Desire Knows No Bounds




Monday, October 31

Moleskine و Muji و Cos و Elizabeth Suzann رو بریزن تو بلندر بدن به من، برم یه گوشه‌کناری خوش و خرم باهاشون زندگی‌مو سر بکنم.

Labels: ,

..
  




یاکوب گفت امروز می‌رویم ماهیگیری. این را گفت و رفت بیرون. به شکم دراز کشیده بودم زیر آفتاب، توی تراس اتاق‌خواب، طبقه‌ی بالا. صبحانه‌ی سبکی خورده بودم و هنوز خوابم می‌آمد. تمام شب را با یاکوب و دوستانش بیدار مانده بودیم لب آب، آتش روشن کرده بودیم، گوشت و بلال و سیب‌زمینی کبابی خورده بودیم، پانچ میوه‌های استوایی نوشیده بودیم و علف سرخ‌پوستی کشیده بودیم. یاکوب برای‌مان فلوت زده بود و جیسون، دوستش، گیتار؛ خوانده بودیم و نوشیده بودیم و همه‌چیز نرم شده بود و سبُک و اغراق‌شده. من شده بودم یک حباب، از آن حباب‌ها که در کودکی با کف شامپو درست می‌کردیم، از آن‌ها که فوت می‌کردیم توی یک حلقه‌ی پلاستیکی آغشته به کف، تا یک حباب تشکیل شود و برود بالا. علف سرخ‌پوستی که دست به دست شد و از من که گذشت، یک حباب بزرگ شدم، از همان حباب‌های دوران کودکی، و رفتم بالا، بر فراز ساحل و قایق‌های لب آب و دریای سیاه. می‌دانستم ایستاده‌ام کنار آتش، کنار یاکوب، تنم اما تبدیل به یک حباب شده بود، یک حباب بزرگ، از آن‌ها که دوران کودکی با کف شامپو درست می‌کردیم، و بالا رفته بودم بر فراز دریای سیاه. همه‌چیز از آن بالا سه‌بعدی بود. دریا سیاه‌تر و آتش قرمزتر و دنیا ساکت‌تر. یک‌جوری ساکت که انگار توی استخر باشی و سرت را بکنی زیر آب. صدای گنگ و نامفهومی می‌آمد که یعنی کسانی آن بیرون، بیرون حباب ایستاده‌اند کنار من، کنار یاکوب. من اما شده بودم یک حباب بزرگ، خیلی بزرگ، شناور شده بودم بر فراز دریای سیاه، خیلی سیاه، و از فرط سبکی نفسم بند آمده بود.

به شکم دراز کشیده بودم زیر آفتاب، توی تراس اتاق‌خواب، صبحانه‌ی سبکی خورده بودم و هنوز خوابم می‌آمد. تمام شب را با یاکوب بیدار مانده بودیم. سبک و معلق و بی‌وزن بودم و بدن یاکوب تنها نقطه‌ی اتصالم به دنیا بود. تا صبح بیدار مانده بودیم، تا طلوع آفتاب، و بعد خوابمان برده بود، همان‌جور بی‌وزن، شناور در عالمی دیگر. بیدار که شدم یاکوب نبود. آفتاب افتاده بود روی تخت و روی ملافه‌های سفید، خیلی سفید. تخت انگار قایقِ لبِ آب، موج‌به‌موج می‌شد. فکر کردم پایم را که بگذارم پایین فرو می‌روم توی شن. رفتم دراز کشیدم توی تراس، به شکم، رو به دریا، زیر آفتابِ داغ صبح. یاکوب برایم یک کاسه ماست آورد، ماست و عسل و موسلی و کشمش و گردو. تا ماستم را بخورم پشتم را روغن مالیده بود و برگشته بود پایین توی آشپزخانه. هنوز خوابم می‌آمد. تمام شب را بیدار مانده بودیم و من شده بودم یک حباب بزرگ شناور، و امروز همان‌جور که دراز کشیده بودم روی تراس، فرو می‌رفتم توی شن‌های خیسِ ساحل. یاکوب آمد روی تراس، یک پک از سیگارش را داد بکشم، و گفت امروز می‌رویم ماهیگیری. این را گفت و رفت بیرون. چند دقیقه‌ای منتظر ماندم. آفتاب داغ و مطبوعی بود. یک‌جایی حد فاصل خواب و بیداری مانده بودم. سبک بودم و بدنم داشت توی شن‌های خیس ساحل فرو می‌رفت. فکر کردم برمی‌گردد. برنگشت. بلند شدم یک شال پارچه‌ای بلند آبی پیچیدم دورم رفتم پایین.

ادامه دارد.

قریه‌ی مردمان خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,

..
  




دخترک عاشق ویسکی‌ه! نه که ویسکی بخوره، شیشه‌های مختلف ویسکی رو دوست داره. این‌دفعه براش یه شیواز رگال ۱۸ساله آوردم. یه خورده نگاش کرد درشو باز کرد با شیشه سر بکشه. گفتم فرزندم، من تا حالا فکر می‌کردم فقط شیشه‌هاشو دوست داری، بچه که ویسکی نمی‌خوره. گفت ا، مگه این مخصوص ۱۸ساله‌ها نیست؟
یه بارم فکر کرده بود هولوکاست اسم کوچیک هیتلره:|
..
  



Monday, October 24

این‌قدر از یک‌شنبه‌های گالری و استاد و بچه‌های کلاسْ انرژی مثبت می‌گیرم که هر بار به اندازه‌ی دو سال جوون می‌شم. کاش برم یه آمفی‌تئاتر خصوصی هم بزنم رستگار شم.

Labels: ,

..
  



Thursday, October 20






جایی، در راه خانه ترکیبی از رنج، ترس و انزجاری که در صورتش دیده بودم به سراغم آمد. چرا؟ از بدن از شکل افتاده معلم تا بدنِ کنترل‌نشده ملینا دوباره یادم‌ آمد. بی‌هیچ دلیلی به دقت به بدن زنها در خیابان نگاه کردم. ناگهان به نظرم آمد که تا به‌حال دید بسته‌ای به زندگی داشتم، انگار تمرکزم فقط بر خودمان دخترها بود، آدا، جیلولا، کارمِلا، ماریسا، پینوچا، لی‌ْلا، خودم و همکلاسی‌هایم اما هیچ‌وقت به بدن ملینا، جوزِپینا پلوسو، نونزیا چرولو، ماریا کراچی اهمیتی نداده بودم. بدن تنها زنی که در آن با وسواس روز‌افزونی دقیق شده بودم، بدن وارفته مادرم بود، تصویرش مرا تهدید می‌کرد، تحت فشار می‌گذاشت. هنوز هم می‌ترسم که یک‌باره خودش را بر من تحمیل کند. آن روز در عوض به وضوح مادران محله قدیمی را می‌دیدم. عصبی بودند. تسلیم شده بودند. ساکت بودند، با لب‌های بسته و شانه‌های خمیده یا بر سر بچه‌هایی که اذیت‌شان می‌کردند فریاد می‌کشیدند. نازک و قلمی با چشم‌ها و گونه‌های فرو رفته یا با پشت‌های پهن، زانوهای ورم‌کرده و سینه‌های سنگین کیسه‌های خریدشان را می‌کشیدند و بچه‌های کوچکی که به دامن‌های آن‌ها چنگ زده بودند و می‌خواستند بغل شوند. خدای من، این‌ها فقط ده و در نهایت بیست سال از من بزرگ‌تر بودند. با این حال آنگار که آن خاصیت زنانه‌ای که برای ما دخترها این‌قدر مهم بود و با لباس و آرایش بر آن تأکید می‌کردیم را از دست داده بودند. بدن‌های همسران، پدران و برادران‌شان آن‌ها را مصرف کرده بودند، بدن‌هایی که در نهایت به خاطر کار روزانه و پیری و مریضی شبیه‌شان شده بودند. کی این دگردیسی شروع شده بود؟ با کار خانه؟ با حاملگی؟ با کتک؟ 

قسمتی از رمان داستان نام جدید – کتاب دوم
نوشته النا فرانته

Labels:

..
  



Wednesday, October 19

اصرار می‌کند: برایم جالب است بدانم چیزهایی که می‌نویسید واقعی‌ااند یا ساختگی.
در جوابش می‌گویم که من تلاش می‌کنم قصه‌های واقعی بنویسم ولی، یک‌دفعه، قصه به خاطر همان واقعی‌بودنش غیر قابل تحمل می‌شود، از این رو مجبور می‌شوم عوضش کنم. به او می‌گویم که من تلاش می‌کنم قصه‌ی زندگی‌ام را تعریف کنم، ولی نمی‌توانم، جرأتش را ندارم، خیلی عذابم می‌دهد. آن‌وقت، همه‌چیز را خوشگل می‌کنم و اتفاق‌ها را نه آن‌طور که افتاده‌اند، بلکه جوری تعریف می‌کنم که دلم می‌خواست بیفتند.
می‌گوید: بله، زندگی‌هایی هست که از غمگین‌ترین کتاب‌ها هم غم‌انگیزترند.
می‌گویم: دقیقا همین است. یک کتاب، هر چه‌قدر هم که غم‌انگیز باشد، نمی‌تواند به غم‌انگیزی زندگی باشد.

دروغ سوم --- آگوتا کریستوف

Labels:

..
  




