Desire Knows No Bounds




Friday, October 7, 2016

آفتاب رسیده وسط‌های تراس. یاکوب می‌گوید وقت دریاست. «آب یخه، عمرا بیام تو آب من». می‌گوید فکر این‌جایش را هم کرده است. می‌رود توی ویلا. اواخر سپتامبر است و باد خنکی در جزیره می‌وزد. آفتابِ جزیره، آدم را می‌سوزانَد و باد که بوزد، آب دریایش آدم را از سرما می‌خشکانَد. یاکوب با بسته‌ای در دست برمی‌گردد به تراس: «این را برایت از آلمان سفارش داده‌ام». با ابروی بالارفته بسته را باز می‌کنم. یک‌جور لباس شناست، شبیه مایو، با جنسی عجیب و نرم، با تجهیزاتی شبیه به دستگاه فشارخون و یک‌سری دکمه و الخ. سر در نمی‌آورم. نگاهم می‌کند. یک‌جوری نگاهم می‌کند که بی‌سوالْ روی بیکینی می‌پوشم‌اش. یاکوب با یکی از همان ابزار داخل بسته فشار خونم را اندازه می‌گیرد. دمای هوای جزیره و دمای آب را با اَکیووِدِر چک می‌کند. زیپ لباسم را از پشت بالا می‌کشد و چند دکمه را فشار می‌دهد و به قول خودش تنظیمم می‌کند. از داخل بسته دو ورقه لاییِ چسبان شبیهِ کفیِ کفش بیرون می‌آورد. کفش‌های شنایم را برمی‌دارد و لایه‌ها را می‌چسباند داخلش. پِریسا از بهترین سواحل قابل شنای جزیره است و ساحل پِریسا، سنگی‌ست. سنگ‌ریزه‌های تیز و لغزنده، با شیب تند، جوری که با پای غیرمسلح به سختی می‌شود رفت توی آب. و به سختی‌تر، خیلی سخت‌تر می‌شود آمد بیرون. به همین خاطر در فروشگاه‌های لب ساحل، کفش‌های مخصوص ساحل سنگی می‌فروشند. کفش‌هایم را در سفر قبل به یونان خریده‌ام. یاکوب دو لایه‌ی ژل‌مانند شفاف از داخل بسته بیرون می‌آوَرَد می‌چسبانَد ته کفش‌ها. یک بطری کوچک ودکای داغ با عسل می‌دهد دستم، می‌گوید سر بکش. بطری‌ها را می‌زنیم به هم و سر می‌کشیم. داغ می‌شوم. حوله‌های آبی‌ تیره‌مان را برمی‌دارد، دستم را می‌گیرد و می‌رویم به طرف ساحل.

تمام طول ساحل پِریسا پر از کافه‌رستوران است. جلوی هر کافه، لب دریا، تعدادی چتر رنگارنگ و تخت‌های آفتاب‌گیر ساحلی چیده‌اند با میز‌های کوچک و بالش‌های بزرگ، خیلی بزرگ که بشود دراز بکشی روی‌شان، زیر آفتاب تند، چشم‌هایت را ببندی و گوش بدهی به صدای دریا. یک‌سره می‌رویم کافه‌ی «تِرَنکیلو». ترکیب رنگ این کافه را خیلی دوست دارم. نارنجی و زرد و سبز . موزیک‌های عالی پخش می‌کند و نوشیدنی‌ها و خوردنی‌هایش عالی‌ترند. ماریسا، پیش‌خدمت کافه، به گرمی به استقبالمان می‌آید. دو ماه پیش یک هفته این‌جا بودیم و ماریسا چهره‌مان را هنوز به خاطر دارد. یک تخت دونفره می‌دهد بهمان، ردیف اول، لبِ لبِ آب. حوله‌ها را پهن می‌کنیم و نصفه‌ی دیگر بطری ودکا را سر می‌کشیم. یاکوب به ماریسا نوشیدنی سفارش می‌دهد، می‌گوید ۴۵دقیقه‌ی دیگر، از شنا که برگشتیم.

باد ملایمی می‌وزد. آب، سرد است، خیلی سرد. از یاکوب می‌پرسم «باتری داره این لباسه؟»، صاف توی چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌خندد. دستم را می‌گیرد. می‌رویم توی آب. آب، سرد است و ساحل شیب تندی دارد و دریا به سرعت عمیق می‌شود. یاکوب دستم را رها می‌کند، سُر می‌خورد روی آب و شناکنان از من دور می‌شود. پوست تیره‌اش زیر آفتابِ تند و آبیِ لاجوردیِ آب می‌درخشد. ودکا گرمم کرده و کف پایم با آن لایه‌ی ژل‌مانند داغ شده. مکث نمی‌کنم. می‌زنم به آب. شنا می‌کنم به طرف یاکوب.

آب سرد است. یخ‌ است درواقع. لباس عجیبم اما به طرز عجیب‌تری دارد گرمم می‌کند. فکر نمی‌کردم بشود اواخر سپتامبر در آب‌های تیره‌ی دریای اژه شنا کرد، می‌شود اما. از ساحل که دورتر می‌شویم آب گرم‌تر می‌شود. پایم به زمین نمی‌رسد. معلق می‌مانم روی آب. آفتاب و رنگ آسمان و رنگ آب چشمانم را می‌زند. هنوز به یاکوب نرسیده‌ام. دریا آرام و عمیق و آبی‌ست. نفس می‌گیرم و یک‌سره زیرآبی شنا می‌کنم تا برسم به یاکوب. حالا لباس و کفشم داغ شده و سرمای آب به طرز خوشایندی می‌نشیند روی پوستم. می‌رسم به یاکوب. در آغوش می‌کشَدَم. وزنم را توی آب حس نمی‌کنم. پاهایم را حلقه می‌کنم دور کمرش و گردن آفتاب‌سوخته‌اش را می‌بوسم. دست‌هایش را حلقه می‌کند دورم و سخت به خود می‌فشارَدَم. می‌پرسد «گرمی؟»؛ داغم.

قریه‌ی مردمان خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,



Comments: Post a Comment