Desire Knows No Bounds




Friday, July 22, 2016

یه روزی هم باید مادرا بشینن از خستگی‌ها و دردها و ناامیدی‌ها و خشم‌هاشون بنویسن. یه روزی که بهشت رو از زیر پامون بزنیم کنار و تاج پرافتخار ایثار و فداکاری رو بندازیم دور و زیر دیگ غلیط محبت مادرانه رو کم کنیم از این‌همه جوش بیفته.

دخترک و زرافه بزرگ شده‌ن. بزرگ و بامزه و مسئولیت‌پذیر. با هم معاشرت می‌کنیم و می‌خندیم و خوش می‌گذره. دوستام عاشق‌شونن و قربون‌صدقه‌شون می‌رن و بعد از هر بار معاشرت، به حالم غبطه می‌خورن که بچه دارم و بچه‌ی بزرگ دارم و راحت شده‌م و حال‌شو می‌برم و الخ. من اما هیچ‌وقت از روزهای سیاه مادربودن‌ام ننوشته‌م. نگفته‌م. از تمام لحظه‌های استیصال‌ای که پشت سر گذاشته‌م، از تمام قضاوت‌های بی‌رحم‌ای که دچارشون شده‌م، از تمام موقعیت‌هایی که به واسطه‌ی مادربودن‌ام مجبور بودم تن بدم به شرایط و عصیان نکنم و تحقیر بشم. بدتر از همه از تمام بار گناه و عذاب‌وجدان‌ای که یک عمر در قالب «مادرِ بد» به دوش کشیده‌م. از رنج مدام‌ای که برده‌م.


Comments: Post a Comment