رابطه‌هه شبیه رابطه‌ی بَنِر و عمو جغد‌ شاخداره.

عمو جغد شاخدار: بنر برو، این‌جا نمون.
بنر: نمی‌تونم، تو گرسنه‌ته، حالت خوب نیست.
عمو جغد شاخدار: بنر لطفا برو، فقط برو.
بنر: حداقل بیا یه گاز از دم من بزن، عمو جغد من تو رو دوست دارم.
عمو جغد شاخدار: نمی‌تونم بنر، زودتر برو.
بنر: من نگاه نمی‌کنم، بیا یه گاز از دم من بزن.
..
  



Tuesday, October 18

نقض ِ حقِ ندانستن
دبورا اور / برگردان امیلی امرایی

النا فرانته اسرارآمیزترین نویسنده‌ی زنده‌ی امروز جهان است. تا همین‌ چند روز پیش هیچ‌کس از هویت او خبر نداشت، حتی نمی‌دانستند زن است یا مرد. اما یک چهارگانه از او که ماجراهایش در شهر ناپل می‌گذشت چنان ادبیات جهان را تحت‌تأثیر قرار داد که همه دنبال نویسنده‌ی رمان‌های «دوست نابغه‌ی من»، «داستان اسم جدید»، «آنها که می‌روند و آنها که می‌آیند»، و «قصه‌ی بچه‌ی گمشده» بودند. نویسنده‌ای که دوست نداشت هویت واقعی‌اش کشف بشود، اما عصر دوشنبه در مجله‌ی «نیویورک ریویو آو بوکز» یک روزنامه‌نگار ایتالیایی گزارشی منتشر کرد که براساس پژوهش‌هایش موفق شده بود نقاب از چهره‌ی النا فرانته بردارد و هویت واقعی او را کشف کند. براساس این گزارش نویسنده‌ی این رمان‌ها مترجمی ایتالیایی به نام آنیتا رایا است، زنی که ساکن ناپل است و رگه‌ای لهستانی و آلمانی هم دارد. کلادیو گاتی، روزنامه‌نگار ایتالیایی، براساس سندی که از درآمدهای این مترجم در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۱۴ به بعد به‌دست آورده، و سند یک خانه، موفق شده است هویت این نویسنده را کشف کند. کشفی که بسیاری از طرفداران او و منتقدان ادبی را خوشحال نکرده است. یکی از همکاران آنیتا راجا به تندی پاسخ سؤال‌های این روزنامه‌نگار را داده و گفته: «وقتی کسی می‌خواهد خلوت خودش را داشته باشد چرا دست از سرش برنمی‌دارید؟»

یادداشت «گاردین» واکنشی است به این افشاگری:
کلاودیو گاتی، روزنامه‌نگار تحلیلی ایتالیایی، با «پرده‌برداری» از هویت یکی از نویسندگان پرطرفدار این کشور که از ۱۹۹۲ با نام مستعار اِلنا فِرانته مشغول نوشتن است، در پانزده دقیقه شهرت جهانی خود را تضمین کرد. به نظر می‌رسد گاتی اعتقاد دارد با بیرون کشیدن نویسنده‌ای از گمنامیِ خودخواسته‌اش نوعی خدمت اجتماعی انجام داده است. او تأکید می‌کند خوانندگان فرانته حق دارند بدانند او واقعاً کیست.

نمی‌خواهم بگویم فرانته هواداری دوآتشه‌تر از من ندارد. ولی به‌هرحال من همه‌ی کتاب‌های او را خوانده‌ام، به ناپل سفر کرده‌ام، چون شهری است که ماجرای بیشتر کتاب‌های او در آن می‌گذرد، و تعطیلاتم را در ایسکیا گذرانده‌ام، چون قهرمانان اصلی چهارگانه‌ی فرانته درباره‌ی ناپل نیز تعطیلاتشان را آنجا گذرانده بودند. همچنین از طریق ایمیل با فرانته مصاحبه کرده‌ام و به همراه ناشران او در انتظار نتایج جایزه‌ی بوکر امسال (که فرانته یکی از نامزدهای دریافتش بود) لحظات پرتب‌وتابی را از سر گذرانده‌ام. ضمن آنکه یکی از اعضای تحریریه‌ی فرناتومالیا هستم که مجموعه‌ای است از نوشته‌های فرانته و آنچه درباره‌ی او نوشته‌اند، و ظاهراً همین مجموعه است که باعث رنجش گاتی شده است.

ولی مسأله دقیقاً همین‌جاست. برای من اصلاً مهم نیست که فرانته «واقعاً» کیست. اگر هم، آن‌طور که گاتی ادعا می‌کند، حقی برای دانستن این موضوع داشته باشم، دلم نمی‌خواهد از این حق استفاده کنم. تا جایی که به من مربوط می‌شود، گاتی حق من برای ندانستن چیزی را نقض کرده، درحالی‌که فرانته از این حق پاسداری کرده است. من بیشتر مایل بودم سهم کوچکی در مهیا کردن شرایط دلخواه فرانته داشته باشم و پاداشم را با لذتی که از خواندن کتاب‌های او نصیبم می‌شود به‌دست آورم. واقعیت منزجرکننده این است که این مرد، و کسانی که نوشته‌ی جنجال‌آفرین او را منتشر کردند، قراردادی را که با رضایت نویسنده و خواننده میان آنان بسته شده بود پایمال کردند.

به ادعای گاتی، فرانته در حقیقت آنیتا رایا است، مترجمی آلمانی که به همراه شوهر نویسنده‌اش، دومنیکو استارنونه، در رم زندگی می‌کند. گاتی ابله است. مسلم است که اشتباه می‌کند. النا فرانته در حقیقت النا فرانته است. آنیتا رایا در حقیقت آنیتا رایاست. دومنیکو استارنونه در حقیقت دومنیکو استارنونه است. کلاودیو گاتی هم متأسفانه در حقیقت کلاودیا گاتی است. سه نفر از آنها آدم‌های واقعی هستند، و یکی نیست، و هیچ‌وقت هم ادعای واقعی بودن نکرده است.

استفاده‌ی نویسندگان زن از نام مستعار پیشینه‌ای بسیار قدیمی دارد، دقیقاً به‌علت تمایل به حفظ حریم خانه و خانواده. در روزگار فعلی که زنان برای پیدا کردن ناشر نیازی به چنین ترفندهایی ندارند، این توجیه مناسب‌تری به نظر می‌رسد.

بااین‌حال هنوز هم که هنوز است، از زنان موفق انتظار می‌رود درباره‌ی توانایی‌شان برای ایجاد موازنه بین کار و خانه جواب پس بدهند. از یک زن روزنامه‌نگار سرویس بین‌الملل [ان لسلی] انتظار می‌رود که برای ترک کردن فرزندانش در هنگام مأموریت «توجیه» بیاورد. یک نخست‌وزیر زن [ترزا مِی] هنوز با این نیش و کنایه‌ها روبه‌رو می‌شود که هنوز زندگی یک زن کامل را تجربه نکرده، زیرا بچه‌دار نشده است. این دقیقاً همان راهی است که گاتی می‌پیماید: کنترل کند که ببیند آیا زندگی هنری فرانته با زندگی خانگی او در تناسب است یا نه. ورد زبان این قبیل آدم‌ها این است: یک زن موفق نمی‌تواند «همه‌چیز را با هم داشته باشد». ما باید اجازه داشته باشیم این زن را زیر ذره‌بین بگذاریم تا مطمئن بشویم که او از عهده‌ی این موازنه برنیامده است. تا مردانی مانند گاتی در جهان هستند، کاملاً درک‌شدنی است که اشخاصی بخواهند خود را از این ذره‌بین شوم و ناپاک دور نگه دارند.

و به‌خصوص یک زن نویسنده. ما در کتاب «بانوی داخل ون» الن بِنِت به‌روشنی می‌بینیم که دو الن بنت وجود دارد: یکی زندگی خودش را می‌کند و دیگری، که نویسنده است، انگیزه‌ها و علاقه‌های کاملاً متفاوتی با شخصیت اول دارد و باید موازنه و مصالحه‌ای میان این دو برقرار شود. برخی اشخاص این راه‌حل را انتخاب می‌کنند که شخصیت هنری‌شان را تا آخرین حد ممکن از شخصیت واقعی و شخصی خود جدا کنند. این همان راهی است که آفریننده‌ی فرانته انتخاب کرده است. ظاهراً گاتی اعتقاد دارد که این مرزبندی کامل میان کار و زندگی نوعی فریب و تقلب است. او اشتباه می‌کند. برعکس، این رویکردی است کاملاً صادقانه و شاید تنها رویکرد کاملاً صادقانه.

گاتی در مقاله‌ای که ضمیمه‌ی «تحقیق» خود کرده است، به توصیف رنج‌های مادر رایا می‌پردازد، یک زن یهودی آلمانی که از هولوکاست گریخته است، و او را با توصیف موجود از مادر فرانته مقایسه می‌کند که دوزنده‌ای ناپلی معرفی شده است. این عدم‌تطابق میان پیشینه‌ی ساختگی فرانته و پیشینه‌ی واقعی رایا پایه و اساس ادعاهای گاتی درباره‌ی آن است که فرانته خوانندگانش را فریب می‌دهد. حتی اگر این واقعیت را نادیده بگیریم که هیچ کس هرگز ادعا نکرده بود فرانته یک شخصیت واقعی و چیزی فراتر از یک داستان‌نویس ساختگی است، باز در ادعای گاتی نکته‌ای منزجرکننده وجود دارد.

