من پسر نداش و مامانم نمیخواس غیر خودی واسته. من بودم که رفتیم و از غسال خونه تحویلش گرفتیم. من بودم که رفتیم و مسجد طوبی رو گرفتیم برا بابام. یادم میاد مامانم میگف کودوم مسجد؟ اصا حمد و سوره رو بلد نبود بخونه! الان ببریم مسجد بگیریم براش؟ یادمه اومدن پرسیدن سنگ قبر چطو باشه بلند باشه یا کوتاه؟ - مگه مقبره اس که یلند باشه؟ روش چی بنویسم؟ دعا؟ -کودوم دعا؟ بابای من دعا خون نبود! یادم میاد داشتم فک میکردم که خیلی بی انصافیه که غیر مذهبی ها هم کنار مذهبی ها دفن میشن. غیر مذهبی ها نمیدونن باید چه کنن. هر چیزی هر کاری بی مفهومه. مثلا تمام دو سال بعد که هر جمعه با مامانم تنها رفتیم سر خاک من نمیدونستم باید چی کار کنم! حمد و سوره بخونم؟ احتمالا اگه بخونم اصلا به گوشش هم نخواهد رسید و خدا خواهد گف حاجی خودتو مسخره کن به یه زبونی حرف بزن که بفهمه. میدونید؟ هیچی تو اون لحظات هیچ مفهومی نداره. چیزی که میخوام برات بگم خرس، اینه که اون لحظات چیزای عجیبی ذهنمو درگیر میکرد و مثلا وقتی که میذاشتنش تو قبر چیز واضحی که تو ذهنم بود اینه که کَفَن اصولا باید سفید تر ازین باشه و در حالی که بیل بیل روش خاک میریختن تنها فکر من این بود که واقعا معقوله من تو این شرایط به رنگ کفن فک کنم؟ -به چی فک کنم؟ - هرچیزی داش فرار میکرد. انگار یه تیکه از مغزم کنده شده بود. محو شده بود و من هر بار میخواستم به بابام فک کنم فرار میکرد و این ناتوانی در فکر کردن و صائقه وار بودن واقعه خیلی حیوانی بود. این که بقیه بغلم کنن و ندونن باید چی بم بگن یا وانمود کنن دارن گریه میکنن حال منو بهم میزد. خیلی خیلی تصنعی بود. چه کنن؟ مگه من چیکار میکردم؟ من به سنگ قبری جلو تر از بابام خیره شده بودم که فامیلش "کوچه مشکی" بود و همیشه برای پیدا کردن بابام علامت. مقبره بزرگی بود. سنگی ضخیم و بزرگ به ابعاد اهرام ثلاثه! متوفی حین مرگ هم میخواس به عالمیان اعلام کنه که از بقیه چندین سر و گردن بالاتره! فک میکنی الان دارم اینا رو میسازم خرس؟ اصلا! در حینی که داشتن خاک رو میریختن روش من ذهنم این گوشه امن از لودگی رو پیدا کرده بود و مث اسکارلت اوهارا به خودم میگفتم فردا، فردا بش فکر خواهم کرد.

بدتر وقتی بود که "دزرت روزِ استینگ" افتاد تو ذهنم که آهنگ اون موقع هام بود. اون موقع ها فیس بوکی نبود که ملت با سنگ قبر باباشون سلفی بگیرن و من در خز نکردن حسی عمیق به شدت وسواس داشتم. مساله این نبود که به بابام نزدیک بودم و از مردنش ناراحت. مساله این بودکه بی معنی بود که یهو همه چی انقد بدون کنترل زیر و رو بشه. یادم میاد سپهر ازم پرسید چرا مث آدم نمیگی "فوت بابا" و هیچ وخ واضح ازش حرف میزنی. واقعا دلیلش این بود که کلمه واضحی برای توصیف ناتوانی و اذیتی که ذهنم میشد وجود نداشت، این ناتوانی لهم میکرد. برا همین قید توصیف رو زدم. از طرفی نمیخواستم با کلمات غیراصل هویتی خز و دم دستی به احساساتم بدم. هیچ وقت، نتونستم بش فک کنم. حداقل برای ده سال آینده. تا میخواستم به بابام فک کنم فکر پخش میشد و تراکمش میومد پایین. مواجه نمیشدیم با وسایلش، با پرونده های سنگین برنامه و بودجه، با روان نویس سبزش. پرسیدی تا کی این جوری خواهد بود؟ -تا ابد. – تا ابد هرلحظه منتظرم که این دفه که گوشی رو برمیدارم کسی بم زنگ زده باشه خبر یهویی وحشتناکی رو بده. نمیدونم چطور بگم اما اثر مواجهه با بدبختی ناگهانی طوری بود که بعضا فک میکنم چقد خوب میشه دو تا از ادمای باقی مانده خانواده امم بمیرن تا من دیگه هیچ وخ نگرانشون نباشم. نگران اینکه چی کار کنم بهتر شن. میخوام بدترین اتفاق بیفته که دیگه چیزی نمونه. فک میکنم وقتی که این خبر بم برسه این جوری خواهم شد که: آخیش. اینم تموم شد و من دیگه لازم نیس نگران باشم. اما میدونم که این فقط بازی ذهن منه برا اینکه از مواجهه با درد دوباره انقد میترسه که میخواد بدترینو فک کنه. مثلا پیش امادگی داشته باشه. پیش آمادگی کسشره. هربار این اتفاق نو و تازه اس و خلع سلاحت میکنه.

پرسیدی نوشتن چه فایده داره؟ نوشتن درد رو واضح میکنه. خاطره ریخته شده و پخش شده روی سطحو متراکم میکنه و تو موقعی که درد میگیری میتونی دستتو بذاری رو اون نقطه، نه که مجبور شی رو سطح مرطوبی روی کل خاطراتت دس بکشی.

نه به این زودی، اما چند وخ بعد به وجووه خنده دار قضیه پی خواهی برد. به تخمی بودنش و تنها گریز بشر در مواجهه با درد، یهو پر رنگ میشه: طنز و لودگی!

چیزی که به ادم اجازه میده از نو زندگی کنه و زیر پررنگی خاطرات له نشه که وقتی از من میپرسن بابات چی شد با لحن مسخره ای بگم: هیچی آقا بابای من یه عمر طناب زد و ورزش کرد تا یه روز به جای اینکه سوار هواپیما بشه و بره بودجه اذربایجان شرقی رو از تهران بگیره و بیاره سکته کرد و مرد و در حین سکته اش هم ثابت کرد به مرد ایرانیه و اخرین جملاتش صرف جر و بحث با مامانم سر اینکه بچه نیس قلب رو از معده تشخیص میده شد؛ پس به دور و بری هاتون بگین مرد ایرانی نباشین.

حقیقتش اینه که نمیدونم بقیه چقد میفهمن. امام طنز و تلاش برای مترکز کردن درد باعث شد که من تعادل منطقیمو پیدا کنم و بتونم داستانو توصیف کنم که من تا وقتی نتونم توصیف کنم، کلمه کنم و در سه جمله دردو بگم از درون میپاشم و له میشم. له نشو خرس.

Labels:



Comments:
عالی بود. چقدر به حسم وقتی پدرم فوت کرد نزدیک بود. گریم نگرفت. همه تعجب کرده بودن. حالا هم بعد دو سال هر وقت میخوام بهش فکر کنم به قول تو فکره پخش میشه.
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017