Desire Knows No Bounds




Friday, May 6, 2016



زن بی‌سر (لوکرسیا مارتل، ۲۰۰۸)

****

فیلمِ خیره‌سر زن را بی‌سر می‌کند. فیلمِ خیره‌سر سرِ زن را می‌شکافد تا به اندرون سیستم ادراکی‌اش رخنه کند. فیلمِ خیره‌سر می‌پرسد این زن دنیا را چگونه ادراک و احساس می‌کند؟ می‌پرسد سینما چگونه می‌تواند این ادراک و احساس را بفهمد و به نمایش بگذارد؟ فیلمِ خیره‌سر فکر می‌کند که با شکافتن سرِ زن و با جایگزین‌کردن دوربین به جای مرکز قوه‌ی ادراک زن خواهد توانست «احساس» زن را ثبت کند. فیلم خیره‌سر می‌خواهد خطر کند و سر زن را بشکافد. بی‌سرش کند تا دوباره سری تازه بر بدنش بگذارد! اما نه، این ایده است و روی کاغذ. یک بازی استعاری. فیلم خیره‌سر باید جسورتر از این‌ها باشد تا ساز و کاری سینمایی را به عنوان راه‌حل برای چنین رخنه و شکاف‌دادنی پیدا کند. تا بتواند احساس و ادراک را از درون ثبت کند. فیلم خیره‌سر خیره‌سرترینِ فیلم‌سازها را لازم دارد.

فیلمساز خیره‌سر یک صحنه‌ی تصادف کوچک تدارک می‌بیند. زن با ماشین به چیزی می‌زند. به یک حیوان و شاید هم به یک انسان. فیلمساز سرِ زن را هم به سقف ماشین می‌کوبد. ضربه سر زن را از کار می‌اندازد. زن خود را گم می‌کند. چیزهایی را به یاد می‌آورد و چیزهایی را نه. یادش می‌رود که دندانپزشک است. یادش می‌رود که اگر به مطبش می‌برند، باید به سراغ مریضِ منتظر در اتاق معاینه برود، نه اینکه همچون یک بیمار در اتاق انتظار بنشیند. یادش می‌رود که آن مرد، آن آشنای خانوادگی که در اتاق هتل به سراغش آمده تنها یک دوست است و نه یک عاشق که برای معاشقه آمده باشد. زن بدنی می‌شود متحرک و بی‌حافظه. حضور دارد و ندارد. اسم دخترانش را فراموش می‌کند و این را که چه می‌کنند و کجا هستند. او اما یک چیز را مشخصاً فهمیده است: آدمی را زیر گرفته است. برای این بدنِ زنانه‌ی متحرکِ بی‌حافظه تنها احساس گناه باقی مانده است.

و این فیلمساز خیره‌سر است که می‌داند چگونه باید به اندرون قوه‌ی ادراکی زن رخنه کند. او یک نظام تصویری و رواییِ خیره‌سر بر پا می‌کند. قاب‌هایش به زن می‌چسبند. گاه از پشت، گاه از جلو، گاه از کنار. گاه در گوشه و گاه در مرکز. اما همیشه به تنی که تکه‌تکه می‌مانَد. گاه سری بی‌تن و گاه تنی بی‌سر. اگر این زن در «نقطه‌ی صفر احساس و ادراک» گرفتار آمده است، پس فیلم نیز ما را در این نقطه‌ی صفر ساکن می‌کند. ساکن فیزیکی این جهان هرروزه می‌شویم (نشستن، خیره شدن، خوابیدن، در مهمانی خانوادگی شرکت‌کردن، سرِ کار رفتن). به گونه‌ای فیزیکی این جهان را احساس می‌کنیم، اما نمی‌فهمیمش. اجزای آن را تکه‌تکه درک می‌کنیم. تک‌تک آدم‌ها را نیز. اما به عنوان یک کل از ربط دادن اجزای این مجموعه به‌هم عاجز می‌مانیم. واقعیت این است که در این نقطه‌ی صفر احساس و ادراک تنها یک چیز را همراه با این زن بی‌سر دانسته‌ایم: شاید آدمی را زیر گرفته‌ایم.

وقتی هشت‌سال پیش برای اولین‌بار فیلم را دیدم، گفتم این یک بازسازی امروزی از ایده‌ی «خودبیگانگی» است که سینمای اروپای دهه‌ی شصت را انباشته کرده بود. یک احساس خودبیگانگی زنانه‌ی آنتونیونی‌وار: تلقیق صحرای سرخ (زنی گم‌گشته درون فضایی وسیع‌تر) با آگراندیسمان (ایده‌ی قتلی که جایی احساسش کرده‌ایم اما دیگر نشانی از آن نمی‌یابیم). تماشاگر کم‌تجربه‌ای بودم. البته که فیلمساز خیره‌سر آرژانتینی به سنت سینمایی پیش از خود آگاه است. ولی او قصد کاری دیگر کرده بود. حتی خود ایده‌ی «ابهام به‌خاطر ابهام» هم برای او بی‌معناست. پس مسیر بازی را به‌تدریج عوض می‌کند. او زنِ بی‌سرِ فیلم را وادار به اعتراف می‌کند. نه به پلیس، نه به مرکز قانون که به نزدیکانش. به شوهر و آن آشنای خانوادگیِ حالا عاشق.