گاتی اظهار می‌کند که رایا با آفریدن این نویسنده و با آفریدن پیشینه‌ای مناسب برای آثاری که او قرار بوده بنویسد،  مادر خود (که به قضاوت گاتی «شخصیتی منحصربه‌فرد» بوده) بی‌احترامی کرده است. شکی نیست که فرانته، برخلاف آنچه گاتی خیال می‌کند، علاقه‌ای ندارد مردان به او بگویند باید درباره‌ی چه موضوعاتی داستان بنویسد. چرا کسی که نمی‌خواهد درباره‌ی مادر و خانواده‌اش کتاب بنویسد، باید با این اتهام روبه‌رو شود که کاری ناپسند و غیراخلاقی انجام داده است؟ به‌نظر من، الزام به نوشتن و حرف زدن درباره‌ی خانواده‌ی خود و سهیم شدن در گذشته‌ای هولناک یکی دیگر از همان چیزهایی است که فرانته می‌خواهد خود را از آنها رها کند. ولی گاتی از حقی که خودش برای خودش قائل است، استفاده کرده تا فرانته را دوباره به همین گذشته بازگرداند و از آنجا او را زیر نظر داشته باشد. این بی‌احترامی شوم و وحشتناکی است.

منبع: گاردین

Labels:

..
  




آن سنگِ سومْ منمْ

فیزیوتراپی پدیده‌ی بسیار جذابی‌ست. یعنی در واقع انگار ماساژدادنِ آقای کا رو عین به عین بازسازی کرده باشن از طریق دستگاه. اولین بار که از جلسه اومدم بیرون زنگ زدم بهش که می‌دونی تو چه‌قدر درست و علمی و عین یه روبات برقی ماساژ می‌دی آدمو؟ پاسخ داد آی نو.

که یعنی؟ که یعنی بعد از یه سفر فشرده‌ی دو هفته‌ای به پنج کشور مختلف و کلی فعالیت فیزیکی و غیر فیزیکی، دست راست و متعاقبا سمت راست بدنم به کل از گردونه خارج شد. اول فکر کردم با ماساژ و استخر و کیسه‌ی آب گرم درست می‌شه، که خب نشد، و سپس از کار افتاد. بعد از تجربه‌ی دیسکی که دو سال پیش داشتم، تقریبا سکته‌ی ناقص کردم، چون این‌بار واقعا فرصت تجربه‌ی مجدد «جهان افقی» رو نداشتم. اسپایی که می‌رم یه ماساژور عالی داره مخصوص گرفتگی‌های این‌چنینی، که اما خیلی شیک و خون‌سرد برای سه هفته بعد وقت داد و طبعا تا اون موقع بیمار مورد نظر فلج شده و از دنیا رفته بود. لذا بعد از دو هفته دردکشیدنِ کامل، رفتم کلینیک بهنام، که دو سال پیش یکی از دوستام بهم معرفی کرده بود. برای من که تا حالا تجربه‌ی فیزیوتراپی و درمان‌های این‌چنینی نداشتم و به جز پزشک شخصی از رفتن به کلینیک و بیمارستان متنفرم، تجربه‌م از این کلینیک کاملا جدید بود. کارکنان محترمی که باهات سیمپتی نشون می‌دن و برخورد فله‌ای و گوسفندوارانه ندارن، به اضافه‌ی دکتری که وقتی شروع می‌کنه ازت هیستوری بیماری و دردت رو پرسیدن، اون‌قدر اعتمادت رو جلب می‌کنه که دو سوم ترس‌ت از فلج مزمن می‌ریزه می‌ره پی کارش. دکتر معاینه‌م کرد و گفت عضلات بدنت از فرط گرفتگی تقریبا شبیه سنگ‌واره شده. قبلش پیش تراپیستم بودم و گفت مغزت داره در مورد فلان قضیه جزمی و  بی‌احساس و عین سنگ رفتار می‌کنه. شب پیشش دوستم گفته بود تو رو دو روز ولت کنن به امان خودت سه سوت تبدیل می‌شی به یه قطعه سنگ و صاف می‌خوری تو صورت آدم.

من؟ به زعم خودم تو این سه سال اخیر شده‌م یه ماهی، که یاد گرفته به جای گیرکردن به تیزی‌های زندگی، از وسطشون بلغزه و سُر بخوره و به راهش ادامه بده. یه جاهایی هنوز هست اما، که تمام اون دانسته‌ها و تراپی‌ها و تمرین‌ها و ضمیر آگاه و الخ می‌رن پی کارشون، و اون‌ورِ جزمیَ صفر و یکِ اصول‌گرام از زیر گرد و غبارِ سالیان میاد بیرون و صاف می‌شینه رو صندلی روبروم. که یعنی در کمال احترام، هنوز یه جاهایی سخت و غیر قابل انعطاف و مذاکره‌ناپذیرم و اون غول پرفکشنیسم کذایی دوباره به راحتی افسارمو در دست می‌گیره و با لبخندی پیروزمندانه به هدایتم ادامه می‌ده. بعد از سال‌ها تراپی، هنوز نمی‌دونم این منِ جدید چه‌قدرش واقعیه و چه‌قدرش فیک. زندگی‌م بسیار سالم‌تر و خوش‌حال‌تر و سرراست‌تر از قبل شده، اما دارم باورش نمی‌کنم. خیال می‌کنم تمام این زندگی جدید رو خودم با کاغذ رنگی ساخته‌م و همه‌چیز موقتیه و ممکنه در کسری از ثانیه از هم بپاشه. همینه که بعد از سال‌ها، هنوز با دیدن کوچک‌ترین علامتی این‌جوری می‌ترسم و به تراپیستم پناه می‌برم تا دوباره بهم یادآوری کنه که این آیدای جدید تو خیالات من نیست و واقعیه و داره زندگی‌شو می‌سازه. تراپیستم می‌گه اصن تو فیک، تو رو هوا، اون وزیر و سفیر و مدیر فلان موزه و رییس فلان بنیاد فرهنگی هم فیک و ابلهن که دارن با تو کار می‌کنن؟ بچه‌هات و موفقیت‌‌شون و برق چشماشون هم فیکه وقتی میان پیش من و دارم حالشون رو می‌بینم؟ من هم فیکم که این‌جا نشسته‌م و سه ساله دارم روز به روز تغییراتت رو مونیتور می‌کنم؟ بهش گفتم پس چرا به لحاظ ذهنی، بضاعت هضم لایف‌استایل جدیدمو ندارم؟ چرا همه‌ش احساس می‌کنم سیلویا پرینت داره به جام زندگی می‌کنه. یه پُک عمیق به پیپ‌ش زد و تکیه داد عقب و گفت تمام دردهای شما از وبلاگ است، از وبلاگ، از وبلاگ. سپس در صندلی خویش فرو رفت و پشت غبارها گم شد.

من؟ خاموشی گزیدم و راه فیزیوتراپی در پیش گرفتم.
..
  



Saturday, October 15

من غلام خانه‌های نیمه‌روشنم.
..
  




از دارچین تا پرادا و الخ

عاقبتْ پای سیب و دارچین درست کردم، خودم. یا دست‌کم، خیال می‌کنم پای سیب و دارچین درست کرده‌ام، خودم.

من آدم «شیرینی‌پزی» نیستم. حوصله‌ی آرد و پیمانه و وردنه و الخ ندارم. آشپزی چرا. آشپزی را دوست دارم. آشپزی می‌کنم هم. آشپزی یک‌جورهایی با آدم در تعامل است. تو را منتظر نمی‌گذارد. تو را در تعلیق نگه نمی‌دارد. آن‌قدرها بگیرنگیر ندارد. اهل غذا خوردن و غذا درست کردن که باشی، بالاخره با دوبار کم و زیاد به مزه‌ی دل‌خواهت می‌رسی. حین درست‌کردن غذا، مدام نمک و فلفل‌اش را می‌چشی، زعفران و رب و ادویه‌اش را به سلیقه‌ی خودت اندازه می‌کنی، بسته به کیفیت بصری غذا، زیرش را کم و زیاد می‌کنی. شیرینی‌پزی اما، به زعم منی که هیچ‌وقت شیرینی نپخته‌ام، یک‌جورهایی پیچیده است. تا چند ساعتی منتظر نمانی، نمی‌فهمی خمیر را به قدر کافی ورز داده‌ای یا نه، به اندازه گذاشته‌ای بماند یا نه، کره و دارچین و شکرش به قاعده بوده یا نه. همه‌چیز معطل می‌ماند تا در فر را باز کنی و بو بکشی که اوضاع خوب پیش رفته یا نه. بی‌شک در شیرینی‌پزی هم که تجربه‌دار شوی، قلق کار دستت می‌آید. من اما به واسطه‌ی نوع زندگی‌ام هیچ‌وقت فرصت و علاقه‌ای به شیرینی‌پزی نداشتم. من؟ آدمِ شیرینی خریدن‌ام، بسته به حال و روزم، از قنادی‌های مختلف شهر. 

