Desire Knows No Bounds




Friday, August 19, 2016

How to get safe in inside an Octopus via This Is It
1:
رو اپن نشسته بودم. در واقع اول سر گاز بودم. یخچالو زیر و رو کردم و چیزی جز مواد اولیه های املت پیدا نکردم. نشسته بود تو هال و  داش کاغذا رو پشت سر هم مُهر میکرد. پختن همیشه ارومم میکنه. املت پختن، بیشتر.
خونه ای باشه و اشپزخونه‌ای و ادویه های مکفی. قاطی کنی و اروم شی و بدونی چیزی در میاد.
کسی که هس، به پر و پات نپیچه و کار خودشو کنه و بعضا سرشو بلند کنه و یه جمله بگه، چه بهتر.
تموم که شد رفتم رو اپن نشستم. از جاش پا شد و ایستاد جلوم. دستشو دور کمرم حلقه کرد.‌ چیزی راجع به املت پرسید که مهم نبود. با تمرکز سعی می‌کردم جواب درخوری بدم؛ خم شد و پیشونیمو بوسید. کلمه ها جمع نمیشدن؛ فرار کردن ریختن زمین. پاشیدن.
دستاشو حلقه کرد دور کمرم که بغلم کنه و ببره بذاره رو مبل تو هال. کشیدم عقب. دس و پا می‌زدم که نمیتونی نکن. میگفتم من سنگینم. بدنم سنگینه. قدم بلنده. نمیتونی. نمیشه.
گف اروم باش میتونم. اروم باش من می‌تونمت.
با نا امنی چسبیدم بش و چشامو بستم‌ مطمئن بودم نمیتونه بلندم کنه.بغلم زد و به نرمی بلندم کرد و تا هال برد و گذاشتم رو مبل.
چشامو که وا کردم باورم نمیشد‌؛ قلبم توی گوشم میزد! مگه میشد کسی بتونه منو بلند کنه و زمین نندازه؟ مگه می‌شه وزنتو رو کسی بندازی و بدونی میتونه نگهش داره؟ حس انقد غریب بود که همون جا لال شدم.
.
2:
فیلم های بچگی اتا رو گرفتیم که از رو وی- اچ-اس بزنیم رو دی-وی-دی برا فیلم عروسیش با شهرزاد. تمام فیلما از یه تابلوی "و ان یکاد" شروع میشه. بابای اتا با هندیکم از رو تابلوی رو دیوارشون شروع کرده که یاداور شروع فیلم فارسی های دهه شصته. بلافاصله صحنه کات میشه تو دستای مامان اتا که یه کاغذ آ 4 رو مث  این کمک فیلم بردارا  خط کشی کرده و روش پلان اول و موضوع و فلان رو نوشته.
با شهرزاد نشستن فیلماشونو نگا کنن، رفتم تو آشپزخونه که املت بپزم. گوجه ها رو خرد کردم. از تو کمد، تابه جهاز شهرزادو کشیدم بیرون و گوجه ها رو ریختم کف تابه و گذاشتم رو گاز تا گرما بخوره و  له شه. صدای اتا میومد. خواهرشو نشون میداد که چش چپشو بعد عمل بسته بود.  مامانش سینی زرشکپلو بدست از تو آشپرخونه با روسری میومد بیرون و باباش ازش فیلم میگرف. تولد اتا بود و دونه دونه میرفتن و اتا رو می بوسیدن... قارچا رو خرد کردم و ریختم رو گوجه ها. از تو کشو دنبال قاشق های چوبی جهاز شهرزاد گشتم، پیداش کردم و شروع کردم هم زدن. اتا سرشو تکیه داده بود رو شونه شهرزاد و با هیجان تعریف میکرد. از باباش میگف. از وقتی که فهمیدن خواهر شیش ماهه اش آب مروارید داره. از وقتی که باباش برده بودشون بیمارستان که خواهرشو ببینن.
