Desire Knows No Bounds




Friday, September 9, 2016

الف بعد از آقای کا دومین آدم خون‌سرد دنیاست. اینو تو ماجراهای آرت‌فر و سفر و شهرداری و الخ حدس زده بودم، اما بعد از تصادف وسط خیابون وزرا مطمئن شدم. مهم‌ترین مهارتی که تو این شیش ماه ازش یاد گرفته‌م خون‌سردی و مدیریت بحرانه، مدیریتِ خرده‌فاجعه‌های بشری و کاری، توأم با شوخی و خنده و اعتمادبه‌نفس، با کم‌ترین استرس و آسیب ممکن. ترکیب این دو تا آدم کنارم، ازم یه آدم دیگه ساخته. آدمی که دیگه پنیک نمی‌کنه و دنیا در کسری از ثانیه براش به آخر نمی‌رسه و مواظبه داره کجا پا می‌ذاره و کمی داره حساب‌کتاب سرش می‌شه و کمی‌تر آینده‌نگری و بیشتر از همه سرمایه‌گزاری. برای من که همه‌ی دستاوردهای زندگی‌م رو به زعم خودم شانسی و غریزی به دست آورده‌م، همکاری با این دو نفر مهم‌ترین کلاسی محسوب می‌شه که ممکن بود بتونم برم در زندگانی.

پارسال شب عید، بزرگ‌ترین هزینه‌ی زندگی‌مو کردم، کاری که دو سال قبلش هم کرده بودم، با یه ریسک بالا، بی‌که هیچ اطمینانی از نتیجه‌ش داشته باشم. الان هم. فرقشون اینه که هزینه‌هام داره می‌ره بالاتر، ریسکم داره میاد پایین‌تر، ایندفعه اما با یه ضریب اطمینان مستدل و منطقی.

پارسال شب عید، خیلی چیزا تو زندگی‌م عوض شد. سفر شب عید، یه یو-ترن اساسی بود برام. و دو پارامتر اساسی داشت توش. دو قدم فیلی و مهم. قدم دوم این بود که وارد یه سری بازی جدی طولانی‌مدت شدم که مدت‌ها ازشون فرار می‌کردم و با اون سفر بالاخره ترسم ریخت، یه شورت-کاتِ کارآمد بود برای نزدیک‌شدن به هدفم. و مهم‌تر از اون، قدم اول، سه تا زن بودن کنارم، که کمک و حمایتم کردن که بتونم اون قدم فیلی بزرگو بردارم. برای منی که یه عمر فقط روی مردا حساب کرده بودم و به هیچ زنی اعتماد نداشتم، یه درس بزرگ بود. یه تجربه‌ی جدید بزرگ. برخلاف تصور و پیش‌فرض‌هام، کار کردن و کمک گرفتن از اون‌ها خیلی با ورژن مردونه‌ای که تجربه‌شو بارها داشتم متفاوت بود. مستقل و قوی و ساپورتیو، منعطف، بدون اون صفر و یک‌های جزمی مردونه، و بامرام. یه معرفت و حمایت و سیمپتی عمیقی بود توی این تجربه، که در مخیله‌م نمی‌گنجید. هفته‌ی دوم سفر، وقتی مریض و خسته زیر آفتاب دراز کشیده بودم، شروع کردم به دیتکت‌کردن و تحلیل پیش‌‌فرض‌ها و رفتار خودم نسبت به زن‌ها. شروع کردم گاردهامو مونیتور کردن، تفسیر کردن، ری-وایز کردن. هفته‌ی پیش وقتی داشتیم استراتژی سیستم جدید رو می‌نوشتیم، اون ری-ویژن خیلی توی نوشتن استراتژی کاری‌م تاثیر داشت. به نظرم روی آینده‌ی کاری‌م هم تاثیر جدی خواهد گذاشت. بالاخره دارم اون گارد ضد زن‌م رو می‌ذارم کنار کم‌کم، بعد از سال‌ها، انگار.

حالا امروز، دقیقا همین امروز که فرداش بیستم شهریوره و بازی جدیدمون شروع می‌شه، تهِ رویاییه که شیش ماه پیش برای خودم متصور بودم. کم‌تر از شیش ماه قبل، یه روز که تازه از پیش الف اومده بودم بیرون، تو دفتر سیاهه نوشتم باید هرجور شده با این آدم همکار شم، هم من اونو کم دارم تو سیستمم هم اون منو. حالا بعد از شش ماه، بعد از تصادف، نزدیکای هفت‌تیر، تلفنم که تموم شد برگشت گفت ایول، من فقط یه آدمی مث تو رو کم داشتم تو سیستمم. خندیدم. نیم‌ساعت بعد نشسته بودیم توی حیاطِ ما، چایی می‌خوردیم با پای زردآلو. گفت آخخخ که چه این‌ دفتر و چه این حیاط آروم و دنجه. دیدی بالاخره اومدم این‌جا؟ خبر نداشت از دفتر سیاهه. خندیدم.


Comments: Post a Comment