آشپزی برای من مثل زندگی‌ست. مثل زندگی روزمره‌ام. پرشتاب و رنگارنگ و ناگزیر. آشپزی شبیه روابط کوتاه‌مدت زندگی‌ست. روابط روزمره‌ام، پرشتاب و رنگارنگ و ناگزیر. 

به سید گفتم دلم می‌خواهد بروم توی غار. این‌همه آدم و این‌همه رابطه خسته‌ام کرده. نپرسید با کی. گفت تو آدم غار نیستی. گفت تو با رابطه‌هایت تعریف می‌شوی. معاشرت‌ها و رابطه‌ها را از تو بگیرند، هویتت را از دست می‌دهی. گفت تو زندگی و کارت را بر پایه‌ی روابطت بنا کرده‌ای. تو آدم معاشرت‌ای. گفت من؟ تمام طول سفرها، توی هواپیما، لپ‌تاپم جلویم باز است و کار می‌کنم. لپ‌تاپ و هدفون و سکوت. تو اما دو ساعت که توی هواپیما می‌نشینی، کتاب و مداد به دست، از تویش چهارجور مهمانی و بیزینس و معاشرت درمی‌آوری. تو آدم قصه‌ای. قصه و روایت و معاشرت. گفتم نه‌ها! گفت تمام طول پرواز ورشو -که هر کدام جدا جدا آن‌لاین چک‌این کرده بودیم و پرواز پر بود و صندلی هامان کنار هم نبود- تمام طول پرواز ورشو که ردیف پشتت نشسته بودم، نیم‌رخ صورتت را و نیم‌رخ مرد لهستانی کناری‌ات را که نگاه می‌کردم، مکالمه‌تان را که گوش می‌دادم، حین سفر و تمام طول قرارهای کاری و غیر کاری و ضیافت‌های شبانه‌ی بعدش که میزبان‌شان همان مسافر غریبه‌ی کناردستی‌ات بود، می‌دیدم که چه‌‌همه بلدی راه خودت را از میان تمام چهره‌های خسته‌ی کنار هم نشسته‌ی غریبه باز کنی و پیش بروی، چه‌همه به زعم خودت تصادفی، آدم‌هایی را پیدا می‌کنی که حین یک پرواز دو ساعته، دو پله کیفیت زندگی‌ات را بالاتر می‌برند. 

به سید گفتم می‌خواهم پای سیب و دارچین درست کنم. خندید. به قهقهه خندید و گفت تو؟ تو و «شیرینی‌پزی»؟؟ توی کانتکت لیستت حداقل شماره‌ی ده‌تا شیرینی‌فروشی معروف شهر را داری. تو آدمِ «آماده» خریدن‌ای. کافی‌ست دو روز بنشینی توی خانه، به شیرینی‌پزی؛ روز سوم افسرده می‌شوی.

راستش ته دلم خودم هم می‌دانم آدم پای سیب پختن نیستم من. ویرم گرفته اما. دلم می‌خواهد خانه‌ام بوی کره و سیب و دارچین بدهد. این‌ها را که به سید می‌گویم می‌خندد که «و کمی بوی بلو شانل و گوچی مردانه». متاسفانه سید مرا به خوبی می‌شناسد. و متاسفانه‌تر، یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی‌ست که دیده‌ام، بنابراین با تقریب بالایی اشتباه نمی‌کند. تاریخ دوستی‌ام با سید به ده دوازده سال قبل برمی‌گردد. از آن دوستی‌های خاموشِ بی‌حاشیه. دوستی نبود حتا، آشنایی بود شاید فقط، یا کمی بیشتر. از آن‌جور آشنایی‌ها که هرگز گمان نمی‌کنی روزی به وادی جدی‌تری برسد. رابطه‌مان اما همین تازگی‌ها یک‌ساله شده. و این عجیب است. تمام این دوستی و این رابطه و آن‌چه توی این رابطه از سر گذرانده‌ام برایم عجیب است. هربار که می‌بینم چند سال قبل ردِ این آدم را کجاهای زندگی‌ام دیده‌ام تعجب می‌کنم. هربار که خودم را، تصویر خودم را توی آینه‌ی این رابطه می‌بینم شگفت‌زده می‌شوم. با سید، بارها و بارها «ترین‌»های زندگی‌ام را تجربه کرده‌ام، از خوش گرفته تا ناخوش، از رقیق گرفته تا غلیظ. رابطه‌ای با این‌همه «ترین»، رابطه‌ای عادی نیست. برای منی که آدم‌ها طی چندماه برایم عادی می‌شوند و معمولی و کسل‌کننده، عادی نیست. سید می‌گوید این هم یک هوس جدید است. دو سه هفته ی دیگر از سرت می‌افتد. به سید نمی‌گویم چه همان‌جور که لپ‌تاپ جلویش باز است و هدفون و سکوت، دلم می‌خواهد کتاب و مداد به دست بنشینم ساعت‌ها، بی‌که. می‌دانم جدی‌ام نمی‌گیرد.

شیرینی‌پزی مثل رابطه‌ی بلندمدت می‌ماند. وقت و علاقه و تعهد می‌خواهد. باید دل بدهی به کار. زمان گَل و گشاد داشته باشی و آشپزخانه‌ی روشن و دل‌باز و پیمانه و ترازو و لوازم مخصوص و مواد مرغوب و فر مناسب و صبر، سعه‌ی صدر و صبر.

چند شب پیش، درست وقتی فکر می‌کردم دارم می‌روم و دیگر هرگز سید را نمی‌بینم، گفت تو هیچ‌جا نمی‌روی. این رابطه، رابطه می‌ماند. تا آمدم حرفی بزنم ادامه داد نه که نتوانی بروی. از قضا تو اگر یک کار را خوب بلد باشی همین زیر میز زدن و ترک کردن و رفتن است، اما این رابطه، رابطه‌ی ما، دو سر دارد، یک سرش تویی، و آن سر دیگرش من. گفت از تو هیچ‌وقت خیالم راحت نیست، اما این رابطه رابطه می‌ماند، چون یک سر دیگرش منم، و توی این مدت، آن‌قدر خودم را می‌بینم که عوض شده‌ام و آن‌قدر تو را یاد گرفته‌ام، که نگه‌ت می‌دارم. من؟ آستین‌های پیراهنم را تا نوک انگشت‌هام کشیدم پایین، پاهایم را جمع کردم توی شکمم، روی مبل، و آرام گرفتم.

فکر کردم چه دلم می‌خواهد پایْ درست کنم. پای سیب و دارچین. فکر کردم دلم می‌خواهد خانه‌ام بوی کَره بدهد، کره و وانیل و خمیر تازه و داغ. فکر کردم خریدن وسایلش سخت است، خب باشد. ممکن است خوب از آب در نیاید، خب در نیاید. دفعه‌ی بعد بهتر می‌شود. فکر کردم حالا که برای اولین‌بار در زندگی دلم پایْ‌درست‌کردن خواسته، چرا درست نکنم. فکر کردم رابطه‌ای که این‌همه «ترین» را از سر گذرانده، خوش و ناخوش، رقیق و غلیظ؛ لابد بضاعت یک پایْ را دارد. 

حالا چند روزی گذشته. حالا بهترم. خیال می‌کنم پای سیب و دارچین درست کرده‌ام، و خانه بوی کَره و پرادای اسپرت قرمز می‌دهد.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  




من یک شب خنک پاییزی، دقیقا یک بیست‌وسه‌ی مهر، حدود ساعت سه‌وربع‌کم شب، صبح، عاشق شدم.

آیداجان ناپلئون

Labels:

..
  



Friday, October 14


اگر قرار شود من سعدی شما بشوم و یک نصیحت به شما عزیزان بکنم، آن این خواهد بود که  خودگردشگری را بگذارید در صدر برنامه‌های زندگی . به خودتان و دیگرانِ زندگی‌تان حق بدهید گاهی تنها سفرکنند. تنها، ولی نه سفرکاری، سفر بی‌عاری. نروید خانه قوم و خویش. بروید یک اتاق غریبه. تنها باشید. درشهری که کسی شما را نمی‌شناسد. چند روز خودتان باشید و خودتان. بروید در میخانه‌های کنار گورستان برای خودتان شراب سفارش بدهید و با غریبه‌ها حرف بزنید. برای ژاک اگر دلتان خواست توضیح بدهید که نویسنده‌اید مثلا. خودتان را آنجور وصف کنید که دوست دارید. مهندس گازتان را قایم کنید زیر شال رنگی و جوراب شلواری سبز. مادر هم نبودید نبودید. همه چیز دست شما باشد ساعت خوابتان، ساعت غذا وجاذبه‌های توریستی قابل دیدن را خودتان تعیین کنید. جواب رییس را ندهید. از اینکه بچه سرماخورده‌است، احساس گناه نکنید. هیچکس را از گذشته با خود نبرید. هیچکس را از گذشته نبینید. ایمیل چک نکنید. فیس‌بوک نروید. برای این کار ترجیحا به شهرهای رودخانه دار بروید. به شهرهایی بکر از ‌خاطره بروید. خاطره بسازید. خاطره‌ای از آن خود. بگذارید لحظاتی وجود داشته باشد که هیچکس نداند شما کجای جهانید. چه می‌کنید.  آرام و تنها بنشینید درکافه‌ی رو به رود سن و فکر کنید. یا فکر هم نکنید. کتاب هم نخوانید. چیزی هم ننویسید. نگاه کنید و آرام لبخند بزنید. ضمنا عکس هم نگیرید. عکسهای شاد نگیرید. بگذارید مغزتان ثبت کند. حتی اگر ننوشتید هم ننوشتید.

