Desire Knows No Bounds




Wednesday, November 16, 2016

پزشک خوش خط
via This Is It

در طول زندگی بیست و هف ساله ام به سه تایپ آدم نزدیک بودم.

۱. دانشجوهای پزشکی در دوره های مختلف تحصیلی
۲. سربازها
۳. دختران در حال تحصیل یا فارغ التحصیل رشته های فنی
بعضا دو مورد اول با هم هم پوشانی هم داشتن. به هر حال چیزی که میخوام بگم مجموعه ای از مشاهدات منه و امکان داره درست نباشه اما نتیجه ای که گرفتم خیلی ترسناکه.
.
هر دانشجوی پزشکی در یه دوره زندگی تحصیلیش تصمیم میگیره یکی از سریال های مرتبط با پزشکی رو دنبال کنه. بسته به اینکه تسلطش به زبان انگلیسی یا ادعاش چقد باشه این سریال یه چیزی بین دکتر هاوس، آناتومی گری و شرلوک هولمز خواهد بود.
خطرناکترینا اونایی هستن که با شرلوک همزاد پنداری میکنن. بعد هاوسی ها و نهایتا و بی خطر تریناشون اونایی که اهل گریز ان.
فردی که با شرلوک همزاد پنداری میکنه, نوعی از اصالت رو در خودش حس میکنه که به هیچ وجه رو زمین بند نمیشه. در هر جمله ای که میگه، میشه زنگ این صدا رو شنید که "من چیزی میدونم که شما نمیدونین."
ازونجایی که هیشکی در حد شرلوک نیس و دانشجوی سال پنج پزشکی نهایتا میتونه یک پنجم شرلوک باهوش باشه، فرد مورد نظر تلاش میکنه که خودشو هرچه بیشتر شبیه شرلوک کنه.
اگه اعتیاد به زولپیدم داره؛ مساله ای نیس، چون شرلوکم معتاد به مورفین بود.
اگه سکس ادیکته و روزی بالای چهار بار مستوربیت میکنه، باز مساله ای نیس چون دکتره و خودش اگه بیماری روانی یا اختلال اضطرابی داشته باشه لابد می فهمه.
اگه بی تربیت و بی ادبه، مشکلی نیس چون داره مریض ها رو نجات میده و با زدن سرم به بیمارها نزدیک ترین رده به خدایی کردن رو داره.
این اوضاع با انتخاب سریال هاوس و گریز از شدتش کاسته میشه. در حدی که هاوسی ها میتونن در نهایت زیر دستان شرلوکی ها باشن و گریزی ها برن تو حیاط بیمارستانا بازی کنن.
.
چند وقت پیش دست خطی از یه پزشک منتشر شد که خط خوبی داش. با روان نویس سبز قشنگی به بیماری که نمیدونم چه مشکلی داشت تجویز کرده بود روزی چند وعده شجریان گوش بده.
تو محرم خبری منتشر شد که خانواده و همسر این دکتر در اثر خوردن غذای مسموم به صورت عمدی کشته شدن.
پزشکا شیون کردن و مساله رو با نسل کشی ارامنه مقایسه کردن.
حالا چند روزه که خبری منتشر شده که دکتر با خرید پنج تا غذا از رستوران خودش خانواده اشو مسموم کرده.
.
بعد از اینکه بابام مرد، مامانم چن سال اول نمیتونس بخوابه. با توجه به اعتقاد رایج که فقط اونا که اسکیزوفرنی داشته باشن دکتر اعصاب میرن، مامانم کعبه اعتقاداتش دکتر قلب معروف شهر بود. دکتر واقعا خفن و باهوشه. در اسکیل کوچیکتر، اگه از سر تاس و قد کوتاهش فاکتور بگیریم، کم از هاوس نمیاره.
مامانم رف پیشش و بعد تست قلب دکتر بهش گف که چیزیش نیس و کافیه کلونازپام بخوره. از مردن بابای من، پونزده سال میگذره و مامان من 15 ساله که کلونازپام میخوره. قرصی که اصولا نهایتا شیش ماه تجویز میشه و ساید افکت های قطع ناگهانیش فاجعه باره  و اعتیاد بهش در حد اعتیاد به مورفین.
+آیا مامان من 15 سال پیش رف دکتر و دیگه نرف؟
-خیر مامان من پونزده ساله که به طور مداوم شیش ماه یبار برا چک قلبش میره پیش این دکتر. چون بعد ایست قلبی بابام، قصد نداره دو تا دخترو تنها ول کنه و بمیره و تعداد اعضای خانوادمونو به نصف تقلیل بده.
