Desire Knows No Bounds




Friday, August 19, 2016

ساعت پنج بعدازظهر پنج‌شنبه بود. خسته‌ترین ساعت کاری هفته. هفته‌ای که واسه من از پنج‌شنبه‌ی قبلش شروع شده بود و توفانی‌ترین هفته‌ی ممکن رو رقم زده بود و ساعت پنج بعدازظهر این یکی پنج‌شنبه، تمام توفان‌ها و اتفاق‌ها بستگی داشت به مذاکره‌ی من. دیشب بچه‌ها رو فرستادم خونه‌ی مامانم. هر دو مریض بودن و احتیاج به مراقبت داشتن، من خسته بودم و احتیاج به مراقبت داشتم، مامانم لااقل می‌تونست مراقب خوبی واسه اونا باشه، به روال سال‌های اخیر اما کسی نبود مراقب من باشه. بچه‌ها رو فرستادم خونه‌ی مامانم و بی‌که لباسمو عوض کنم خوابم برد. هر دوشون جداجدا پیغام دادن بهم که خوب باش مامان. فردا صبحش پیغاماشونو دیدم. الف به وقت آمریکا نوشته بود روی کمک من حساب کن. چندتا ای‌میل و کامنت و اسمس و پیغام توی تلگرام و دایرکت توی اینستاگرام هم داشتم که مضمون‌شون همین بود: خوب باش آیدا. بعد از چهارده سال وبلاگ‌نویسی هنوز و هربار تک‌تک این پیغام‌های آشنا و غریبه بهم دل‌گرمی می‌ده. تا ظهر کارامو انجام دادم، با هدفون و صدای بلند موزیک توی گوشم. حوالی میرداماد بودم. تو راه برگشت به خونه ناخوداگاه جلوی شهر کتاب آرین پیاده شدم. همیشه که حالم مغشوشه، آرین تنها جوابه. بعد از مدت‌ها رفتم اون‌جا و بعد از کلی خوش‌وبش و معاشرت با بچه‌ها چرخیدم تو کتابا. هنوز همه‌چی سر جاش بود. آقای ت که قیافه‌مو دید، رنگ و روی سوخته‌م رو و لباسای گل و گشادم رو و موهای پریشون‌م رو، گفت مث‌که تعطیلات حسابی بهت خوش گذشته. تعطیلات حسابی بهم خوش گذشته بود. چارزانو نشسته بودم کف زمین داشتم کتاب دروازه‌غار مسجدجامعی رو ورق می‌زدم که یکی بالای سرم ایستاد. شیده بود. شیده روز قبلش پای آخرین عکس اینستام کامنت گذاشته بود که خوابت رو دیدم تو پاریس. شیده یکی از اوناییه که بخشی از بودنِ اینجامو مدیونشم. دیدن تصادفی‌ش تو آرین، بعد از خواب شب قبلش و قبل از جلسه‌ی ساعت پنج‌ام یه‌جور تصادف معنادار بود انگار. حالمو خوب کرد. کلی گپ زدیم و با هم کتاب انتخاب کردیم و پرسید چی‌کارا می‌کنم و گفت پاییز اوپنینگ داره و رفت. قبلش گفت از عکسای اینستات و از رنگ و روت معلومه که حالت خوبه. معلومه که حالم خوبه. میمِ شهر کتاب با یه عالمه کتاب تو بغلش اومد گفت بیا اینا رو ببر. میم گفت آخرین سالی که شلوار پات کردی کی بوده؟ خندیدم گفتم یادم نمیاد. باز همون پیرهن سیاهه تنم بود. پیرهن سیاهه برای من یه موناده. همون‌جوری که سانتورینی یه موناده. برخلاف تصور خیلیا، برخلاف تصور بنفشه مثلا، وقتی می‌نویسم سانتورینی، قصد ندارم از خودم تعریف کنم. دارم خودمو تعریف می‌کنم. سانتورینی برای من صرفا سفر به یه جزیره‌ی رویایی تو یونان نیست. سانتورینی مصداق تحقق یه رویای دست‌نیافتنیه برام، که محقق‌ش کرده‌م. مصداق یک قدم فیلی بزرگه، پشت سر