[+]

Labels:

..
  



Tuesday, October 11

ورِ خرافاتی‌ام می‌گوید نوشتن از هر معجزه‌ای طلسم‌اش می‌کند. گویی با نوشتن از چیزی که دوستش می‌دارم، حباب محافظ پیرامون‌اش را می‌شکنم و آن را تبدیل به واقعه‌ای پیش‌پاافتاده می‌کنم. درست زمانی که خیال می‌کنم دنیایم سامان گرفته و رویایم محقق شده، همه‌‌چیز به تلنگری از هم فرو می‌پاشد و جهانم واژگون می‌شود. انگار همواره نیرویی اهریمنی در کمین نشسته.

دو روز گذشته را به تلخی سپری کرد‌ه‌ام. تا آستانه‌ی فروپاشی پیش رفته‌ام. آماده‌ام تا با دست‌های خودم تمام پل‌های پشت سرم را خراب کنم. زودرنج شده‌ام، زودرنج و بی‌حوصله و بی‌منطق. بیماری‌ام طولانی شده و ضعف جسمانیْ آسیب‌پذیری روانی‌ام را تشدید کرده. سرد و کرخت و تلخ‌ام. و تنهایی، تلخی‌ام را دوچندان می‌کند.

یادداشت‌های روزانه --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Monday, October 10

اتاق 

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است.

صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم.

فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....

 آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده بود. فیلم اتاق بعد از سال‌ها دوباره معنای دری که روی آدم قفل می‌شود را یادم آورد. کاش هیچ‌کس، هیچ‌وقت تلخی‌‌اش را تجربه نکند.

Labels:

..
  





(see full image)

زندگی کردن بدون تصور قضاوت جهان، این کاری‌ست که باید انجام بدهم.

خاطرات سیلویا پلات

Labels:

..
  



Sunday, October 9

#جان-من-است-او

توی تاریکی برمی‌گردم نگاهش می‌کنم، توی نور پروچکشن. حواسش به من نیست. داریم هاوس آو کاردز می‌بینیم، سه‌تایی. گفته بودم «شمال نمی‌ریم؟»، سفرهای اکتبر و نوامبر را چیده بود جلویم و گفته بود «یه کم بمون تهران استراحت کن شما به نظرم». لذا قرار شد تعطیلات را بمانیم تهران و سریال ببینیم، سه‌تایی. حوالی سه‌ی صبح است. بار سوم است که دارم هاوس آو کاردز می‌بینم، به هوای بچه‌ها. به خودم باشد شب‌ها زود می‌خوابم، ۱۱، فوقش ۱۲. یک ماهی می‌شود که دست به هیچ سریالی نزده‌ام هم. فقط کتاب. بروم سراغ سریال، از کار و زندگی می‌افتم. خانه‌ی سید که باشم اما روال زندگی عوض می‌شود. دیشب هفت صبح خوابیدیم و امشب هنوز نخوابیده‌ایم. قرار بود اپیزود اول را ببینیم، حین چای آخر شب و رِد وِلوِت‌ای که از سوئیت‌بْلیس خریده‌ایم. سرشب سید رفت بیرون، نیم‌ساعت بعد با کیک قلبیِ قرمز و جلد دوم و سوم سه‌گانه‌ی دوقلوهای آگوتا گریستوف برگشت خانه. قبلش گفته بودم «برم خونه دیگه، می‌خوام بشینم جلد دوم کتابه رو بخونم». گفته بود نه. سر شب رفته بود کیک قلبی قرمز خریده بود با جلد دوم و سوم کتاب و گفته بود «بمون همین‌جا». نون آمده بود پیش‌مان، شام خورده بودیم، کیک و تولدبازی و قلب و کادو و مخلفات، و قرار شده بود دور هم هاوس آو کاردز ببینیم که نون ندیده هنوز. تعداد اپیزودها را ضرب‌ در طول هر اپیزود کرد و با احتساب روزهای تعطیلات نتیجه گرفت نمی‌رویم شمال و همین‌جا سریال می‌بینیم و استخر و الخ. گفته بودم «خب». قرار شده بود اپیزود اول را ببینیم امشب. فردا صبح هر سه‌تامان قرارهای مختلف کاری داشتیم. وسط جنجال اخیر ترامپ، چای ریختم برای‌مان، و برشی از کیک، و اپیزود اول سریال. دست راستم دارد از کار می‌افتد. سفر طولانی بود و خستگی و ورزش سنگین و بدخوابیدن‌های اخیر، زده به رگ دست راستم. از گردن تا کف پا درد می‌کنم. زنگ زدم وقت ماساژ بگیرم، گفت ۲۰ اکتبر. وقت ویزای سفارت می‌گرفتم سریع‌تر به نتیجه می‌رسیدم. تمام اپیزود اول سریال، سید گره اصلی پشت کتفم را ماساژ داد. اپیزود دوم و سوم به باقی رگ گذشت. بلند می‌شوم که «من برم بخوابم دیگه قشنگا». در نطفه اما سرکوب می‌شوم و کوبیده می‌شوم سر جایی که نشسته بودم. نون خیلی کیمیایی‌وار می‌گوید «کاریه که با هم شروعش کردیم، با همم تمومش می‌کنیم». منکوب منطقش می‌شوم. اپیزود چهارم، چای سوم، و نیمِ باقی‌مانده‌ی کیک. توی تاریکی برمی‌گردم نگاه‌شان می‌کنم، توی نور پروجکشن. حواس‌شان به من نیست. غرق‌اند توی سریال. کتف راستم داغ شده. خسته‌ام. «آخری‌شه‌ها». کسی به من توجه خاصی نمی‌کند. لیوان‌به‌دست خیره‌اند به پرده. دارم از باد مستقیم کولر یخ می‌زنم. از جایم تکان نمی‌خورم اما. طی سال‌های اخیر، این‌همه به جاییْ کسیْ چیزیْ تعلق خاطر نداشته‌ام که این‌جا، که حالا؛ به این بی‌اسم‌ورسم‌ترین و ناپایدارترین و یخ‌ترین وضعیت حساسِ کنونی. صدای قندیل‌بستن در می‌آورم. شش‌دنگ حواس‌شان به فرانک و کلر است. جوراب‌های سید را از پایش درمی‌آورم می‌پوشم. اواسط اپیزود چهارم‌ایم. حالم در خلوت خودم آن وسط، توی تاریکی، وسط سریال و دود سیگار، قرمز و نرم و قلب‌قلبی‌ست. حضور قاطعِ نامحسوسی دارم کلاً. فکر می‌کنم «فردا می‌رم چمدون می‌خرم». به لحاظ روحی، به یک چمدانِ متوسطِ سبُکِ جدید احتیاج دارم؛ و کمی توجه؛ و پتو.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  



Saturday, October 8



تمرين‌مان را با روش ديگرى ادامه مى‌دهيم. مى‌گوييم: «عزيزانم! دوست‌تان دارم... هيچ‌وقت ترك‌تان نخواهم كرد... شما همه‌ى زندگى‌ام هستيد...»
اين كلمات، به لطف تكرار زياد، كم‌كم مفهوم‌شان را از دست مى‌دهند و رنجى كه به بار مى‌آورند، كم مى‌شود. ‌

دفتر بزرگ---آگوتا كريستوف ‌

پ.ن. يكى از بهترين كتابايى كه اين اواخر خونده‌م.

Labels:

..
  




برای تصمیم‌گیری این‌که انشایی «خوب» است یا «بد»، قانون بسیار ساده‌ای داریم: انشا باید واقعی باشد، باید چیزی را که هست تعریف کنیم، چیزی را که می‌بینیم، می‌شنویم و انجام می‌دهیم.
مثلا، ممنوع است که بنویسیم: «مادربزرگ شبیه یک جادوگر است»، اما می‌توانیم بنویسیم: «مردم مادربزرگ را جادوگر صدا می‌کنند».
ممنوع است بنویسیم: «شهر کوچک زیبا است»، چون شاید شهر کوچک از نظر ما زیبا باشد و از نظر کس دیگری زشت.
به همین ترتیب، اگر بنویسیم: «گماشته مهربان است»، حقیقت ندارد، چون شاید گماشته مستعد بدجنسی‌هایی باشد که ما از آن‌ها خبر نداریم. پس فقط می‌نویسیم: «گماشته به ما پتو می‌دهد».
می‌نویسیم: «ما زیاد گردو می‌خوریم»، و نه: «ما گردو دوست داریم»، چون کلمه‌ی «دوست‌داشتن» کلمه‌ی مطمئنی نیست، دقت و عینیت ندارد. «دوست داشتن گردو» و «دوست‌ داشتن مادربزرگ»، این‌ها نمی‌توانند به یک معنا باشند. عبارت اول به طعمی دل‌پذیر توی دهان برمی‌گردد و دومی به یک حس.
کلماتی که احساسات را توصیف می‌کنند خیلی مبهم‌اند؛ باید از کاربرد آن‌ها اجتناب کرد و به شرح اشیا، انسان‌ها و خود اکتفا کرد، در واقع شرح وفادارانه‌ی وقایع.

