Desire Knows No Bounds




Tuesday, August 16, 2016

ای معجزه‌ی خاموش

برام نوشته تو سقف آسمونت رو جابه‌جا می‌کنی. نوشته یه دسته‌ای اصن به سقف فکر نمی‌کنن که بخوان جابه‌جاش کنن، یه دسته‌ی دیگه هم منتظر می‌شینن ببینن با کی برن زیر چه سقفی، تو اما بیسیک‌لی خودت سقف‌سازی.

نوشته تو همه‌چیز رو روشن نگه می‌داری
تو تا تهِ همه‌چی می‌ری
همه‌چی رو به جون می‌خری
تو همونی که هر روز می‌سازی و هر روز خراب می‌کنی و جهان رو پر از آوازی اندوه‌بار می‌کنی
تو در لحظه بهشتی.. و جهنمی

نوشته تو آسمون نداری آیدا
فقط بال می‌زنی.

تا فردا صبح ساعت ده وقت دارم ارتفاع سقف جدیدمو تعیین کنم. ارتفاعی که لااقل امشب از تصورم خارجه. هیچ ایده‌ای ندارم تصمیم فردام چه خواهد بود. این سه روز به شدت فرسایشی بود. رنگ‌پریده و خسته‌م. سرجمع تو این چند شبانه‌روز شاید ده ساعت خوابیده باشم، اونم به زور. دلم می‌خواد از آسمون یه امداد غیبی نازل شه. می‌دونم می‌تونم درست‌ترین کار زندگی‌مو بکنم اما از توان شخصی‌م خارجه. الان فقط دلم می‌خواد بخوابم. به هیچی فکر نکنم و بخوابم. فردا ده صبح ارتفاع سقف جدیدم معلوم می‌شه. به معجزهْ دیگه باور ندارم راستش. سرنوشت آدم رو خیلی وقتا به جز خودش، بستر و بک‌گراندی که توش بوده می‌سازه. چیزایی که اراده‌ی من توش دخیل نبوده. به الف گفتم این بازی جدید، بازی من نیست، بازی بزرگانه. گفت شک نکن که از عهده‌ش برمیای. شک ندارم که از عهده‌ش برمیام اگر امداد غیبی می‌رسید. معجزه اما یه شوخیه و یه وقتایی مث امشب و فردا ده صبح، توانایی‌هام ارتفاع سقفم رو تعیین نمی‌کنه. ناتوانی‌هام برنده‌ی بازی می‌شه. منصفانه نیست. ولی همینیه که هست. می‌تونستم فردا به یکی از بزرگ‌ترین رویاهام برسم. زورم نمی‌رسه اما. تنهایی زورم نمی‌رسه. سه‌شبانه‌روزه که نخوابیده‌م و رنگ‌پریده و خسته‌م. به غایت خسته‌م. به دخترک گفتم فک می‌کنین بتونین بدون من زندگی کنین؟ گفت باز فازت چیه مامی‌جان، به نظرم برو تو اتاقت بخواب. مادربودن هم‌چنان سنگین‌ترین وزنه‌ایه که ممکنه به پای آدم بسته شه. گریزی نیست. نجات‌دهنده‌ای هم نیست. عمیقن غمگینم.




Comments: Post a Comment