Desire Knows No Bounds




Friday, July 8, 2016

شنا کردن، وقتی باد می‌وزد، سخت می‌شود. اولین بار که قلق ساحل این منطقه دستم نبود هنوز، شنا کرده بودم تا جایی که نفس داشتم، بعد کمی روی آب خوابیده بودم، زیر نور مستقیم آفتاب و آسمان لاجوردی عمیق، و فکر کرده بودم چه خوب؛ بعدتر اما خواسته بودم برگردم که نشده بود. شنای بیست دقیقه‌ای در برگشت تبدیل شده بود به طولانی‌ترین شنای عمرم، طولانی و خسته‌کننده و سخت، سخت و ترسناک، در یکی از عمیق‌ترین و پربادترین سواحل آن حوالی. جوری سخت و طولانی که خیال می‌کردم هرگز به ساحل نمی‌رسم. تنها بودم. کسی در ساحل منتظرم نبود. کسی جز من، نمی‌دانست کجای دنیا دارم شنا می‌کنم و کجا دارم نمی‌توانم خودم را برسانم تا ساحل. فکر کردم اگر نفسم بگیرد.

روز سوم، داشتم برای یاکوب تعریف می‌کردم چه ترسناک بود اولین تجربه‌‌ام از شنا، تنها، در این منطقه. برگشته بود عمیق نگاهم کرده بود، با چشمان آبی تیره، گفته بود همیشه اولین بار هر تجربه‌ی جدیدی سخت و ترسناک است. آدم‌های کمی هستند که جرأت کنند تنهایی بزنند به آب. گفته بود تا هر جا خواستی شنا کن، نگران برگشتن نباش. هر جا خسته شدی دست تکان بده، با قایق می‌آیم دنبالت.

مردمان قریه‌ی خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,



Comments: Post a Comment