دفتر بزرگ --- آگوتا کریستوف

پ.ن. دقیقا این درس جلسه‌ی اول ناصر تقوایی بود تو کلاس فیلم‌نامه‌نویسی‌ش.

Labels:

..
  



Friday, October 7

آفتاب رسیده وسط‌های تراس. یاکوب می‌گوید وقت دریاست. «آب یخه، عمرا بیام تو آب من». می‌گوید فکر این‌جایش را هم کرده است. می‌رود توی ویلا. اواخر سپتامبر است و باد خنکی در جزیره می‌وزد. آفتابِ جزیره، آدم را می‌سوزانَد و باد که بوزد، آب دریایش آدم را از سرما می‌خشکانَد. یاکوب با بسته‌ای در دست برمی‌گردد به تراس: «این را برایت از آلمان سفارش داده‌ام». با ابروی بالارفته بسته را باز می‌کنم. یک‌جور لباس شناست، شبیه مایو، با جنسی عجیب و نرم، با تجهیزاتی شبیه به دستگاه فشارخون و یک‌سری دکمه و الخ. سر در نمی‌آورم. نگاهم می‌کند. یک‌جوری نگاهم می‌کند که بی‌سوالْ روی بیکینی می‌پوشم‌اش. یاکوب با یکی از همان ابزار داخل بسته فشار خونم را اندازه می‌گیرد. دمای هوای جزیره و دمای آب را با اَکیووِدِر چک می‌کند. زیپ لباسم را از پشت بالا می‌کشد و چند دکمه را فشار می‌دهد و به قول خودش تنظیمم می‌کند. از داخل بسته دو ورقه لاییِ چسبان شبیهِ کفیِ کفش بیرون می‌آورد. کفش‌های شنایم را برمی‌دارد و لایه‌ها را می‌چسباند داخلش. پِریسا از بهترین سواحل قابل شنای جزیره است و ساحل پِریسا، سنگی‌ست. سنگ‌ریزه‌های تیز و لغزنده، با شیب تند، جوری که با پای غیرمسلح به سختی می‌شود رفت توی آب. و به سختی‌تر، خیلی سخت‌تر می‌شود آمد بیرون. به همین خاطر در فروشگاه‌های لب ساحل، کفش‌های مخصوص ساحل سنگی می‌فروشند. کفش‌هایم را در سفر قبل به یونان خریده‌ام. یاکوب دو لایه‌ی ژل‌مانند شفاف از داخل بسته بیرون می‌آوَرَد می‌چسبانَد ته کفش‌ها. یک بطری کوچک ودکای داغ با عسل می‌دهد دستم، می‌گوید سر بکش. بطری‌ها را می‌زنیم به هم و سر می‌کشیم. داغ می‌شوم. حوله‌های آبی‌ تیره‌مان را برمی‌دارد، دستم را می‌گیرد و می‌رویم به طرف ساحل.

تمام طول ساحل پِریسا پر از کافه‌رستوران است. جلوی هر کافه، لب دریا، تعدادی چتر رنگارنگ و تخت‌های آفتاب‌گیر ساحلی چیده‌اند با میز‌های کوچک و بالش‌های بزرگ، خیلی بزرگ که بشود دراز بکشی روی‌شان، زیر آفتاب تند، چشم‌هایت را ببندی و گوش بدهی به صدای دریا. یک‌سره می‌رویم کافه‌ی «تِرَنکیلو». ترکیب رنگ این کافه را خیلی دوست دارم. نارنجی و زرد و سبز . موزیک‌های عالی پخش می‌کند و نوشیدنی‌ها و خوردنی‌هایش عالی‌ترند. ماریسا، پیش‌خدمت کافه، به گرمی به استقبالمان می‌آید. دو ماه پیش یک هفته این‌جا بودیم و ماریسا چهره‌مان را هنوز به خاطر دارد. یک تخت دونفره می‌دهد بهمان، ردیف اول، لبِ لبِ آب. حوله‌ها را پهن می‌کنیم و نصفه‌ی دیگر بطری ودکا را سر می‌کشیم. یاکوب به ماریسا نوشیدنی سفارش می‌دهد، می‌گوید ۴۵دقیقه‌ی دیگر، از شنا که برگشتیم.

باد ملایمی می‌وزد. آب، سرد است، خیلی سرد. از یاکوب می‌پرسم «باتری داره این لباسه؟»، صاف توی چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌خندد. دستم را می‌گیرد. می‌رویم توی آب. آب، سرد است و ساحل شیب تندی دارد و دریا به سرعت عمیق می‌شود. یاکوب دستم را رها می‌کند، سُر می‌خورد روی آب و شناکنان از من دور می‌شود. پوست تیره‌اش زیر آفتابِ تند و آبیِ لاجوردیِ آب می‌درخشد. ودکا گرمم کرده و کف پایم با آن لایه‌ی ژل‌مانند داغ شده. مکث نمی‌کنم. می‌زنم به آب. شنا می‌کنم به طرف یاکوب.

آب سرد است. یخ‌ است درواقع. لباس عجیبم اما به طرز عجیب‌تری دارد گرمم می‌کند. فکر نمی‌کردم بشود اواخر سپتامبر در آب‌های تیره‌ی دریای اژه شنا کرد، می‌شود اما. از ساحل که دورتر می‌شویم آب گرم‌تر می‌شود. پایم به زمین نمی‌رسد. معلق می‌مانم روی آب. آفتاب و رنگ آسمان و رنگ آب چشمانم را می‌زند. هنوز به یاکوب نرسیده‌ام. دریا آرام و عمیق و آبی‌ست. نفس می‌گیرم و یک‌سره زیرآبی شنا می‌کنم تا برسم به یاکوب. حالا لباس و کفشم داغ شده و سرمای آب به طرز خوشایندی می‌نشیند روی پوستم. می‌رسم به یاکوب. در آغوش می‌کشَدَم. وزنم را توی آب حس نمی‌کنم. پاهایم را حلقه می‌کنم دور کمرش و گردن آفتاب‌سوخته‌اش را می‌بوسم. دست‌هایش را حلقه می‌کند دورم و سخت به خود می‌فشارَدَم. می‌پرسد «گرمی؟»؛ داغم.

قریه‌ی مردمان خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,

..
  





مواظب خودت باش via ايستاده در رنگين كمان

حسرت صحبت دوباره با یک عزیز از دست رفته چیز عجیبی نیست.

امروز داشتم به یک پادکست گوش می کردم درباره سوگواری ژاپنی ها بعد سونامی 5 سال پیش. ظاهرا مدتی قبل از این واقعه یک مرد ژاپنی به اسم ایتارو یک باچه تلفن مصنوعی بر فراز یک تپه در شهر کوجکش درست کرده بوده برای اینکه با پسر دایی جوانمرگ شده اش که خیلی بهش نزدیک بوده حرف بزند. این تلفن حتی تا حدی معروف هم می شود. بعد از سونامی ژاپن یک دفعه آدم های زیادی می آیند که با عزیزان درگذشته یا گمشده شان حرف بزنند. آمار کشته شده های سونامی ژاپن بیش از 19000 نفر است که تقریبا 4 برابر تعداد قربانیان حمله 11 سپتامبر است، و این در کنار 2500 نفر است که هنوز گمشده اند.

اولش برایم عجیب بود که این ایده اینقدر جدی گرفته شده. بعد پادکست توضیح می دهد که از دید ژاپنی ها که بیشتر بودایی هستند ارتباط مرده بعد از مرگ بلافاصله با دنیا قطع نمی شود. اینقدر که آدم ها برای عزیزان مرده شان در خانه جایگاه دارند و حتی هر روز غذا کنار می کذارند تا نشان بدهند به یادشان هستند. به علاوه معتقدند که مرده اگر ببیند که خانواده اش در عذابند نمی تواند به راهش ادامه بدهد و در برزخ گم می شود. با این پیش زمینه می شود تصور کرد که این گفتگو با مرده وقتی می خواهی دلداری هم بدهی که من خوبم چقدر سخت می شود.

یک گروه شروع به بررسی این تماس ها می کنند با گذاشتن یک میکروفن مخفی در باجه. کمی بعد مشخص می شود که مشتری های باجه بیشتر مردان هستند و بیشتر مردان کشاورز که اتفاقا به کم حرفی معروفند. صحبت ها بیشتر کوتاهند، همه با این شروع می شوند که آیا خوبی؟ دخترمان، نوه مان، مادرم پدرم پیش تو اند؟ من خانه مان را دوباره ساخته ام، مواظب خودت و بقیه باش و... ببخشید که نتوانستم نجاتت بدهم. یکی شان آخرش می گوید من خیلی تنهام. حرف ها پر از دلم برایت تنگ شده است یا دوستت دارم است، چیزی که ژاپنی ها کمتر در گفتگوهای روزمره شان مستقیما بیان می کنند.

داشتم توی مسیر پر ترافیک تقریبا ایستا به این صحبت های دردناک گوش میدادم. بعد یک لحظه فکر کردم چقدر خوشبختم که می توانم الان به یاشار یا پدر و مادرم زنگ بزنم. اینکه دنیا بدون هر کدامشان چقدر کم رنگ می شود. اینکه چه دردی دارد که تنها تسلایت یک باجه قدیمی تنها رو یک تپه مشرف به دریای مواج باشد. بعد به یاشار زنگ زدم.

