Desire Knows No Bounds




Friday, May 27, 2016

via KHERS

عزاداری یک پوسته‌ی خارجی دارد و زیر پوسته هم محتویات دیگری دارد. گریه و بی‌اشتهایی و افت فشار و سرگیجه و سرُم مربوط به پوسته‌ی عزاداری‌ست. همان چیزیست که شدید است، دیده می‌شود، ترحم جلب می‌کند. مثلاً تصویر من یا برادرم؛ مردهای نسبتاً جوانی که گریه می‌کنیم چون ماردمان را از دست داده‌ایم، سرمان را انداخته‌ایم پایین، شانه‌ها بالا و پایین می‌روند. این پوسته‌ی عزاداری‌ست. دوره‌ای دارد و دوره‌اش تمام می‌شود. چند هفته طول می‌کشد. اما جوهر عزاداری، این یکی نمود بیرونی ندارد. من کلماتش را ندارم که توصیفش کنم. میلی هم به توصیفش ندارم. اثراتش ناشناخته‌اند. گاهی مچ خودم را گرفته‌ام: منتظرم دوره‌ی این یکی هم تمام بشود اما تقریباً متوجه شده‌ام که این «عزاداری درونی» دوره ندارد. همه چیزی مثل قبل است و من هم همان آدم قبلی هستم، فقط ریختم کمی عوض شده و البته یک تفاوت کوچک دیگر: انگار به چیز دیگری غیر از مرگ مادرم نمی‌توانم فکر کنم. تخت بیمارستان. ساعت یک ربع به یازده. صبح جمعه. بیرون اتاق آفتابی. کله‌اش با حالت تشنج یکبار به چپ و بعد به راست می‌چرخد و بعد آن حالت چشمهایش. همانی که انگار به سقف اتاق خیره شده اما بیشتر که نگاهش می‌کردم بنظر می رسید به هیچ جا خیره نشده. چشمها باز ولی نگاه خاموش. نگاه مرده. مدام به اینها فکر می‌کنم، به لحظه‌ی سکته کردنش. یا مثلاً همه چیز عادی‌ست. شب است. برگشته‌ام خانه‌ی خودم. لباسم را در می‌آورم تا بخوابم. آنجا کنار تخت اودیسه‌ی هومر افتاده. این آخرین کتابی‌ست که توی بیمارستان می‌خواند. صبح یکشنبه که رفتیم بیمارستان این را همراه خودش آورده بود. توی بیمارستان منتظر پذیرش بودیم، گله می‌کرد که خیلی اسم دارد و فرّار است. بهش کتاب خودم را دادم و گفتم این یکی را بخوان، طنز و سبک است. کتابهایمان را عوض کردیم. روی جلد اودیسه یک نقاشی است. مردانی قایقی را از لب ساحل هل می‌دهند توی دریا. انگار دم غروب است. آسمان قهوه‌ای و طلاییست. بیشتر قهوه‌ای. اصلاً آسمانی نیست که آدم بخواهد بزند به دریا. با این رنگ کثافت آسمان کدام احمقی حاضر می‌شود سفرش را شروع کند. اما با این حال مردها قایق را هل می دهند، به داخل دریایی که آن هم قهوه‌ای رنگ است. موج کمی دارد اما ملول است. حالم از آن نقاشی به هم می‌خورد. کتاب را ورق می‌زنم. مادرم گوشه‌ی ورق صفحه‌ی ۱۰ را تا کرده. یعنی می‌خواسته بعد از بیمارستان بقیه‌اش را بخواند. برنامه‌اش را داشته. هزار تا برنامه برای بعد از عملش داشته و حالا حتی دم دست‌ترین‌شان هم ناتمام مانده. تا صفحه‌ی ۱۰ بیشتر پیش نرفته. کتاب را پرت می‌کنم گوشه‌ی اتاق. هنوز نقاشی دریای قهوه‌ای معلوم است. واقعیتش این است که اینقدر کار ناتمام مانده که این کتاب مزخرف کوچکترین‌شان است. مثلاً همین که با هم خداحافظی نکردیم. خب این حداقلش است. اینکه بغلش کنم، ببوسمش، بگویم خداحافظ، بگویم نترس، بگویم دوباره با هم می‌رویم کلکچال، چالوس، قونیه، می‌رویم لندن پیش دخترت، می‌رویم کانادا پیش آن یکی