Desire Knows No Bounds




Sunday, May 15, 2016


رعد و برق via سه روز پیش

افرا و ارس. درخت و رودخانه. دو ماه و نیمه‌اند. وقتی می‌خواهند گریه کنند اول حال صورتشان عوض می‌شود، عضلات توی هم می‎روند و بعد صدای گریه می‌آید. مثل رعد و برق. هنوز زمین‌گیر بودنشان برایم عجیب است، اینکه وقتی در را باز می‌کنم و وارد خانه می‌شوم می‌بینم همانجایی‌اند که بودند، پیچیده در پتو، تکان نخورده‌اند، مثل گلدان، مثل طبیعت بی‌جان. گم نمی‌شوند و به اراده‌ی خود جایی نمی‌روند، سرشان را از آشپزخانه بیرون نمی‌آورند که سلام کنند و برگردند توی آشپزخانه ولی چشمهایشان را باز می‌کنند و دست و پایشان را تکان می‌دهند و گریه می‌کنند و شیر می‌خورند. حالا خنده هم اضافه شده. یکهو که بلندشان می‌کنم و می‌آیند تو بغلم و از سطح زمین فاصله می‌گیرند، یکه می‌خورند. چشم‌هایشان گشادتر می‌شود و دستهایشان را به دوطرف باز می‌کنند. بعد تماشای بی‌پایان دیوارها و سقف شروع می‌شود. هنوز هیچ آشنایی در این دنیا ندارند، کسی را نمی‌شناسند و بجا نمی‌آورند حتا خودشان را، هنوز نمی‌دانند وجود دارند و این دستها برای آنهاست و این تن آنها و صورت آنهاست. بی‌اراده به صورتشان چنگ می‌زنند و به گریه می‌افتند. نیم ساعت بالای سرشان می‌ایستم و شکلک درمی‌آورم تا بتوانم خنده‌ای بگیرم، و بالاخره معجزه اتفاق می‌افتد، می‌خندند و دست و پایشان را به شدت تکان می‌دهند اما کمی بعد که غرق در افتخارم می‌بینم با تماشای دیوار هم به خنده افتاده‌اند و اصلاً برایشان مهم نیست که کسی نگاهشان می‌کند یا نمی‌کند، هنوز با تمام صفات انسانی بیگانه‌اند، نمی‌دانند اهمیت چیست، شرم چیست و غرور چیست و عزت نفس چیست، نزدیک‌ترین به حیوانات، ناتوان‌تر از آنها، حتا ناتوان‌ترین موجود زنده‌.

با جهان "بی‌واسطه" در ارتباطند، ارتباطی که دیگر برای ما ناممکن است. نمی‌توانیم "من" را که مثل پرده‌ای بین ما و جهان فاصله می‌اندازد حتا برای لحظه‌ای حذف کنیم، نمی‌توانیم خالص باشیم، اما آنها خالصند بدون اینکه انتخاب دیگری داشته باشند. همین باعث می‌شود از تماشایشان سیر نشوم. 

 بمحض اینکه می‌روند دلم برایشان تنگ می‌شود، به پوست تنشان فکر می‌کنم، به چشمهای شفاف و درخشانشان، به بوی غیرزمینی‌شان، و از دلتنگی نزدیک است بمیرم، یک دلتنگی مریض که بعضی‌وقتها گریه هم همراهش است. عکس‌ها و فیلم‌هایی که ازشان گرفته‌ام را نگاه می‌کنم و دلتنگی کمی التیام پیدا می‌کند. می‌دانم دلیلش چیست. دلیلش این است که وابسته‌‌ترین و محتاج‌ترین موجوداتی‌اند که می‌شناسم. به من وابسته‌اند پس من با شدت هرچه بیشتر به طرفشان کشیده می‌شوم. این را چندسال است که توی خودم کشف کرده‌ام و توی آدم‌های دیگر هم دیده‌ام: هرچه بیشتر ترحم می‌کنم بیشتر وابسته می‌شوم. نمی‌دانم اول کدامشان می‌آید. آدمهایی در زندگی‌ام بوده‌اند که محض کنارشان ماندن و فربه کردن وابستگی‌ام برایشان دل سوزانده‌ام بدون اینکه خودم متوجه باشم. آدمهایی که خودشان بارها گفته‌ بودند احتیاجی به من ندارند و راست گفته بودند. ولی من مدام ضعف‌هایشان را پررنگ می‌کردم، به جای متنفر شدن از ضعفشان، حال رقت بهم دست می‌داد و دودستی بهشان می‌چسبیدم. از آنها موجودی آسیب‌پذیر می‌ساختم که نبودن من و رفتنم ناراحتی‌ها و بدبختی‌های زندگی‌شان را بیشتر خواهد کرد. ولی وقتی دیگر با هم نبودیم، آب از آب تکان نخورد.