زن از آن نقطه‌ی صفر احساس و ادراک عزیمت می‌کند و جدا می‌شود. شروع می‌کند به درک دوباره‌ی جهان پیرامون. اشیا، خانه و مهمتر آدم‌ها و حتی مهمتر از آن: آدم‌هایی که تا پیش از این نمی‌دیدشان. اما برای فیلمساز خیره‌سرِ ما ایده‌ی دوباره‌دیدن آدم‌ها نظیر ایده‌ی احساس گناه یک امر انتزاعی (یک حس "شیک" انسان‌دوستانه) نیست. برای این فیلمساز آرژانتینی همه‌چیز مشخص، انضمامی و متعلق به «اینجا» و «اکنون» است. پس او زنِ بی‌سر را بیشتر هل می‌دهد: آن آدمی که زن فکر می‌کند زیرش گرفته شاید متعلق به «آن‌ها» باشد. همان‌ها که زن تا به حال نمی‌دیدشان. از جنس خدمتکاران و کارگرانی که هر روز دور و برش پخش بودند. و واقعاً یکی از آن‌ها (پیرمردی که زن برای خرید گلدان پیشش رفته) می‌گوید پسرکی که برایش کار می‌کند ــ پسرکی که گلدان‌ها را آن بالا گذاشته که مرد حالا نمی‌تواند پایین بیاوردشان ــ یک هفته است که گم شده است. حس گناه زن که مبهم و انتزاعی بود حالا حسی مشخص‌ و انضمامی می‌شود. سر و بدن کمی به‌هم نزدیکتر می‌شوند. آنسوتر گویا جسد کودکی در کانال گیر کرده است.

سرِ زن اما هنوز کامل به تنش برنگشته است. او هنوز از درک کلیت وقایع پیرامونش عاجز است. وضع و حالش بهتر شده اما کاملاً خوب نشده است. شوهرش به او گفته بود که وضع را کنترل خواهیم کرد. و هم او و هم آن فامیل عاشق به زن اطمینان می‌دهند که تصادفی در کار نبوده که هیچ نشانه‌ای دال بر مرگ آدمی در آن تصادف یافت نشده است. هرچه چشم‌انداز مقابل زن فراختر می‌شود، هرچه بیشتر او ماجرا و آدم‌ها را به درون دایره‌ی درک خود می‌کشاند، نشانه‌های متناقض‌تری هم از راه می‌رسند. خبری از مدارک پزشکی آزمایش ایکس‌ریِ زن بعد از تصادفش نیست. حتی هیچ نشانه‌ای از حضور شبانه‌ی او در هتل پس از تصادف هم نیست. هرچند این بی‌خبری و ابهام از جنس بی‌خبری و ابهام نیمه‌ی اول هم نیست.

هر چه زن پیشتر آمده، هر چه بیشتر قوای ادراکی خود را باز یافته، دوربین فیلمسازِ خیره‌سر فراختر شده است. چیزهای بیشتری را از جهان پیرامون به درون خود کشانده است. چیزهایی اگرچه همچنان مبهم. مردان خانواده را نشان داده که در گوشه‌های قاب در حال پچ‌پچ‌اند. گویا واقعاً در حال «کنترل» وضع‌اند. در حال از بین‌بردن «نشانه‌ها». و درست همینجاست که فیلمساز خیره‌سر ما از پاسخ کم‌وبیش «عافیت‌طلبانه»ی آنتونیونی عبور می‌کند: بله شاید ما از فهم اینکه آیا واقعاً جسدی آنجا بوده ناتوان باشیم، اما نه به دلیل یک بحران هستی‌شناختی یا معناشناختی، بلکه به این دلیل ساده که ممکن است کسی، دستگاهی یا نظامی خواسته باشد که نشانه‌های قتل پاک شوند. «استتیکِ ابهام» برای فیلمساز آرژانتینی ــ که کودکی‌اش با محو پیاپی ردپای قربانیان توسط حکومت همراه بود ــ همان معنایی را ندارد که برای فیلمساز اروپایی.

فیلم خیره‌سر زن را بی‌سر می‌کند تا بعدتر سرش را برگرداند تا باز هم دوباره بی‌سرش کند. اینجا «نقطه‌ی صفر ادراک و احساس» از بین نمی‌رود. جابه‌جا می‌شود. از سطحی فردی و کوچک به سطحی فراختر درون اجتماع. از شوک مغزیِ زنی که رابطه‌اش با جهان روزمره‌ی اطراف دچار اختلال می‌شود تا زنی که همان جهان روزمره را همچون مجموعه‌ای از مناسبات و رابطه‌ها میان آنها که توانمندترند و آن‌ها که نیستند باز می‌شناسد یا نمی‌شناسد. از احساس مبهم گناه تا رسیدن به اینکه پسرک ناشناسی که مُرده و انکار شده می‌توانست همینجا و همین نزدیکی‌ها باشد. مثل حضور پسری که جایی در اواخر گلدان‌ها را به خانه‌ی زن می‌آورد. برادر همان پسری است که زن زیرش گرفته بود. این را از حرف‌های همان پیرمرد گلدان‌فروش باید فهمیده باشیم. زن بی‌سر نمی‌داند ولی ما پیشتر و در همان فصل افتتاحیه ــ تنها فصلی که جدا از زن بودیم ــ دو برادر را در حال بازی دیده بودیم. درست چند صحنه قبل از وقوع تصادف.
[+]

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017