Desire Knows No Bounds




Thursday, December 15, 2016

کنارم دراز کشیده بود. به فاصله‌ی سی سانتی‌متری کنارم دراز کشیده بود، روی تخت، توی اتاق تاریک، تاریکِ تاریک. دلم نمی‌خواست توی چشمانش نگاه کنم. دلم نمی‌خواست نگاهم کند. فکر کردم «حرف می‌زنیم، و تمام». فکر کرده بودم «تمام».  کنارم دراز کشیده بود بی‌که در آغوشم بگیرد. خشمگین بود و آزرده. فکر کرده بود «حرف می‌زنیم، و تمام می‌شود برمی‌گردیم سر جای‌مان، مثل تمام هزار و یک بار قبل».

گفت خب؟ شروع کردم به حرف زدن. کنارم دراز کشیده بود، روی تخت، به فاصله‌ی سی سانتی‌متری از من، طاق‌باز، و در سکوت به حرف‌هایم گوش می‌داد، بی‌که نگاهم کند. اتاق تاریک بود. شروع کردم به حرف زدن، در تاریکی. واژه‌های مناسبی دم دست نداشتم. حرف‌هایی که داشتم می‌زدم را بلد نبودم. اولین بار بود چنین کلماتی را به زبان می‌آوردم. انگار موتور ماشین باشم توی سرما. به زور کلمه‌ها از دهانم خارج می‌شد. به زور جمله‌ها شکل می‌گرفت و با صدای من پخش می‌شد توی اتاق. کمی بعد اما، روال جملاتم را پیدا کرده بودم. خیالم از بابت حرف‌هایم راحت شده بود. اتاق تاریک بود و آن کلماتِ تاریک، کلماتِ نیمه‌ی پنهانِ من بودند، بی‌کم و کاست. فکر می‌کردم عذاب بکشم از گفتن‌شان. حرف‌هام که تمام شد اما، سبک بودم به غایت. سبک و خشنود و آرام. سید دراز کشیده بود به پشت، در فاصله‌ی سی سانتی‌متری من، خیره به سقف، و سکوت کرده بود. سکوتش پیچیده بود توی اتاق. من حرف‌هام تمام شده بود و من غلتیده بودم به پهلو و من منتظر جوابی نبودم حتا. غلتیده بودم به پهلو و نگاهش می‌کردم و همین. دلم برایش تنگ شده بود از آن فاصله‌ی سی سانتی و دلم برایش تنگ‌تر هم می‌شد. فکر کردم اما همین است که هست. فکر کردم در چهل سالگی از پیچیده‌گی خسته‌ام. از بازی‌های پیچیده، خسته‌تر. و فکر کرده بودم این بازی، بازی من نیست. کلمات من پخش شده بودند توی اتاق تاریک و بعدْ سکوت، سکوت طولانی سید، مثل مهی غلیظ همه‌جا را فراگرفته بود. غلت زدم به پشت. طاق‌باز دراز کشیدم و چشمانم را بستم. دیگر چیزی مهم نبود. دیگر چیزی آن‌قدرها هم مهم نبود.

دوستانم مرا جزو سران جنبش عدم تعهد می‌شناسند. از ازدواج کوتاه‌مدت‌ام که بگذریم، تقریبا در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام متعهد نبوده‌ام. همیشه از هرجور قرارداد و قید و شرطی دوری کرده‌ام. می‌دانم که آدم تعهد نیستم. می‌دانم هم که تعهد خسته‌ام می‌کند و فراری‌ام می‌دهد. می‌دانم که باید به میل خودم بروم و به میل خودم بیایم. می‌دانم‌تر که نه کارمند خوبی خواهم شد، نه همسر خوبی. هیچ‌چیز به قدر «باید/نباید» نمی‌تواند مرا از موضوع مورد علاقه‌ام دور کند. کارمند/همسر/متعهد بودن گارانتی بیشتری دارد، آرامش بیشتری هم، اما از جنس من نیست. زندگی من با چالش معنا می‌گیرد. گارانتی، جذابیت هر چلنجی را برایم از بین می‌برد؛ چه کاری، چه عاطفی. باید رییس باشم تا کارآمد باشم، و پارتنر آزاد؛ بی‌قید و شرط.

سید گفت «قبول». نمی‌دانم چه‌قدر زمان گذشته بود که سید نفس عمیقی کشید و گفت قبول. «قبول» چرخید توی فضا و نظام تمام جملات مرا به هم ریخت. انتظار شنیدن‌اش را نداشتم. همان‌جور که سید انتظار شنیدن حرف‌هایم را نداشت. گفته بودم نمی‌توانم این‌جایی که هستم با سید، بمانم. گفته بودم دلم اتاقی از آنِ خود می‌خواهد. به مسخره خندیده بود که «تو و اتاق؟ تو که همیشه توی اوتوبانی هانی». گفته بودم «آی نو». ادامه داده بودم که اما حالا دلم اتاقی از آنِ خود می‌خواهد و جایم این‌جا، پیش تو، توی اتاق تو نیست. به مسخره‌تر خندیده بود که «فک نمی‌کنی تعداد آدما تو اتاق خودت خیلی زیاده؟». انتظار شنیدن تمام این جملات را داشتم. جزو سران جنبش عدم تعهد بودن همیشه هم مفرح نیست. یک‌جاهایی به جز هزینهْ درد هم دارد. جواب داده بودم «آی نو». و ادامه داده بودم «اما الان می‌دونم دیگه دلم اتوبان نمی‌خواد».

