Desire Knows No Bounds




Sunday, October 2, 2016

اواسط بهار هشتاد و شش و اوایل فصل باران‌های موسمی بود و تازه دوسه ماهی می‌شد که زندگی‌ام را در هند شروع کرده بودم و با آدمی دوست شده بودم درست هم‌سن الآن خودم. آدم عجیب‌غریب و جذابی بود ولی به نظرم «رَد داده» می‌آمد. آن زمان «بوهِمین بورژوا» هنوز لق‌لقه‌ی زبانِ پتی‌بورژوازی شرمنده‌‌‌‌ نشده بود و ما درمورد آدم‌های بوبوطوری مثل دوست من به رد داده اکتفا می‌کردیم. فکر کنم حالاها فقط به کسی که مواد درست مصرف نمی‌کند رد داده می‌گویند. چرا دوست من به نظرم رد داده بود؟ چون یک شهروند درجه یک اروپایی بود که چندسال قبل قید کار و آینده و هدف و هر چیزی که انسان‌ها را ظاهراَ معقول و هنجارین و جامعه‌پذیر می‌کند زده بود و فقط با یک چمدان مایملک شخصی و یک جیمبه راه افتاده بود و زندگی‌اش را از نوازندگی و تعلیم موسیقی می‌گذراند و با کارکردن برای NGOهای محیط زیستی و حیوانات و …درازای جای خواب و غذا، سفر می‌رفت؛ تا آن‌طوری که میل طبیعی انسان، و به نظرش درست است زندگی کند. و من، آدمی که آن زمان روزی شش‌تا قرص اعصاب می‌خوردم تا بتوانم از خودِ شکاف‌خورده‌ام فرار و دیگران را تحمل کنم، و هر تلاشم تقلایی رقت‌انگیز بود تا به موجودیت و زندگی‌ام معنا دهم، به او می‌گفتم رد. چون من هم با اینکه دستورالعمل‌های غالب را برای زندگی قبول نداشتم ولی باز فکر می‌گردم آدم باید تا آن سن دیگر جایی، کاری و زندگی معلومی برای خودش ساخته باشد. یعنی چه همه چیز انقدر رو هوا. رابطه‌ی آرام و سبُک و بی‌دردسر ما سه‌چهار ماهی بیشتر طول نکشید. او تصمیم گرفت برای کار به شهر دیگری برود و من اولین بار رابطه‌ای را تجربه کردم که فقط از دیگری جدا می‌شدم، نه که ازش فرار کنم. بی‌درد و خون‌ریزی. دوستی ما با وب‌هراسی و ایمیل‌های شش‌ماه یکبارش به سبک نامه‌نویسی‌های قدیم طولانی، با ضمیمه‌ی چند عکس از جایی از دنیا ادامه پیدا کرد و هنوز هم ادامه دارد. من از او یادگرفتم چه‌طور می‌توان دیگری را فارغ از تعلق و دلبستگی (درحقیقت مصرف دیگری برای ترمیم ایگوی خود) و هراسِ از دست دادن، دوست داشت.
زندگی از چندماه بعدش شروع کرد به عوض شدن اساسی. فهمیدم رشته‌ای که در ایران خوانده‌ام و دارم ادامه می‌دهم را دوست ندارم و بعد از یک‌سال ول کردم و از اول رشته‌ای دیگر خواندم و کنارش دنبال آموزه‌هایی رفتم که از نهادهای رسمی دانش نمی‌گرفتم و در سازمان‌هایی که رویایشان را داشتم (اوایل داوطلبانه) کار کردم و کم‌کم جریان روزگار مسیر زندگی‌ام را طوری عوض کرد و جایی کشاندم که حالا هستم. اما همچنان او را به ردی به‌خاطر می‌آوردم تا دوسه سال پیش که داشتم خاطره‌ای را تعریف می‌کردم و به توصیف او رسیدم و ناگهان متوجه شدم که ای داد، من چقدر خود او شده‌‌‌ام. چقدر همه چیز رو هوا.
تا دوسال پیش سر و کارم با بانک نیوفتاده بود. حساب‌های فعلی‌ام را هم مادرم برایم باز کرده چون زود فهمید آدم «بدویت‌گرایی» که تا دهه‌ی سی زندگی‌اش حساب بانکی نداشته از این به بعد هم چندان عجله‌ای برای ورود به دنیای مدرن ندارد. به دیوار و دستم ساعتی نبود و معیار زمان‌بندی‌ام تغییرات نور. اسمارت فون نداشتم. نه خودم و نه موتور و ماشین قدیمی و قراضه‌ام و نه هیچ‌چیز دیگرم سر و کارمان با شرکت بیمه‌ نیوفتاده بود. گواهینامه‌ام را شش ماه مانده بود به برگشتم گرفتم آن هم چون خلاف نسبتاً سنگینی کرده‌بودم و دیگر جداً لازمم شده بود. با اینکه زیاد سفر می‌رفتم، جز باری که پایم در سفر شکست و باری که آفتاب سوختگی شدید گرفتم (و سفرهای ایران) هواپیما سوار نشدم و با قطار شبه‌قاره و حومه را گز کردم و یک شب هم در هتل نخوابیدم. پس‌اندازی نداشتم و پولم در حد به سر و ته رساندن ماهم بود و چیزی اگر تصادفی تهش می‌ماند خرج سفرهای ارزان قیمت. محصولات کارخانه‌ای، خوردنی‌های دارای افزودنی، مواد و داروهای شیمیایی، لباس‌های مارکدار و غیره اغلب در زندگی‌ام نبود و…