وقتی می‌شنیدم که دنیای بچه‌ها را شگفت‌انگیز می‌دانند فکر می‌کردم اغراق می‌کنند و به دلیل لطف زیادشان به بچه‌هاست که این را می‌گویند. حالا فهمیده‌ام دنیای بچه‌ها واقعاً حیرت‌انگیز است، دنیایی که تا پیش از به دنیا آمدن افرا و ارس تقریباً هیچ از آن نمی‌دانستم. پر از کشفیات ریز و درشت است، پر از علت‌ها و معلول‌هایی که برای ما بیگانه‌اند و در دنیای ما ناموجود. درباره‌شان می‌خوانم و می‌شنوم و حیرتم را دستم می‌گیرم و به این و آن نشان می‌دهم. می‌دانی که بچه‌ها در دمایی خیلی پایین‌تر از دمایی که ما سردمان می‌شود، سردشان می‌شود؟ می‌دانی هفته‌های اول جاذبه اذیتشان می‌کند؟ صدای شرشر آب و سشوار باعث می‌شود آرام شوند و بهتر بخوابند؟ اولش رنگها را تشخیص نمی‌دهند؟ صداهایی که می‌شنوند تفکیک نشده است؟ اسم خودشان را از چهار پنج ماهگی می‌شناسند؟ می‌دانی وقتی اینطوری گریه می‌کنند یعنی چه و وقتی آنطوری گریه می‌کنند یعنی چه؟

روزهای اول کابوس بود، مثل صاعقه خورده بودند وسط زندگی خواهرم و ترکش‎ها به ما هم اصابت کرده بودند. همراه خواهرم افسردگی گرفته بودم. هیچ‌کس حتا نزدیک‌ترین آدمها هم نمی‌آمدند برای کمک، می‌دیدند که بی‌خواب است، می‌دیدند که دارد از پا می‌افتد، اما به نظرشان چیز مهمی نبود چون فکر می‌کنند بچه‌دار شدن اتفاق فرخنده‌ای است و اتفاق‌های فرخنده برایشان جدیتی ندارند و مشکلاتش به چشمشان نمی‌آید. می‌گویی بی‌خوابی دارد از پا درم می‌آورد و توی صورتت نگاه می‌کنند و می‌خندند که حالا کجاشو دیدی، عوضش شیرینه، عوضش می‌ارزه. نگاهشان به بچه‌داری توریستی-تفریحی است حتا اگر خودشان پیش از این چندبار تجربه‌اش کرده باشند. باید تنها از پسش بربیایی اما از مقایسه‌ها و توصیه‌هایشان هم خلاصی نداری. می‌توانی جان سالم به در ببری پس لازم نیست نگرانت باشند و حتا بهتر است به نگرانی‌هایت بیفزایند. در عین اینکه تعریف می‌کنند خودشان چه شق‌القمری می‌کردند اعتقاد دارند تو شق‌القمر نمی‌کنی و پیش پا افتاده‌ترین کار دنیا را انجام می‌دهی. فقط در اتفاق‌های هولناکی که خطر مرگ تهدیدت می‌کنند به فکر کمک می‌افتند.


باید تنها از پسش بربیایی. با بچه‌ات تنهایت می‎‌گذارند و می‌روند. زندگی‌ات عوض می‌شود، دوستانت را از دست می‌دهی، دیگر کمتر توی جمعی دعوتت می‌کنند، تا بتوانند از سفرهایشان کنارت می‌گذارند، دایره معاشرانت تغییر می‌کند، ناچار به تغییر بخشی از هویتت می‌شوی. تشخیص داده‌اند که بچه‌ها مزاحمند، بچه‌ها را از تمام اجتماع بزرگسالان حذف کرده‌اند و جای دیگری پذیرایشان هستند. بخشی از این اتفاق ناگزیر و هدایت نشده است چون به قول تو قبلاً خیلی‌ها بچه‌دار بودند، بچه در جمع‌ها چیز کمیابی نبود، حالا کمیاب است و چون در اقلیت است، مثل اقلیت‌های ضعیف دیگر، برایش تصمیم می‌گیرند که کجا باشد و کجا نباشد. با بچه‌ات تنها می‌مانی، بچه‌ات هم جز تو کسی را نخواهد داشت، حامی دیگری نخواهد داشت، جز تو رازش را به کس دیگری نخواهد گفت و جاهای امن زندگی‌اش محدود خواهد شد به خانه‌ی تو. تو هم که همه‌ی وسواست را گذاشته‌ای روی تربیت بچه، با توجیه تربیت او، محدودش کرده‌ای، جلوی ارتباط بی‌واسطه‌‌اش با دنیا را گرفته‌ای چون در هر ارتباط خطری تشخیص داده‌ای و برای جلوگیری از خطر زندگی بچه‌ات را تا می‌شده خلوت کرده‌ای و شده‌ای زندانبان بچه‌ات. تو خودت را فقط ولی نمی‌دانی، تو حالا در جایگاه ولی فقیه نشسته‌ای با همان مختصات و ویژگی‌ها. توی این دوماه و نیمی که گذشت، خیلی به همه‌ی اینها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین جایگاه را دارم، در خوشی‌ها و سختی‌ها شریکم، به اندازه‌ی خواهرم احساس مسئولیت می‌کنم اما کمی از دنیای او بیرونم و بعضی‌وقت‌ها هم می‌توانم مرخصی بگیرم و برای خودم باشم. هنوز نشده بهش بگویم ازت ممنونم که ارس و افرا را به دنیا آوردی و باعث شدی نگاه درست‌تری به بچه‌ها داشته باشم و بچه‌ها تبدیل شوند به دغدغه‌ام و چه دغدغه‌ای عزیزتر از این؟

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017