Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 13, 2016



دیشب گزارش را دیدم. ندیده بودم. تمام که شد به حمید گفتم معمولی بود. بعد بیشتر بهش فکر کردم. به آخرش فکر کردم. به آخر خیلی معمولی‌اش. ممد با آن صورت بی‌حسش از بیمارستان بیرون رفت و توی ماشینش نشست و صفحه سیاه شد و تیتراژ آمد. به آدم‌های معمولی‌اش با شغل‌های معمولی و تفریحات معمولی فکر کردم که نه می‎گفتی خوبند نه بد، با هیچ‌کدام همذات‌پنداری نمی‌کردی و علیه هیچ‌کدام نبودی. به ممد فکر کردم که از محل کارش بیرونش کردند، بی‌خانه شد، زنش قرص خورد، و فقط نگاه کرد، انگار هیچ‌ انگیزه‌ای برای درست کردن نداشت، نمی‌ترسید از دست بدهد، ول کرده بود ولی نمی‌دانستی از کجا ول کرد یا شاید همیشه همین بود چون من هم یک دایی دارم که همین شکلی است، مادرش مرد انگار نه انگار، زن گرفت و زنش طلاق گرفت و خودش سالها دربدری کشید و دخترش با ماشین تصادف کرد و کشته شد و انگار نه انگار، همینی که هست. به اسم ساده‌ی فیلم فکر کردم. انگار دوربین بی‌هوا چرخیده بود روی زندگی اینها، چندروزش را گزارش کرده بود و ازش گذشته بود. مطمئنم اگر دوربین یک بار دیگر گذرش به زندگی ممد می‌افتاد می‌دیدیم که از همان اداره بازنشسته شده و چندتا بچه‌ی دیگر هم اضافه کرده وهمچنان دارد زندگی‌اش را می‌کند و همچنان با اعظم اختلاف دارد. مگر یک زندگی معمولی جز این است. یک زندگی معمولی که فاجعه‌ها درش تبدیل به اتفاقات معمولی می‌شوند.

امروز لباس زیبایم را پوشیدم و رفتم تشییع کیارستمی. به خاطر خودش نبود، برای او دیگر چه فرقی می‌کرد. ادای احترام و این حرفها را هم قبول ندارم. رفتم که جزئی از مراسم باشم، جزئی از تصویر بزرگی که در آن تن کیارستمی برای آخرین‌بار توی شهر می‌گردد. می‌خواستم این تصویر را از نزدیک ببینم و برایم تبدیل شود به نقطه‌ای در زمان. خیال خام. او را از راه دیگری بردند. چیزی که عایدم شد دیدن عکسهای بزرگی از او بود که به داربست‌ها زده بودند و شنیدن یک مشت سخنرانی بی‌محتوا از مردان مشهور. مراسم تشییع هیچ چیز ویژه‌ای نداشت و باهاش غریبه بودم. حتا اشکی را که از سر خیابان حجاب و قبل از متراکم شدن جمعیت آماده‌ی سرازیر شدن بود خشکاند در حالی که مراسم تشییعی که تو را نکشد باید اشکت را دربیاورد. یعنی معمولش این است.

خبر مرگ کیارستمی برای من یک خبر معمولی بود، یعنی شوکه‌ام نکرد. فکر می‌کنم آخر شب بود و داشتم آماده‌ی خواب می‌شدم و نشسته بودم چایی می‌خوردم و توییتر را بالا و پایین می‌کردم که خبر را خواندم. به جای غمگین شدن به تیتر فردای روزنامه‌ها فکر کردم و توی ذهنم مسخره‌ترین تیتر را ساختم، یعنی اینقدر غم از من دور بود. شوک از ساعتها و روزهای بعدش شروع شد. تابلویی که همیشه روی دیوار خانه‌ام بود، افتاده بود و من همان موقع متوجهش نشده بودم. فردا بلند شده بودم و بی‌هوا زل زده بودم به جایش، به میخی که نگهش داشته بود، به رد سفیدی که روی دیوار به جا گذاشته بود، به سیاهی بقیه‌ی دیوار. یکهو فهمیده بودم این تابلو، یک تابلوی صرفاً تزئینی نبوده. مصاحبه‌هایش را می‌خواندم، فیلمهایش را می‌دیدم، طرز خاطره تعریف کردنش را می‌شنیدم، هیچ‌وقت به دقیق بودن جمله‌هایش، به خالص و عریان بودن فکرهایش، به اینکه می‌دانست ساده‌ترین جواب درست‌ترین جواب است، اینکه هیچ‌وقت نخواسته بود قصار باشد و قصار نبود، پی نبرده بودم. به اینکه اینقدر به خودش و جهان راحت می‌گیرد، راحت از عطش و اشتیاقش به زنده ماندن می‌گوید، از پشیمانی‌اش در نگرفتن پولی که حقش بوده، از تصمیمش برای بوسیدن یا نبوسیدن ژولیت. شرم دارم بگویم ولی حتا نمی‌دانستم در ایران زندگی می‌کند، و روی زندگی در ایران اصرار دارد. فکر می‌کردم برای خودش می‌رود و می‌آید و سرش شلوغ است و آدم موفقی است و فیلمش را می‌سازد و هیچ مهم نیست کارش اینجا پخش بشود یا نشود و ما ببینیم یا نبینیم. وقتی زنده بود بیشتر فیلم‌های داستانی‌اش و بعضی مستندهای قبل و اول انقلابش را دیده بودم، از کارهایش خبر داشتم، حتا با سماجت فیلم جاده‌اش را دیده بودم که تصویرهایش هم مجذوبم کرده بود هم حوصله‌ام را سر برده بود. می‌خواهم بگویم پی‌گیر کارش بودم ولی قلابش بهم گیر نکرده بود. شاید دلیلش این باشد که خیلی زود، زودتر از عقل‌رس شدن من کلیشه شده بود، کلیشه‌ی آدمی موفق در دوردست.

