Desire Knows No Bounds




Monday, December 19, 2016

نامه‌ی وارده: 

نمی‌دانم باید چه کار کرد و یا حتی چی گفت؟ شاید باید بپرسم که "چرا سوگ؟" یا یک‌هو از سوگ چرا رفتی آتیه؟ نه این‌که نگران و غمگین نباشم و از این تصویر(ها) و آن یادداشت(ها) خیال نکنم ولی دلم شور نمی‌زند. این‌که (هیچ وقت) دلم شور نمی‌زند از بدی‌های توست. هیچ‌وقت توی آن تیمی نبودی که بشینی ببینی دنیا برایت چه‌ها دارد. یا حداقل تصور من از تو این نیست. همیشه منتظر بودم ببینم برای من/ما/ دنیا چی داری؟ شاید تو هم مثل ما هرگز خیال نمی‌کردی یک روز آن جای گالری آتش برپا شود ولی خب از امامان الوالعزم برنامه ریزی و پلن هستی. لذا هیچ وقت حس نکردم حادثه‌ای تو را غرق خاهد کرد، سر صبر منتظر ماندم ببینم چطور حادثه در تو غرق می‌شود. فرقی هم نمی‌کند دوز ماجرا چقدر است؟ ازهمین پیش‌آمدها و اتفاقات دم دست روزانه تا منفی/مثبت بی‌نهایت.

محمودرضا بهمن پور در یکی از یادداشت‌های خاندنی ویژه‌نامه کیارستمی نوشته که: "وقتی حمیده رضوی پائیز سال گذشته طی حادثه‌ای باورنکردنی در کویر درگذشت، غم رفتن ِاو حال خیلی‌ها را خراب کرد ولی شاید هیچ‌کس به اندازه‌ی کیارستمی از این حادثه صدمه ندید. با این حال در شبی عجیب دوستانی را گرد هم آورد و پیشنهاد کرد که همه از بدی‌های حمیده بگویند. کسی سخن نگفت تا آن‌که خود کیارستمی سیاهه‌ای از بدی‌های حمیده را گفت."در خیال من این‌طور است که واقعن هرچی که ناراحتش می‌کرده را رک و بی پرده گفته، تمام که شده مثل همیشه لم داده و بقیه را دیده و شنیده. بعد از آن شب نه خودش و نه آن جمع چیزی نداشتند که بخاهند با آن سراغ حمیده بروند مگر خاطرات و خوشی‌ها. اینجوری نقطه را توی دل و سر خودش و بقیه کاشته،

صد حیف نمی‌دانم بر سهراب چی گذشته که آن جمله را نوشته، حتی نمی‌دانم چرا ایرج کریمی این‌طور دلبسته‌ی آن کلام و حال شده؛ اما از سعادت، زیر یک آسمان و در هوای کسی بودیم و زندگی کردیم که در کمترین زمان و کوتاه‌ترین برخورد خودش را می‌دیدی و از حضورش لذت می‌بردی. چه کم داریم از این عباس‌ها ، از این آدم‌ها، هاه؛ متن را خاندم، مثل همیشه زیر یک‌سری کلمه‌ها و جمله‌ها خط کشیدم. بعضی را برای خودم و بعضی را برای تو :) از این میان ولی این یکی چه شور و شعور غلیظی پشت‌ش بود: "چه دلم می‌خواهد این مرحله از آزادی را هم تجربه کنم". ولی آیدا، بازی انگار هر چه ساده‌تر باشد جدی‌تر است. شاید یک افقی هم بتوان تصور کرد که نه مرحله‌ای داشته باشد و نه اصلن ساحتی.

پ.ن: کی بردارم سر ِدل ِاستراحت از بدی‌های ناتمام‌ت بنویسم؟ :دی


Comments: Post a Comment