Desire Knows No Bounds




Monday, July 4, 2016

About Time

چند وقت پیشا با یکی از دوستای صمیمی‌م دعوام شد. یه اختلاف نظر عمیق، جوری که از نظر من دیگه همه‌چی تموم‌شده بود و رفتم پی کارم. یه نصف‌شبی درو کوبیدم به هم و رفتم پی کارم، لیترالی. دوستم همون شبا داشت می‌رفت سفر. داشت می‌رفت یه سفری که از ماه‌ها قبل براش برنامه‌ریزی کرده بود و هیجان داشت. منم می‌دونستم اینو، اما اون‌قدر عصبانی بودم* و اون‌قدر برام مسلم بود همه‌چی بین ما تموم شده، که دیگه هیچ اهمیتی نداشت برام. شب قبل از سفرش، نوید اومد گفت می‌دونی فلانی داره می‌ره سفر؟ گفتم آره. گفت می‌دونی چه‌همه ذوق داشت واسه این سفرش؟ گفتم آره. گفت می‌دونی چه‌قد دوسِت داره؟ گفتم آره. گفت یادته چه‌قد دوسش داشتی؟ گفتم آره. گفت چته پس؟؟ گفتم به‌غایت آزرده‌خاطرم و از نظر من همه‌چی بین ما تموم شده دیگه. گفت اگر دین نداری، مرام که داری، بفهم الان وقتِ کات‌کردن نیست؛ پاشو برو از دلش دربیار، آشتی کن باهاش، بذار با دل خوش سفرشو بره بیاد، بعد هر تصمیمی داری عملی کن. این کم‌ترین کاریه که رفقا باید در حق هم انجام بدن، فارغ از این‌که چی پیش اومده؛ به احترام تمام قدمت و هیستوری رابطه‌شون. دتس وات فرندز دو.

علی‌رغم خاطرِ آزرده‌م، نیم‌ساعت بعدْ خونه‌ی دوستم بودم، بی‌حرف. و موندم پیشش تا دم پرواز، تا موقع رفتنش به فرودگاه. با حال و دل خوش رفت سفر. حالا ماه‌ها ازون ماجرا می‌گذره و هنوز یکی از عزیزترین‌هامه و هیچ نمی‌تونم تصور کنم نباشه تو زندگی‌م.

بعدنا یه بخشی از اختلافامونو حل کردیم. با یه بخش دیگه‌ش هم راه اومدیم و از کنارش گذر کردیم و الان؟ الان خوش‌ایم با هم، به غایت. اون شب فکر می‌کردم به خاطر دوستمه که دارم اون کارو انجام می‌دم، به خاطر دوستی‌مون، و به خاطر نوید. حالا اما می‌دونم به خاطر خودم بوده هم. به خاطر تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌هایی که کنار هم بودیم و کنار هم موندیم. که اصلا یه سری آدما هستن در زندگانی، که آدم از تو تخم‌مرغ‌شانسی پیداشون نکرده که به همین سادگی بخواد بذارتشون کنار. که اصلاتر یه سری موقعیت‌ها هستن در زندگانی، که آدم نه فقط به خاطر رفاقت‌ش، نه فقط به خاطر تمامِ هیستوری‌ای که با هم داشته، که اصلا به خاطر ذاتِ انسانیِ ماجرا، باید اون دل‌گیری و قهر و کدورت رو به تعویق بندازه تا وقت مناسب؛ فقط به خاطر دوست‌ش به عنوان یه آدم دیگه، و فقط به خاطر موقعیتی که دوستش توشه، و نه حتا هیچ دلیل دیگه‌ای. دتس وات فرندز دو.

که اصلا به گمانِ من، دقیق‌ترین معنای مچوریتی و بلوغِ رفتاری، به دست گرفتن کنترل احساساته در مواقع بحران. وگرنه که راحت‌ترین کاره که آدم وقتای خوشی با هم حال کنه و وقتای عصبانیت سه سوت بزنه زیر میز و همه‌چی تموم. که اصلا‌تر، مچوریتی آدما به سن و سال و تجربه و قدمت و قامت و استقامت نیست، به میزانِ کنترل عواطف و احساساته در برهه‌های حساس، و درایت‌به‌خرج‌دادن به جای تصمیمِ‌لحظه‌ای‌گرفتن و در‌کسری‌ازثانیه‌همه‌چیزروزیرسوال‌بردن. دتس وات پیپل دو.

* الان که دارم اینا رو می‌نویسم حتا یادم نمیاد دعوامون سر چی بود اصلا، فقط کلیت ماجرا یادم مونده.


Comments: Post a Comment