+آیا مامان من به دکتر نگفته که هنوز داره این قرصو میخوره؟
-چرا. هر بار کل قرصاش چک شده و دکتر باهوش و هاوس محلی با شوخی گفته چیزی نیس با یه کلونازپام دیگه حل میشه و قرص های دیگه ای برای موارد بی ربط تری هم در صورت لزوم تجویز کرده.
+آیا شهر دکتر اعصاب و روان خوب نداره؟
-چرا داره.
+آیا دکتر باهوش نیس؟
-چرا. دکتر یکی از باهوش ترین و کار درست ترین دکترای مکان خودشه.
+آیا قرصی که دکتر داره تجویز میکنه درسته؟
-خیر نیس.
+آیا دکترا دوس دارن ما سر خود، خود درمانی کنیم که دکتری که احاطه ای بر عرصه ای نداره در حیطه یه دکتر دیگه پا میذاره و دارو میده؟
-اگر چیزی باشه که دکترا باش کهیر بزنن، همینه که کسی که پزشکی نخونده، اسم ادالت کولد از دهنش در بیاد.
+پس چرا دکتر قلب قرص اعصاب میده و در حیطه ای که حیطه کارش نیس وارد عمل میشه؟
-...
.
نسخه دکتر خوش خطی که به بیمارش شجریان تجویز کرده بود رو تو تلگرام دیدم.
توش چیزی اذیتم میکرد که اون موقع قادر به توصیفش نبودم و الان میتونم کلمه اش کنم.
"نیاز به مطرح شدنی وصف نشدنی و  خود هاوس پنداری مضاعف". دکتر دستخط فوق العاده ای داش. اما اینکه به جای نظر پزشکی دادن روی برگه کاغذ از شجریان بگه، اینکه با موسیقی سنتی کشورش آشنایی داره؛ اگرچه قابل تقدیره، این حقو برای دکتر ایجاد نمیکنه که برگه رو از دانشش به موسیقی سنتی پر کنه.
اصلا اون نسخه رو کی منتشر کرده؟ خود دکتر؟ بیمارش؟ چرا باید این موضوع دیده شه.
شما غیرعادی بودن شرایط رو جایی بررسی کنین که منو به عنوان دکترای خاک ببرن تا راجع به ریزگردای اهواز  نظر کارشناسی بدم و من در حالی که لباسامو دونه دونه میکنم و رومیز رییس وزارت آب و نیرو عربی میرقصم بگم برای اهواز میلان کوندرا بخونین. جا داره بگم که من خیلی خوب عربی میرقصم و به خوبی به میلان کوندرا تسلط دارم.
اما این رفتار احمقانه من انقد مسخره جلوه خواهد کرد که فردا تو تلگرام ازم تقدیر نمیشه خانوم سکسیی که دکترای مهندسی داره در عین حال انقد شعور داره که راجع به میلان کوندرا حرف بزنه.
به عنوان یه مهندس و در مرحله بعدی یک پی اچ دی مهندسی، حیطه وظایف من کاملا مشهوده و انتظارات جامعه ازم کاملا واضحه. اما وقتی پزشکم.. همه میخوان خدا باشم. میخوان و من میشم. زور میزنم. ساعت ها روزها بیدار میمونم. زیر فشار له میشم ولی خدا میشم. اگه نشم سعی میکنم نزدیک به خدا بشم. خدا نمیشم. هاوس هم نمیشم. حتی نزدیک هاوس هم نیمشم. آدم بیمار و عصبیی میشم که انقد باهوشم که بیماری های روانیمو با تسطلم به ادبیات کاور کنم و کسی هیچ وخ نفهمه جامعه چه فشار سنگینی برای خفن بودن داره به من تحمیل میکنه.
.
من با محمد چهار سال زندگی کردم. نه که دوسم نداش. که داش. رفته رفته، ریزه ریزه مریض شد. فشار برای اینکه تو باحالی، تو باهوشی، انقد روش زیاد شد که زیرش خم شد.
بار آخری که دیدمش دو سال پیش وسط آموزشی بود. در یک سال قبل سربازی پخش و پلا شده بود. قیافه اش ولی چیزی از بحران روحی نشون نمیداد. روابط موازی و متقاطعش که رو شدن انگار چاقو انداخته بودی تو یه زخم. هزار سال بیماری ریخ بیرون.