حوالی همین وقت‌های سال بود، پارسال، که الف پیغام داد با ماهی فلان‌قدر یورو بیا برای مجموعه‌ی ما کار کن. پیشنهاد، به غایت وسوسه‌برانگیز بود. می‌دانستم آن فرصت، به سادگی پیدا نمی‌شود. هم گارانتی مالی داشت، هم ضمانت کاری. از آن طرف اما، هر چه بیشتر فکر کردم، مطمئن‌تر شدم که من آدمِ برای کسی کار کردن نیستم. تمام آن وسوسه و امکاناتی که از پی‌اش می‌آمد، این واقعیت را نمی‌توانست پنهان کند. یکی از سخت‌ترین «نه»های زندگی‌ام بود. اما نه را گفتم و بعد خودم، یکی یکی، همان پله‌ها را شروع کردم به بالا رفتن. زمین‌خوردن و نشدن و نتوانستن‌های خودش را داشت هم، اما به دردسرش می‌ارزید.

سید گفت «قبول». دست دراز کرد مرا از فاصله‌ی سی سانتی‌متری کشید توی بغلش، موهایم را بوسید و گفت قبول. پرسیدم مطمئنی؟ جواب داد اوهوم. لحن صداش و فشار دستی که دورم پیچیده بود را باور کردم. نفسی عمیق کشیدم و گذاشتم سکوت، دوباره مثل مهی غلیظ، بپیچد توی اتاق. ویرجینیا وولف می‌گوید «The eyes of others our prisons; their thoughts our cages». یکی دو ماهِ گذشته، یادداشت‌های روزانه‌ام را که توی دفتر سیاهم می‌نوشتم، متوجه شدم چه تمام این پنج سال گذشته، و چه تمام سال‌های قبلش را زندانیِ نگاه دیگران بوده‌ام، در قفسی از «مردم چی فکر می‌کنند» زندگی کرده‌ام. و یادداشت‌هایم را که نگاه می‌کردم، فکر کردم چه دلم می‌خواهد این مرحله از آزادی را هم تجربه کنم. این مرحله از «مالک واقعی زندگی خود بودن». ماه‌ها فکر کرده بودم و حالا امشب، همان‌جور که در آغوش سید نفسم تنگی می‌کرد، فکر کردم شاید این همان آزادی جدید است که دلم می‌خواست تجربه‌اش کنم. تجربه‌ی جدیدی از زندگی در اتاقک شیشه‌ای. مواجه‌شدن با قضاوت بیننده، و عبور کردن از آن. و حتا شاید یک قدم آن‌طرف‌تر، برانگیختن قضاوت بیننده، و زیستن در معرض آن. فکر کردم بازی برایم تمام نشده، جدی‌تر شده.

اواخر تابستان، از آخرین سفر مشترک که برگشتیم، الف پروژه‌ی مشترک را پیشنهاد کرد. گفتم «قبول». شگفت‌زده شد. من اما باور داشتم که حالا، آخر همین تابستان، آماده‌ام تا تمام ریسک‌ها و مسئولیت‌ها و هزینه‌های پروژه‌ی جدید را بپذیرم. تمام مسئولیت‌ها را قبول کنم و احساس زنده‌بودن داشته باشم هم. فکر کردم چالش جدید زندگی‌ام شاید اصلا همین تعهد دادن و متعهد ماندن به قولی‌ست که می‌دهم. آخر همین تابستان، زمان آن رسیده بود که برای پیشرفت و ثبات واقعی، هزینه بدهم، هزینه‌ی واقعی.

سید پیش ازین بارها و بارها مرا در آغوش کشیده بود. هیچ‌بار اما نه با چنین صلحی که این بار. سید پیش از این بارها و بارها گفته بود قبول، هیچ‌بار اما نه این‌چنین واقعی که این بار. فکر کردم چه تمام جدال‌ها و کشمکش‌های بی‌پایان‌مان به همین سی سانتی‌متر فاصله بسته بود انگار. به همین چهارجمله‌ی کوتاه من، به آن سکوت طولانی، به آن مه غلیظ و به تنها «قبول»ای که باورش دارم. که انگار همین سی سانتی‌متر، به یک‌باره تمام آن دره‌ی مهیب پر از زخم بین‌مان را برداشته بود و اتاق را، اتاق تاریک و ساکت  همیشگی را تبدیل کرده بود به اتاقی از آنِ خود، از آنِ خودمان. ویرجینیا وولف می‌گوید «You cannot find peace by avoiding life». فکر کردم همین‌جا، همین در آغوش سید بودن و در آغوش سید ماندن لابد همان صلح‌ای‌ست که دنبالش می‌گشتم. تجربه‌ی جدیدم همان قرارداد پروژه‌ی مشترک است و همین «قبول» مشترک. فکر کردم نبود هم نبود، به امتحانش می‌ارزد. و فکر کردم اوه، انگار دارم آرام می‌گیرم.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:



Comments: Post a Comment