گذاشتن یه مرحله به سمت بلوغ. وقتی از آدم‌ها و مکان‌ها و اشیاء نام می‌برم، دارم از خودم تعریف نمی‌کنم، دارم خودم رو، همینی که هستم رو تعریف می‌کنم. دارم تمام کوچه‌ها و راه‌هایی که برای رسیدن به اون مقاصد رو طی کرده‌م تعریف می‌کنم. شاید ده نفر آدمای نزدیک دور و برم بفهمن وقتی دارم از سانتورینی حرف می‌زنم از چی حرف می‌زنم. و شایدتر نود درصد بقیه مثل بنفشه فکر کنن که خبالا. وبلاگ من اما سال‌هاست که روزمره‌ی منه، با تمام اسم‌ها و آدم‌ها و جاها و خیال‌ها و رویاها. جلسه‌ی ساعت پنج‌ام که تموم شد، به علیرضا پیغام دادم فرصت داری ظرف یکی دو روز آینده بیای راجع به فضای جدید نظر بدی؟ جواب داد حتما، همین فردا هماهنگ می‌کنم. علیرضا هم مثل سانتورینی برای من یه موناده. چکیده‌ی تجسم چیزی از چیز دیگه. چیزی که برای داشتنش تلاش کرده‌م. چیزی فراتر از یه سفر تفریحی، فراتر از یه رفاقت ساده. واسه همین ازش اسم می‌برم. شاید مثلا فقط نوید باشه این وسطا که بفهمه وقتی دارم از علیرضا حرف می‌زنم دارم از چی حرف می‌زنم. ولی دلم می‌خواد درست همین پنج‌شنبه از علیرضا اسم ببرم چون نقش مهمی داشته تو این پنج‌شنبه‌ی حیاتی من. گیرم یه نقش نمادین. همون‌جور که پیرهن سیاهه. داشتم می‌گفتم، ساعت پنج، بعد از یک توفان عظیم یک‌هفته‌ای، اومد نشست رو مبل قرمزه‌ی توی دفترم. گفت دارم از پیش آقای دکتر میام. گفت آخیش، چه این‌جا احساس آرامش می‌کنه آدم. تمام دو ساعت بعدش، تمام حرف‌هایی که زدیم، تمام یادداشت‌هایی که برداشتیم، و جلوی تمام قسمت‌هایی که نوشت «آیدا»، همه‌شون برای من تجسم یک رویا بود. همه‌ش دستاورد تمام ریسک‌کردن‌ها و دل‌به‌دریا‌زدن‌ها و برخلاف جهت آب شناکردن‌هام بود. میم برام نوشت از شلوغیِ دورِ میزِ غولت بگیر تا این خلوت‌های افسونِ غربی، مدام تصویر و ایده‌ای که از خودت داری رو شکستی، خراب کردی و دوباره از نو ساختی. نوشت برای متعهد بودن به خودت، مدام روی خودت پا گذاشتی. تو شهر کتاب شیده گفت راستی از پیام چه خبر؟ پیام رو همین چند شب پیشا تصادفا دم ایگرگ‌پریم دیدم. روی بالکن خونه‌ش که مشرف به پنجره‌ی گالریه وایستاده بود. تلفن زدم که هی، برو لباس تنت کن مردک. غش‌غش خندید که پاشو بیا این‌جا ویسکی بزنیم و کباب. نصفه‌های شب گفت می‌بینی آیدا، این‌همه آدم وسط من و تو اومدن رفتن، اون جماعت دور و برت، اون‌همه حرف و حدیث، آخرش اما امشب بعد از این‌همه سال بازم من نشسته‌م این‌جا و تو. همینه که تو رو با بقیه متفاوت می‌کنه. به کاراکترت اصالت می‌ده. ماها ذات لذت بردن رو بلدیم. قدرت تشخیص داریم، تشخیص اصالت لذت و زیبایی رو. میم نوشت همون اول گفتی «بچه‌ها می‌خواستن فیلم ببینن زدم بیرون»، بعدش ولی معلوم شد بیرون‌زدنت بی‌دلیل نبوده. اصن تو بیرون زدنات بیشتر دلیل  داره. راست می‌گه. همیشه بیرون‌زدنام دلیل‌تر داره.


Comments: Post a Comment