Desire Knows No Bounds




Saturday, May 7, 2016

به شهر بازگشته‌ام. این‌جا زمان به سرعت سپری می‌شود. هیجان‌ها و اتفاق‌ها و دیدارها پیاپیْ تکرار می‌شوند. پیاده‌روی‌های صبح، کافه‌های بعد از ظهر، تئاترها و کنسرت‌ها و بزم‌های شبانه و محافل روشنفکری. دیگر فرصتی برای فکر کردن باقی نمی‌ماند. زمان به قدرِ ییلاقْ شفاف و ایستا نیست. این‌جا همه‌چیز تند است، محو است، وُ پیچیده میان هاله‌ای از دود سیگار و اعترافات پنهان و حرف‌هایی که هیچْ دنیا را تکان نمی‌دهد. دنیا را تکان نخواهد داد. این شهر مرا به سرگیجه و استفراغ وامی‌دارد.

باید دوام بیاورم. ناچارم سه ماه آینده را در شهر بگذرانم و کارهای معوقه را به سرانجام برسانم. سید می‌گوید باید در میهمانی‌ها شرکت کنم. باید معاشرت کنم. سید می‌گوید حیات کار من به همین آدم‌ها وابسته است.

گاهی هوس می‌کنم هنوزْ نرسیده، به دهکده برگردم. تراسِ کف‌چوبی و پنکه‌ی سقفی و آفتاب داغ ظهر و رودخانه‌ای در دوردست. سید را همان‌قدر که گاه‌به‌گاه در ییلاق می‌بینم دوست‌اش دارم. حضور دائمی‌اش این‌جا، در شهر، خسته‌ام می‌کند. شهر و صدای ماشین‌ها و همهمه‌ی مدام آدم‌ها در کافه و دود لاینقطع سیگار و حرف‌های تمام‌ناشدنی و کار و حضور شبانه‌روزیِ سید، به سانِ صدای مته‌ای دائمی؛ تمام این‌ها فرسوده‌ام می‌کند. یاد خانه‌ی ادریسی‌ها می‌افتم. انگار مدام با مردمانی غریبه در خانه‌ام. به دورترین کنج خانه پناه می‌برم اما باز کسی جایی دارد ساز می‌زند و صدای ناکوکش تمام مغزم را پر می‌کند. هوس می‌کنم هنوز نرسیدهْ به دهکده برگردم. سید در آغوشم می‌گیرد. تنش بوی سیگار می‌دهد. سرم گیج می‌رود.

خاطرات خانه‌ی ییلاقی --- ویرجینیا گلف




Labels:



Comments: Post a Comment