 صدای یه موسیقی سنتی قدیمی تو کل فیلم میومد، قارچا و گوجه ها قل خوردن تو هم و آب انداختن، از اتا پرسیدم صدای چیه این موسیقی؟
سرشو از رو شونه شهرزاد برداش و گف باباش یه واکمنو کل فیلم با خودش میگردونده تا مث فیلمای اون موقع تو دیدنی ها موسیقی متن داشته باشه. شهرزاد و من متعجب به اتا نگا کردیم. پیاده کردن این ایده از بابای سنتی- مذهبی اتا چیز عجیبی بود. روغنو ریختم کف تابه و گوچه و قارچو تفت دادم. منتظر شدم تا آبشو بکشه وپنج تا تخم مرغو زدم رو گوجه ها و در قابلمه رو گذاشتم تا سفیده ببنده و زرده شل بمونه.
.
3:
بم گف بیا بشین تو بغلم. گفتم نمیتونی لامصب. مهم نیس که دستات چقد بزرگن و خودت چقد قویی. نمیتونی نگهم داری. جدی شد. با مخملیترین صدای روی زمین که جای هیچ بحثی نمیذاره، بم گف یه دیقه دس و پا نزن دختر. میتونمت. یه دیقه شل کن وزنتو بنداز رو من. میگیرمت. ذهنم تسلیم تر ازون بود که مخالفتی بکنه. بالاخره بغلم زده بود و جابه جام کرده بود. شل کردم. محکم بغلم کرد. خم شد که گردنمو ببوسه. مدت ها بود که رد داده بودم.
من هیچ وخ در گرم ترین شرایط هم رد نمیدم. به رد دادن نزدیک هم نمیشم. به" در کنترل نگه نداشتن اوضاع" فکر هم نمیکنم. ردِ رد بودم ولی.  موضوع انداختن وزن فیزیکی رو کسی نبود. برای من تسلیم شدن، کار سختیه. برای من پایین گذاشتن گارد، نفس گیر و زمان بره. مساله این نیس که از زمین زده شدن میترسم. ابدا این جوری نیس. من اصلا به کسی اجازه نمیدم بیاد تو و چیزی رو دس بگیره حتی قبل ازینکه کسی بیاد و تلاشی کنه. من ازینکه اوضاع در کنترل خودم نباشه می ترسم.  
طرف میاد و میبینه یکی کنترل ریز ودرشت وقایع رو گرفته دستش. کرخ میشه. تمبل میشه. ناامید شاید. مرعوب شاید. ترسیده شاید. و من بیشتر و بیشتر فرو میرم زیر بار ریز و درشت. چون اون جوری اوضاع تو کنترل خودمه. کسی نمیتونه زمین بزنه. منم که تصمیم میگیرم کی شروع میکنم و کی تموم کنم. من بازی رو شروع نمیکنم که بخواد طرف زمین بزنه. همش خودمم . همیشه همه اش خودمم.
.
4:
باباهای من و شهرزاد نه سنتی بودن و نه مذهبی. فقط هیچ وقت نبودن. نبودن به معنی عدم حضور فیزیکی نبود. نبودن این جوری بود که در هیچ گوشه ای از تربیت ما نقشی نداشتن. نه تنبیهی، نه تشویقی، نه حضوری. پدر من تنها پروژه ای که به خوبی و با تاکید خاص خودش به سرانجام رسوند پروژه مرگ خودش بود که بعد 13 سال کار مداوم به نتیجه رسید. پدر من هیچ وخ نبود، هیچ گوشه ای از کار خونه رو انجام نمیداد. حتی کارهای مردونه رو هم انجام نمیداد. مامانم بود که ماشین رو می برد تعمیرگاه. چاه گرفته دستشویی رو باز میکرد. ما رو کلاس زبان میبرد. میآورد. مهمونی رفتنمونو، دوستامونو نظارت میکرد. بابام تو شرایط بحران خونگی پنیک میزد، در مدیریت امور خونه کاملا ناتوان و بیرون قضایا بود. تمام هدف همه این بودکه آروم بمونه که بتونه بیرون خونه به شغلش به خوبی برسه و عصبی تر نشه.