احتمالاً مثل همه‌ی کسانی که اینجا زندگی می‌کنند رفتن دوستهایم را فقط تماشا کرده‌ام. منظورم مهاجرت است. رفتنشان زندگی‌ام را تغییر داده اما تکان نداده، غمگینم کرده اما ویرانم نکرده. تا قبل از رفتن آنها و این موج بزرگی که اطراف ما راه افتاد اصلاً نمی‌دانستم باید درباره ماندن یا رفتن تصمیم گرفت. یعنی داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و کسی بابت جغرافیای محل زندگی‌ام ازم جواب نخواسته بود اما به جایی رسیدیم که باید برای این هم تصمیم می‌گرفتیم و مدام تصمیممان را به بقیه اعلام می‌کردیم.

برای من تصمیم آدمها به ماندن و رفتن اهمیتی ندارد، ارزشی برایش قائل نیستم و به نظرم مرام آدم‌های بی‌چیز است که به ماندن یا رفتن افتخار کنند یا منتی بگذارند و به روی بقیه بیاورند که با این کار دارند مبارزه می‌کنند و برایش هزینه می‌دهند. یعنی ممکن است من بابت ماندن یا رفتنم هزینه هم بدهم اما این فقط به خودم مربوط است. او که به ماندن و رفتنش مفتخر است مثل کسی است که هر نفسش را عبادت می‌داند. کل این مجموعه حوصله‌ام را سر می‌برد و فراری‌ام می‌دهد و هر بار کسی بخواهد شروع کند گوش‌هایم را می‌گیرم. من رفتن آدمها را پذیرفته‌ام، شاید چون چاره دیگری نیست، ولی وقتی آدمهای عزیز زندگی‌ام، آنها که تا دیروز همینجا زندگی می‌کردند می‌گویند دیگر به اینجا برنمی‌گردند یا نمی‌گذارند بچه‌هایشان در چنین جهنمی بزرگ شوند دلم می‌شکند و با خودم می‌گویم چه بی‌رحمند که فکر می‌کنند از اینجا رفتن یعنی نجات پیدا کردن و این را با صدای بلند به کسی که زمانی برایشان عزیز بود، دارد اینجا زندگی می‌کند، خانه‌اش اینجاست و پایش هر روز روی این خاک است می‌گویند. پس دیگر هیچ اشتراکی وجود ندارد، ما آدم‌هایی از سیاره‌های مختلفیم.


با همه‌ی اینها، اینجا زندگی کردن کیارستمی، در جهنم دهه‌ی شصت و هفتاد همچنان ماندن و بهش اصرار داشتن، ماندن را به رخ کسی نکشیدن، در همین "جهنم" بچه‌دار شدن، بچه بزرگ کردن، فیلم ساختن، رفتن و آمدن و استوار بودن، مریض شدن و در همین جهنم دکتر رفتن و بیمارستان خوابیدن و "مثل آدمهای معمولی" با خطای پزشکی مردن، مثل ما بودن، برای من همزمان چنان دلخوشی و ناخوشی بزرگی است که ویرانم می‌کند. چاه بزرگی توی وجودم باز شده. چاهی که تاریک است اما هربار دلو خالی‌ام را می‌فرستم پایین، ازش آب تازه و خنک می‌کشم بیرون و اشک‌هایم را می‌شویم. 

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017