و کاملا هم راضی بودم و چیزی جز این زندگی نمی‌خواستم. هنوز هم نمی‌خواهم و اگر ماشین زمان اختراع شود جز تغییر در بعضی جزئیات باز همین راهی را می‌روم که از ده‌سال پیش تا حالا آمده‌ام. فکر نمی‌کنم توضیح زیادی لازم داشته باشد که این زندگی خیلی وقت‌ها اصلا شباهتی به تصاویر شاد و درخشان از مناظر اگزوتیک با شعار «روباهایت را دنبال کن» ندارد. لااقل چیزی که من تجربه کردم و می‌کنم بیشتر شبیه بندبازی است بی تور نجات. چون مهم‌ترین چیزی که در این زندگی قربانی می‌شود-و به نظرم شکلی از وابستگی‌ست که باید قربانی شود- «احساس» امنیت است. به این‌که چقدر این احساس امنیت مصنوعی و کاذب و «تشویقیِ» سیستمی است که جنبه‌های دیگر حیات ما را قربانی می‌کند، کاری ندارم. اما هر قرارداد شغلی، مالی، جنسی و هرشکلی از مناسبات اجتماعی پذیرفته شده و رسمی، احساس ثبات و راحتی خیالی را به همراه می‌آورد که من و رد داده از آن محرومیم و این محرومیت تا وقتی آدم آن را عمیقاَ نپذیرفته سنگین و آزاردهنده‌‌است (بدیهی (طبیعی است که محرومیت من از شهروند سفیدپوست غربی بیشتر است) و بعد هم باقی مکافات و بی‌پولی و عدم پذیرش اجتماعی و مقاومت مدام (صرفاً برای بقا و نه آفرینش) و …که محصول همان ناامنی و بی‌ثباتی است. درست است که سختی و راحتیِ وفاداری به ارزش‌های این شیوه‌ی زندگی در جغرافیای مختلف متفاوت است و مثلا برای من اینجا سخت‌تر و گاهی ناممکن است و بسیار سنگرها را وا داده‌ام، و درست است که اساساً «زندگی بد را نمی‌شود خوب زیست» اما کِیفی که از قطع‌ و کم‌کردنِ دلبستگی-وابستگی و به‌تبع مصرف چیزها و آدم‌ها می‌آید در دنبال کردن هیچ میلی نیست. یعنی این‌طور است که گاهی روزگار پس کله‌ات را می‌گیرد، بلندت می‌کند و به زمین‌ات می‌کوبد و سرت را می‌گذارد روی سنگ، و حتا ساطورش را هم نشانت می‌دهد، اما می‌دانی آخرش می‌بوسدت و از دلت در می‌آورد. چون می‌بیند چیزی برای از دست دادن نداری. در مورد من آخرین‌اش شمسی بود.
پ.ن:
بخشی از نامه‌ی دوهزار و صد و پنج کلمه‌ای برای تبریک تولدم:
سه ماه پیش برگشتم وطن. در خانه‌ی همسر سابقم مانده‌ام تا وقتی در ماموریت است از طوطی، دو سگ و پنج گربه‌اش مراقبت کنم.عکس‌هایشان را ضمیمه کرده‌‌ام- طوطی مرا اَس‌هول صدا می‌کند.هاهاها. خانه‌ای لوکس با تمام امکانات. اما حوصله‌ام اینجا حسابی سر رفته است. تو که خاطرت هست من هیچ وقت در رفاه و راحتی خوشحال نبودم. از خودم بیگانه‌ می‌شوم. نمی‌دانم برایت از آن شش ماهی که در غاری کوچک در مَنالی زندگی می‌کردم گفتم یا نه. کوچکترین فضایی بود که تا آن زمان درش سر کرده بودم. انقدر کوچک که نمی‌توانستم بی خمیده کردن پشتم داخلش بایستم. یک جعبه‌ی کوچک بود که رویش می‌نشستم و روی تخته سنگی می‌خوابیدم. غار پر از کَک بود و همه‌ی تنم را جای نیش کَک پوشانده بود. برای رسیدن به آب آشامیدنی باید نیم ساعت پیاده می‌رفتم و اغلب گرسنه بودم و هوا خیلی گرم بود. اما خیلی خوشحال بودم. خوشحالی واقعا برای توصیف حالم کم‌جان است. احساس می‌کردم در بهشت زندگی می‌کنم و همه‌ی آدم‌های آن روستا فرشتگانش هستند. اوضاع فیزیکی‌ام افتضاح بود ولی مغزم خوشحال بود. هنوز وقتی چشمانم را می‌بندم و به آن غار فکر می‌کنم پشت پلک‌هایم نور طلایی می‌ریزد. می‌‌دانی چه می‌گویم؟

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017