Labels:

..
  



Wednesday, October 5

زمان در سانتورینی کُند می‌گذرد. آن‌قدر کُند که گاهی در پایان روز وقت اضافی می‌آید. اوقاتی برای هیچ‌کار نکردن. طبق عادت همیشگی‌ام حوالی هشت صبح بیدار می‌شوم، با صدای دریا و بوی بیکن سرخ‌شده و نان برشته. یاکوب عاشق آشپزی است. و من عاشق مردهایی‌ام که عاشق آشپزی‌اند. آشپزخانه‌ی ویلای کوچکِ ساحل کاماری، پرنور و دل‌باز است. تا یاکوب نان‌ها را کره می‌مالد و می‌گذارد توی فر، و تا تخم‌مرغ‌ها را هم می‌زند و تکه‌ای کره می‌اندازد توی تابه، من ای‌میل‌هایم را چک می‌کنم و سری به تلگرام و اینستاگرام و توییتر می‌زنم. بساط صبحانه را می‌بریم روی تراس. چند جور میوه‌ی تازه، تمشک و توت‌فرنگی و شاتوت و آناناس، پنیر، کره، مربای میوه‌های سرخ، آب‌پرتقال و قهوه و تخم‌مرغ هم‌زده و بیکن سرخ‌شده و ماست محلی و عسل. یک کاسه موسلی کشمش‌دار هم برای من سر میز است همیشه. موسلی را با تمشک و گردو و عسل می‌ریزم داخل ظرف ماست، پاهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام، از سرما و از خوشیِ توأمان، ماستِ مخلوطم را می‌خورم و چشم از دریای آبی، به غایت آبی، برنمی‌دارم. می‌گویم بس‌که به این آسمان و به این دریا نگاه کرده‌ای چشم‌هایت این رنگی شده. می‌خندد و گونه‌هایش چال می‌افتد. گوشه‌ی شرقی تراس، کنار درخت‌چه‌ها و گلدان‌ها، یک ننوی قرمز آویزان است، درست زیر آفتاب صبحگاه. پس از صرف قهوه، یاکوب نسخه‌ی جدید نیویورکر را برمی‌دارد می‌رود روی ننو دراز می‌کشد. من لپ‌تاپم را باز می‌کنم و می‌روم سروقت کار. ای‌میل‌ها و گزارش‌ها و رتق و فتق امور از راه دور. یک ساعتی که می‌گذرد، عناوین مهم کاری که تمام می‌شود، کتاب به دست می‌روم در آغوش آفتاب و ننو و یاکوب. او مجله‌اش را می‌خواند و من کتاب به دست به دریا نگاه می‌کنم. زمان در سانتورینی به کندی می‌گذرد و آدم این‌جا برای تمام چیزهایی که روزی آرزوشان را داشته وقت دارد.

قریه‌ی مردمان خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,

..
  





دخترک اومد خونه دید حالم بده، گفت الان یه چیزی می‌ذارم برات خوب شی. نشستیم با هم بیمکس دیدیم و رستگار شدم.
..
  




I used to leave my dream
Now I'm living my dreams
..
  




روزهای آخر سفر ورشو ای‌میلی از یاکوب دریافت کردم. نوشته بود برایت روغن گیاهی آورده‌ام از تبت، مخصوص دیسک. تا اروپایی دو سه روزی بیا این‌جا. می‌رویم ماهی‌گیری. پانوشت زده بود ماشین قرمز دوست داری یا اِی‌تی‌وی؟

یاکوب بالابلند است و ورزیده و آفتاب‌سوخته. مهندس سازه است. شرکت فروش و نصب سازه‌های پیش‌ساخته دارد در آتن. معمولا اما چهار پنج ماه از سال را در سانتورینی سپری می‌کند. عاشق نجاری‌ست و ماهی‌گیری. چشمان آبی‌تیره دارد و کم‌حرف است. خانه‌اش در سانتورینی ویلایی کوچک است، رو به دریا، ساحل کاماری. کافه‌ی مورد علاقه‌اش متاکسی‌ماس، جایی‌ست وسط‌های دِهِ پیرگوس، که فقط آدم‌های محلی راهش را بلدند. نوشیدنی مورد علاقه‌اش؟ ودکای داغ محلی با عسل.

از گیت خروجی که آمدم بیرون، دیدمش. ایستاده بود پشت نرده‌ها، با همان لبخند دائمی. سخت در آغوشم کشید، انگار رفیقی قدیمی. چمدانم را گرفت و گفت برایت گوشت سرخ‌شده درست کرده‌ام با گوجه‌ی مخصوص و شراب محلی. برایش شکلات دست‌ساز آورده بودم با علف و پنیر هلندی.

 فکر کردم از حالا به بعد سالی دو بار می‌آیم یونان. شاید تابستان یکی دو ماهی بمانم حتا. پرسیدم می‌مانیم سانتورینی؟ گفت این‌بار هم می‌مانیم سانتورینی. اواخر آگوست سال بعد که آمدی می‌برمت میکونوس.

قریه‌ی مردمان خوش‌بخت --- سیلویا پرینت

Labels: ,

..
  




خرس، خدای نوشتن از ملال است. نوشتن از جزئیات پیش‌پاافتاده و از گفت‌وگوهای درونی و از ملال.

خانه‌ی من مشخص است که کجاست: همان جای همیشگی، با دیوارهای دودگرفته‌ی همیشگی‌اش، با گربه که صبحها زیر آفتاب خودش را لیس می‌زند، با صدای بلند تلویزیون، با پدرم که شلوار کوتاه پایش کرده و تبدیل به بخشی از مبل جلوی تلویزیون شده.
[+]

Labels:

..
  



Monday, October 3

دوست عزیز، ارائه‌ی بلیت و نپرسیدنِ این‌که فلان‌‌جا رو با کی رفته بودی نشانه‌ی شخصیت شماست.
..
  



Sunday, October 2

در آخرین دقایق فیلم Joy، جنیفر لارنس یا همان جوی با خودش حرف میزند:
We got here from hard work, patience, and humility. Don't think the world owe you anything, cause the world owe you nothing 

من اهل درس خواندن نبودم. یعنی در این حد که انسانی هستم که هرگز در دوران ابتدایی هم معدلش بیست نشد! حتی یک ثلث. کلاس اولی بودم که واقعا بیست چنداني نمی گرفت... سالهای بعد هم با همان فرمان میرفتم. طبق رسم جهان که اگر چیزی را دوست نداشته باشی، میاوردش می نشاندش روی دامنت، افتادم توی یک مسیری که چاره ای جز درس خواندن نبود. توی ایران یک جوری حالا کشان و افتان و خیزان میرفتم و به جز در زبان و ادبیات و شيمي در مبحث دیگری چندان درخشان نبودم.. بعد از مهاجرت اما کم کم از يادگيري خوشم آمد. محیط متفاوت و شوق همکلاسی ها و روش تدریس و پذیرش در دانشگاهی شبیه هاگوارتز هم بی اثر نبود. بعد یک بار نگاه کردم دیدم برف کریسمس نشسته روی شیشه بخار گرفته و چراغهای سرخ جشن آن بيرون روشن است و من دارم آخرین مقاله در مورد تشابه سيکوانس ژن انسان و پشه را میخوانم. خنده ام گرفته بود هم از خودم. 
من بخاطر چرخ خوردن های سرنوشت، راههای زیادی را از نو رفتم از روابط، مشاغل، آغاز کردنها و پایان دادنها. اما تا جایی که خاطرم یاری میکند، کاری را نصفه رها نکردم. یا اصلا شروع نکردم، یا در حدی که بشود وقتی را که صرف کرده بودم بازیافت کنم و دستاوردی حتی در حد نواختن چند قطعه محدود موسیقی داشته باشم، یا که رسما به پایانش رساندم و پرونده اش را بستم و راستش این وسط به حرفهاي پراکنده دوست و فامیل بهایی ندادم که فلانی از گهواره تا گور دارد اثبات کسب علم میکند یا چرا روزی گيتارش را بوسید و رفت بيوفيزيک و آناتومی را چسبید یا الان وقت بچه داری است تا کلاس نقاشی و رقص.
روزی که فوق لیسانس دومم را گرفتم، فکر کردم هنوز راه مانده، اینجا جایی در وسط است و من از متوسط بیزارم. پی اش را گرفتم و خسته شدم ولی پیوسته خودم را کشاندم تا شبی که پروفسورهايي با دو برابر سن من، بیایند و با من دست بدهند و پایان تحصیلم را تبریک بگویند. منی که روزی از بد حادثه به درس پناه برده بودم، به خودم نهیب زدم، زبانهای دیگری آموختم و تز چهارمم را نوشتم و بعد بهترین نمره را گرفتم. من از پسش برآمدم و توانستم و به خودم میگویم خسته نباشی.
حتی برگزاری همین پایان هم پیچ و خم داشت. برای آن شب، دقیقا زمین را به آسمان دوخته بودم تا خانواده ام بتوانند نزد من باشند. حتی به سفیر نامه نوشته بودم. به دفتر وزیر. شرح داده بودم که به عنوان یک شهروند مهاجر که راه به جایی ندارد، چه درخواستی دارم و چرا. پاسخم را با احترام داده بودند. تلاشهايم منجر به صدور ويزاي چند بار ورود برای خانواده ام شد و همزمان هم باید درس ميخواندم و پاسخهای چند صفحه اي اديتورهاي کرمو را برای پذيرش مقاله ام ميدادم و دنبال کار اقامت و قرارداد خودم میرفتم و جایی برای حرف از خستگی نبود. این شد که رسیدم به وقتی که همه "نه"ها، "نمی توانی"ها، "نمیشود"ها، سخت و بد و تلخ ها را بزنم کنار جوری که رئیس سخت گیر بدقلقم، جلوی همه گونه ام را ببوسد و به گرمی دستم را بفشارد که : برای صد سال آینده، خلاص شدي..
من فکر میکنم اصلا از همان نيمروزی که کف اتاقم نشستم و سرم را گذاشتم روی تختم و از بیرحمی دنیا و آدمهایش به تلخی گریستم، تا همین الان، سالهاست که هی در گوش خودم گفته ام برو. برو. برو تا برسی به یک صندلی راحتی توی تراس آفتاب گیر و سنجاب خیز. گوشه ای امن که خودت ساخته باشیش جوری که بتوانی در آن تا هر وقت دلت خواست بياسايي و با هر لحنی که دلت خواست به جهان بگویی: تو به من بدهکار نیستی. و مسلما من به تو نیز.