بابای من تنها نقشش  - که دستش درد نکنه- نریختن کرم در متدد امورشی مادرم بود. مادر من 95 درصد مسئولیت زندگی رو دوشش بود و بابام همون 5 درصد هم رو دوشش نبود.
عجیب این که  خانواده مون کاملا فاکشنال بود. این جوری شد که تصور من از تقسیم وظایف در خانواده نسبت 95 به 5 ای شد که طرف مقابل همون 5 رو هم به عهده نمیگیره.
نیازی نبود به این کار. مامان من زن امروزی بود که از پس کارها بر میومد و رفته رفته مسئولیت ریز و درشت و بالا تا پایین همه چیزو به عهده گرف. این خوب نبود. اصلا خوب نبود. مامان من نتونس توازنی بین زن قوی و مستقل و زنی که همه چیزو تحت کنترل میگیره برقرار کنه. چرخ زندگیمون چرخید. بدم نشد. ولی قاعدتا مامان من در انتخاب بابام اشتباه کرده بود. آدم باید بتونه پنجاه گرم از وزنشو بندازه روکسی و مطمئن باشه یه جایی گرفته میشه. میخواد بدونه میتونه رو شعور یکی دیگه حساب کنه وقتی ذهن خودش وا میده. یکی واسته و بگه آروم باش. نه که جای خود آدم کارا رو بکنه. فقط اینکه قبل از آدم پنیک نزنه کافیه.
آدم باید یاد بگیره بغل یکی دیگه آروم بگیره. آدم باید یاد بگیره کجا میتونه بغل یکی دیگه آروم بگیره و رم نکنه و تفاوت قائل شه بین اونی که میتونه بغل بگیره و اونی که نمیتونه. آدم باید یاد بگیره همون قدی که دوس میداره، دوس داشته  هم بشه وتو دوس داشتن حواسش باشه که طرفش زندگی کاملا فانکشنال و مستقل داشته باشه.
.
5:
بعد از مدت هاس که آروم میگیرم. بعد از مدت هاس که به آروم شدن میتونم فک کنم.  اول نیس. اولش خیلی سال پیش بود. وقتی که جمله های سپهر خود قطعیت بود. نه چون من قبولش داشتم. چون بلد بود واسته و اونجایی که باید جمع کنه.
دراز که کشیدم کنارش دستاشو که انداخ دورم، آروم بودم. آروم بودن رو مدت ها بود یادم رفته بود. آروم باشی، شفاف ببینی، بخوای بهتر از چیزی که الان هستی باشی و بتونی بهتر از چیزی که بودی بشی وکسی ببیندت و بت بگه کجای کاری و کجا داری میری... چیزی بود که بعد مدت ها تجربه میکردم.
دوس دارم چیزی که مامانم بلد نبود رو یاد بگیرم. این که کنار آدمی وای نستم که 95 درصد مسئولیتو بندازه رو دوش من و 5 درصد رو هم نباشه هیچ وخ. دوس دارم هرچی که بلدم رو درست کنم و خوب شم. دوس دارم وقتی دوس داشته میشم آرومم بشم، همزمان جلو رم ببینم و دنبال سایه های گذشته و آینده دور نگردم.
دوس دارم نق نزنم که طرفم بلدم نیس. دوس دارم طرفم هم کنترل اوضاع رو به دست بگیره  و اونجا که لازمه واسته و سیلی رو محکم بکوبه تو صورتم. دوس دارم کنار کسایی باشم که انقد حضور داشته یاشن که برا بچشون فیلم تولد "وان یکاد دار" بگیرن و وقتی گوشه خیابون مستاصل و گریه دار ایستادی بیان واستن و بگن "خودتو جمع کن دختر، مستاصل بودن بت نمیاد." بات همفکری کنن و یه دسمال کاغذی بدن دستت فین کنی. واستن تا بدونن میتونی جمع کنی. نه که قبل از تو فرار کرده باشن و تو مغلوستان خارجی مدفون شده باشن.
الان، تو این لحظه، بعد مدتها اینجام.
میشه کسی بغلت بکنه و زمین نندازدت و لازم نیس که تو کنترل همه چی رو دس بگیری.

Labels:



Comments: Post a Comment