Desire Knows No Bounds




Sunday, October 9, 2016

#جان-من-است-او

توی تاریکی برمی‌گردم نگاهش می‌کنم، توی نور پروچکشن. حواسش به من نیست. داریم هاوس آو کاردز می‌بینیم، سه‌تایی. گفته بودم «شمال نمی‌ریم؟»، سفرهای اکتبر و نوامبر را چیده بود جلویم و گفته بود «یه کم بمون تهران استراحت کن شما به نظرم». لذا قرار شد تعطیلات را بمانیم تهران و سریال ببینیم، سه‌تایی. حوالی سه‌ی صبح است. بار سوم است که دارم هاوس آو کاردز می‌بینم، به هوای بچه‌ها. به خودم باشد شب‌ها زود می‌خوابم، ۱۱، فوقش ۱۲. یک ماهی می‌شود که دست به هیچ سریالی نزده‌ام هم. فقط کتاب. بروم سراغ سریال، از کار و زندگی می‌افتم. خانه‌ی سید که باشم اما روال زندگی عوض می‌شود. دیشب هفت صبح خوابیدیم و امشب هنوز نخوابیده‌ایم. قرار بود اپیزود اول را ببینیم، حین چای آخر شب و رِد وِلوِت‌ای که از سوئیت‌بْلیس خریده‌ایم. سرشب سید رفت بیرون، نیم‌ساعت بعد با کیک قلبیِ قرمز و جلد دوم و سوم سه‌گانه‌ی دوقلوهای آگوتا گریستوف برگشت خانه. قبلش گفته بودم «برم خونه دیگه، می‌خوام بشینم جلد دوم کتابه رو بخونم». گفته بود نه. سر شب رفته بود کیک قلبی قرمز خریده بود با جلد دوم و سوم کتاب و گفته بود «بمون همین‌جا». نون آمده بود پیش‌مان، شام خورده بودیم، کیک و تولدبازی و قلب و کادو و مخلفات، و قرار شده بود دور هم هاوس آو کاردز ببینیم که نون ندیده هنوز. تعداد اپیزودها را ضرب‌ در طول هر اپیزود کرد و با احتساب روزهای تعطیلات نتیجه گرفت نمی‌رویم شمال و همین‌جا سریال می‌بینیم و استخر و الخ. گفته بودم «خب». قرار شده بود اپیزود اول را ببینیم امشب. فردا صبح هر سه‌تامان قرارهای مختلف کاری داشتیم. وسط جنجال اخیر ترامپ، چای ریختم برای‌مان، و برشی از کیک، و اپیزود اول سریال. دست راستم دارد از کار می‌افتد. سفر طولانی بود و خستگی و ورزش سنگین و بدخوابیدن‌های اخیر، زده به رگ دست راستم. از گردن تا کف پا درد می‌کنم. زنگ زدم وقت ماساژ بگیرم، گفت ۲۰ اکتبر. وقت ویزای سفارت می‌گرفتم سریع‌تر به نتیجه می‌رسیدم. تمام اپیزود اول سریال، سید گره اصلی پشت کتفم را ماساژ داد. اپیزود دوم و سوم به باقی رگ گذشت. بلند می‌شوم که «من برم بخوابم دیگه قشنگا». در نطفه اما سرکوب می‌شوم و کوبیده می‌شوم سر جایی که نشسته بودم. نون خیلی کیمیایی‌وار می‌گوید «کاریه که با هم شروعش کردیم، با همم تمومش می‌کنیم». منکوب منطقش می‌شوم. اپیزود چهارم، چای سوم، و نیمِ باقی‌مانده‌ی کیک. توی تاریکی برمی‌گردم نگاه‌شان می‌کنم، توی نور پروجکشن. حواس‌شان به من نیست. غرق‌اند توی سریال. کتف راستم داغ شده. خسته‌ام. «آخری‌شه‌ها». کسی به من توجه خاصی نمی‌کند. لیوان‌به‌دست خیره‌اند به پرده. دارم از باد مستقیم کولر یخ می‌زنم. از جایم تکان نمی‌خورم اما. طی سال‌های اخیر، این‌همه به جاییْ کسیْ چیزیْ تعلق خاطر نداشته‌ام که این‌جا، که حالا؛ به این بی‌اسم‌ورسم‌ترین و ناپایدارترین و یخ‌ترین وضعیت حساسِ کنونی. صدای قندیل‌بستن در می‌آورم. شش‌دنگ حواس‌شان به فرانک و کلر است. جوراب‌های سید را از پایش درمی‌آورم می‌پوشم. اواسط اپیزود چهارم‌ایم. حالم در خلوت خودم آن وسط، توی تاریکی، وسط سریال و دود سیگار، قرمز و نرم و قلب‌قلبی‌ست. حضور قاطعِ نامحسوسی دارم کلاً. فکر می‌کنم «فردا می‌رم چمدون می‌خرم». به لحاظ روحی، به یک چمدانِ متوسطِ سبُکِ جدید احتیاج دارم؛ و کمی توجه؛ و پتو.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:



Comments: Post a Comment