بار آخری که دیدمش سرشو تکیه داد  رو سینه من و انقد گریه کرد، انقد زار زد که نفسی براش نمونه بود. محمد باهوش بود. بعد سپهر باهوش ترین آدمی که میشناختم. نمیتونس منج کنه ولی. سه سال کشیک ایستادن، خفن بودن، کاریزما داشتن، قیافه ای قاطع داشتن، کار خیر کردن، ستاره ها رو شناختن، شناختن کلمات و بلد بودن بازی باهاش در حدی از خدایی رسونده بودش که آدماده اش نبود. فک میکرد باید خفن باشه. باید همه بدونن که چه خفنه. دکتره و چراغ هر مجلسی.
زار میزد و گریه میکردم و بهش میگفتم بیا بریم دکتر، خوب نیستی. خوب میشی.قرص میخوری. من هستم. زار میزد که" نمیخوام تو باشی، تو باشی من حالم خوبه. من حالم خوب باشه خودم نیستم. با تو باشم خوبم وخود واقعیم این نیس. خودم دکترم کجا برم؟"
چشماش آخرین چیزیه که یادم میاد. که دو دو میزد. که ثابت یه نقطه نمی ایستاد. چشماش مریض بود. من میشناختم. هیچکار نمیتونستم بکنم
پا شد اشکاشو پاک کرد. نقاب کاریزماتیکشو زد و از خونه بیرون رف و هیچ وخ برنگش و هیشکی هیچ وخ نفهمید که چقد مریض بود. لاشی نبود. مریض بود.
به در زدم. به دیوار زدم که به دوستاش بگم حالش خوب نیس. سربازی بهانه اس. مشکل محمد حاد تر ازینه. ببرینش دکتر. مجبورش کنین بره.
خیلی هاشون قبول نکردن. اون معدودی هم که قبول کردن و چیزی بهش گفتن رو جوری پیچوندشون که بی خیال کار بشن، آخرین جمله اش این بود که فلانی منو میشناسه، فلانی باهوشه و من نمیخوام یبار دیگه به کسی نزدیک بشم که انقد میشناسدم.
من دیگه ندیدمش و هیچ وختم نمیخوام ببیمش. تنها چیزی که یادم میاد اینه که من اون چشای بیمارو دیدم و هیشکار نتونستم بکنم. هیشکار.
0
این که دکتر خوش خط خانواده اشو کشته یا نه، نه چیزیه که من نظری راجع بهش داشته باشم نه چیزیه که برام مهم باشه.
چیزی که به عینه دیدم و برام مهمه اینه که چون فشار واقعی کار روی دکترا زیاده، چون جامعه توجه ویژه ای بهشون داره، چون خدایی میکنن، چون ازشون انتظار میره هر روز صب لاشه اشونو جمع کنن و برن سر شیفت، فشار انقد روشون زیاد میشه، انقد غیرقابل کنترل میشه که کسی هیچ وخ نمیفهمه چقد مریض شدن و چقد نیاز به کمک دارن. چون راهشو بلدن، یاد میگیرن کاور کنن. یاد میگیرن با کاریزما روی زخما رو بپوشونن و با جیغ و داد موضوع رو هندل کنن.
دکتر خوش خط ممکنه کامل بی گناه باشه. اما مث هزاران دکتریه که نیاز به دیده شدنشو با نوشتن نسخه خوش خط کاور کرده و هزاران نفر، میلیون ها نفر که ما و شما باشیم؛ پا شدیم و براش دست زدیم و هورا کشیدیم. بدون اینکه یه نفر پاشه و بگه این رفتار نرمال نیس. بدون اینکه کسی حواسش باشه دکتر، دوس داره خوش خط باشه. بدون اینکه حواسمون باشه صدها دکتر خوب، ده ها آدم باهوش تو دوره پزشکی خودکشی میکنن. چن تاشون میمیرن و ما، تک تک ما، در کشته شدن، در بیماری روانی تک تک اینا مقصریم. ما همونایی هستیم که پا شدیم، کف زدیم و ازشون خواستیم بیشتر خفن شن وجذبمون کنن. مچاله شدن. هیچی ازشون نموند. بهشون مرتبه خدایی دادیم در حالی که آدمای معمولیی بودن که دوس داشتن نوازش بشن. خدا نبودن. مجبور شدن ماسک خدا بزنن.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017