دخترت، نوه‌هایت را می‌بینی. وقت نشد هیچ کدام اینها را بگویم. ناآمادگی کامل. داشتم با موبایلم ور می‌رفتم که سکته کرد. اینها انگار مختصات مرحله‌ی درونی عزاداری‌ست، یعنی وقتی که گریه‌ها تمام شد این افکار شروع می‌شوند. چون گریه‌ها بهرحال تمام می شوند. آب است. خشک می‌شود. و بی‌فایده است. همه می‌دانند که گریه بی‌فایده است. گریه فقط آدم را خسته می‌کند، خسته‌تر از چیزی که هست. با اینحال همه‌مان گریه‌هایمان را کرده‌ایم. پوسته تمام شده. با ناخن پوسته را کنده‌ایم و وارد لایه‌های زیرین شده‌ایم. اینجا همان جایی‌ست که اشیا، هر کدامشان، حتی بی‌اهمیت‌ترین اشیاء انگار جان می گیرند، زبان در می‌آورند، حرف می‌زنند. کتابهای کهنه. قابلمه‌های کج و کوله، قوطی‌های ادویه‌اش، ساختمان دانشگاهش، مانتو و مقنعه‌اش، کفش‌های رنگ و وا رنگش، همه‌شان شروع می‌کنند به حرف زدن، زبان در می‌آورند و داستان خودشان را می‌گویند. داستانهای لوس و بی‌اهمیت که در عین حال منِ شنونده دوست دارم بشنوم‌شان. برای بار صدم به لپ‌تاپش سفیدش نگاه می‌کنم. افتاده آن گوشه. تا همین چند هفته پیش انگشتان خودش به کلیدها می‌خورد و حالا بی‌صاحب شده. پوسته‌ی عزاداری خیلی قابل تحمل‌تر است. مناسک خودش را دارد. شدید است و برای همین زود تمام می‌شود. اینطوری طراحی شده. از غسالخانه تا زمانی که آخرین بیل خاک را می‌ریزند روی جنازه در یک صبح تا ظهر انجام می‌شود. بعدش هم تا یکی-دو هفته، نمی‌دانم، شاید چند هفته، آدم درگیر عزاداری‌ست. بعد تمام می‌شود. یعنی ظاهراً تمام می‌شود. همان پوسته‌اش تمام می‌شود. اما غم و غصه می‌ماند. فقط ته‌نشین می‌شود. دیگر داغ نیست اما هنوز هست، ته‌نشین می‌شود تهِ جان آدم، همیشه هست، رسوب کرده آن ته و برای همین است که آدم سنگین‌تر حرکت می کند، یا اصلاً ترجیح می‌دهد حرکت نکند، چون آن رسوبات نکبتی نشسته اند ته وجود آدم، همه جا همراهم هستند. تجربه می‌گوید که آدم «عادت می‌کند». بنوعی درست است. اما فکر کنم عادت کلمه‌ی درستش نیست. آدم به چیزی عادت می‌کند که عامل خارجی باشد. مثلاً به آب و هوا، می‌شود به آب و هوای جدیدی هر چند ناملایم باشد عادت کرد. آب و هوا یک عامل خارجی‌ست، هیچ‌وقت درونی نمی‌شود. وضعیت من چیز دیگری‌ست. عاملی خارجی آمده سراغم اما تمامی اندرونم را هم زیر و زبر کرده. همان آدم قبلی هستم و در عین حال نیستم. مثل بچه‌ای که بالغ می‌شود. همان موجود است که بچه بوده و بعد بالغ شده اما در عین حال موجود دیگری شده. این صرفاً یک تغییر نیست که عادی بشود. بچه هیچ‌وقت به بالغ شدن «عادت» نمی‌کند. فقط به خودش می‌آید و می‌بیند هیچ چیز مثل سابق نیست. وضعیت من هم همین است. قرار نیست به چیزی عادت کنم. قرار نیست مردن ناگهانی مادرم در فاصله‌ی یک متری‌ام برایم عادی بشود. نمی‌خواهم که عادی بشود. سوگواری عادی نمی‌شود، تمامی هم ندارد، صرفاً شکلش عوض می‌شود، طولش کم می‌شود و در عوض عمقش زیاد می‌شود، شدتش کم می‌شود و در عوض تا ته آدم نشت می‌کند، اما همیشه هست. 

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017