Desire Knows No Bounds




Wednesday, October 5, 2016

زمان در سانتورینی کُند می‌گذرد. آن‌قدر کُند که گاهی در پایان روز وقت اضافی می‌آید. اوقاتی برای هیچ‌کار نکردن. طبق عادت همیشگی‌ام حوالی هشت صبح بیدار می‌شوم، با صدای دریا و بوی بیکن سرخ‌شده و نان برشته. یاکوب عاشق آشپزی است. و من عاشق مردهایی‌ام که عاشق آشپزی‌اند. آشپزخانه‌ی ویلای کوچکِ ساحل کاماری، پرنور و دل‌باز است. تا یاکوب نان‌ها را کره می‌مالد و می‌گذارد توی فر، و تا تخم‌مرغ‌ها را هم می‌زند و تکه‌ای کره می‌اندازد توی تابه، من ای‌میل‌هایم را چک می‌کنم و سری به تلگرام و اینستاگرام و توییتر می‌زنم. بساط صبحانه را می‌بریم روی تراس. چند جور میوه‌ی تازه، تمشک و توت‌فرنگی و شاتوت و آناناس، پنیر، کره، مربای میوه‌های سرخ، آب‌پرتقال و قهوه و تخم‌مرغ هم‌زده و بیکن سرخ‌شده و ماست محلی و عسل. یک کاسه موسلی کشمش‌دار هم برای من سر میز است همیشه. موسلی را با تمشک و گردو و عسل می‌ریزم داخل ظرف ماست، پاهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام، از سرما و از خوشیِ توأمان، ماستِ مخلوطم را می‌خورم و چشم از دریای آبی، به غایت آبی، برنمی‌دارم. می‌گویم بس‌که به این آسمان و به این دریا نگاه کرده‌ای چشم‌هایت این رنگی شده. می‌خندد و گونه‌هایش چال می‌افتد. گوشه‌ی شرقی تراس، کنار درخت‌چه‌ها و گلدان‌ها، یک ننوی قرمز آویزان است، درست زیر آفتاب صبحگاه. پس از صرف قهوه، یاکوب نسخه‌ی جدید نیویورکر را برمی‌دارد می‌رود روی ننو دراز می‌کشد. من لپ‌تاپم را باز می‌کنم و می‌روم سروقت کار. ای‌میل‌ها و گزارش‌ها و رتق و فتق امور از راه دور. یک ساعتی که می‌گذرد، عناوین مهم کاری که تمام می‌شود، کتاب به دست می‌روم در آغوش آفتاب و ننو و یاکوب. او مجله‌اش را می‌خواند و من کتاب به دست به دریا نگاه می‌کنم. زمان در سانتورینی به کندی می‌گذرد و آدم این‌جا برای تمام چیزهایی که روزی آرزوشان را داشته وقت دارد.

قریه‌ی مردمان خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,



Comments: Post a Comment