Labels:

..
  




اواسط بهار هشتاد و شش و اوایل فصل باران‌های موسمی بود و تازه دوسه ماهی می‌شد که زندگی‌ام را در هند شروع کرده بودم و با آدمی دوست شده بودم درست هم‌سن الآن خودم. آدم عجیب‌غریب و جذابی بود ولی به نظرم «رَد داده» می‌آمد. آن زمان «بوهِمین بورژوا» هنوز لق‌لقه‌ی زبانِ پتی‌بورژوازی شرمنده‌‌‌‌ نشده بود و ما درمورد آدم‌های بوبوطوری مثل دوست من به رد داده اکتفا می‌کردیم. فکر کنم حالاها فقط به کسی که مواد درست مصرف نمی‌کند رد داده می‌گویند. چرا دوست من به نظرم رد داده بود؟ چون یک شهروند درجه یک اروپایی بود که چندسال قبل قید کار و آینده و هدف و هر چیزی که انسان‌ها را ظاهراَ معقول و هنجارین و جامعه‌پذیر می‌کند زده بود و فقط با یک چمدان مایملک شخصی و یک جیمبه راه افتاده بود و زندگی‌اش را از نوازندگی و تعلیم موسیقی می‌گذراند و با کارکردن برای NGOهای محیط زیستی و حیوانات و …درازای جای خواب و غذا، سفر می‌رفت؛ تا آن‌طوری که میل طبیعی انسان، و به نظرش درست است زندگی کند. و من، آدمی که آن زمان روزی شش‌تا قرص اعصاب می‌خوردم تا بتوانم از خودِ شکاف‌خورده‌ام فرار و دیگران را تحمل کنم، و هر تلاشم تقلایی رقت‌انگیز بود تا به موجودیت و زندگی‌ام معنا دهم، به او می‌گفتم رد. چون من هم با اینکه دستورالعمل‌های غالب را برای زندگی قبول نداشتم ولی باز فکر می‌گردم آدم باید تا آن سن دیگر جایی، کاری و زندگی معلومی برای خودش ساخته باشد. یعنی چه همه چیز انقدر رو هوا. رابطه‌ی آرام و سبُک و بی‌دردسر ما سه‌چهار ماهی بیشتر طول نکشید. او تصمیم گرفت برای کار به شهر دیگری برود و من اولین بار رابطه‌ای را تجربه کردم که فقط از دیگری جدا می‌شدم، نه که ازش فرار کنم. بی‌درد و خون‌ریزی. دوستی ما با وب‌هراسی و ایمیل‌های شش‌ماه یکبارش به سبک نامه‌نویسی‌های قدیم طولانی، با ضمیمه‌ی چند عکس از جایی از دنیا ادامه پیدا کرد و هنوز هم ادامه دارد. من از او یادگرفتم چه‌طور می‌توان دیگری را فارغ از تعلق و دلبستگی (درحقیقت مصرف دیگری برای ترمیم ایگوی خود) و هراسِ از دست دادن، دوست داشت.
زندگی از چندماه بعدش شروع کرد به عوض شدن اساسی. فهمیدم رشته‌ای که در ایران خوانده‌ام و دارم ادامه می‌دهم را دوست ندارم و بعد از یک‌سال ول کردم و از اول رشته‌ای دیگر خواندم و کنارش دنبال آموزه‌هایی رفتم که از نهادهای رسمی دانش نمی‌گرفتم و در سازمان‌هایی که رویایشان را داشتم (اوایل داوطلبانه) کار کردم و کم‌کم جریان روزگار مسیر زندگی‌ام را طوری عوض کرد و جایی کشاندم که حالا هستم. اما همچنان او را به ردی به‌خاطر می‌آوردم تا دوسه سال پیش که داشتم خاطره‌ای را تعریف می‌کردم و به توصیف او رسیدم و ناگهان متوجه شدم که ای داد، من چقدر خود او شده‌‌‌ام. چقدر همه چیز رو هوا.
تا دوسال پیش سر و کارم با بانک نیوفتاده بود. حساب‌های فعلی‌ام را هم مادرم برایم باز کرده چون زود فهمید آدم «بدویت‌گرایی» که تا دهه‌ی سی زندگی‌اش حساب بانکی نداشته از این به بعد هم چندان عجله‌ای برای ورود به دنیای مدرن ندارد. به دیوار و دستم ساعتی نبود و معیار زمان‌بندی‌ام تغییرات نور. اسمارت فون نداشتم. نه خودم و نه موتور و ماشین قدیمی و قراضه‌ام و نه هیچ‌چیز دیگرم سر و کارمان با شرکت بیمه‌ نیوفتاده بود. گواهینامه‌ام را شش ماه مانده بود به برگشتم گرفتم آن هم چون خلاف نسبتاً سنگینی کرده‌بودم و دیگر جداً لازمم شده بود. با اینکه زیاد سفر می‌رفتم، جز باری که پایم در سفر شکست و باری که آفتاب سوختگی شدید گرفتم (و سفرهای ایران) هواپیما سوار نشدم و با قطار شبه‌قاره و حومه را گز کردم و یک شب هم در هتل نخوابیدم. پس‌اندازی نداشتم و پولم در حد به سر و ته رساندن ماهم بود و چیزی اگر تصادفی تهش می‌ماند خرج سفرهای ارزان قیمت. محصولات کارخانه‌ای، خوردنی‌های دارای افزودنی، مواد و داروهای شیمیایی، لباس‌های مارکدار و غیره اغلب در زندگی‌ام نبود و…
و کاملا هم راضی بودم و چیزی جز این زندگی نمی‌خواستم. هنوز هم نمی‌خواهم و اگر ماشین زمان اختراع شود جز تغییر در بعضی جزئیات باز همین راهی را می‌روم که از ده‌سال پیش تا حالا آمده‌ام. فکر نمی‌کنم توضیح زیادی لازم داشته باشد که این زندگی خیلی وقت‌ها اصلا شباهتی به تصاویر شاد و درخشان از مناظر اگزوتیک با شعار «روباهایت را دنبال کن» ندارد. لااقل چیزی که من تجربه کردم و می‌کنم بیشتر شبیه بندبازی است بی تور نجات. چون مهم‌ترین چیزی که در این زندگی قربانی می‌شود-و به نظرم شکلی از وابستگی‌ست که باید قربانی شود- «احساس» امنیت است. به این‌که چقدر این احساس امنیت مصنوعی و کاذب و «تشویقیِ» سیستمی است که جنبه‌های دیگر حیات ما را قربانی می‌کند، کاری ندارم. اما هر قرارداد شغلی، مالی، جنسی و هرشکلی از مناسبات اجتماعی پذیرفته شده و رسمی، احساس ثبات و راحتی خیالی را به همراه می‌آورد که من و رد داده از آن محرومیم و این محرومیت تا وقتی آدم آن را عمیقاَ نپذیرفته سنگین و آزاردهنده‌‌است (بدیهی (طبیعی است که محرومیت من از شهروند سفیدپوست غربی بیشتر است) و بعد هم باقی مکافات و بی‌پولی و عدم پذیرش اجتماعی و مقاومت مدام (صرفاً برای بقا و نه آفرینش) و …که محصول همان ناامنی و بی‌ثباتی است. درست است که سختی و راحتیِ وفاداری به ارزش‌های این شیوه‌ی زندگی در جغرافیای مختلف متفاوت است و مثلا برای من اینجا سخت‌تر و گاهی ناممکن است و بسیار سنگرها را وا داده‌ام، و درست است که اساساً «زندگی بد را نمی‌شود خوب زیست» اما کِیفی که از قطع‌ و کم‌کردنِ دلبستگی-وابستگی و به‌تبع مصرف چیزها و آدم‌ها می‌آید در دنبال کردن هیچ میلی نیست. یعنی این‌طور است که گاهی روزگار پس کله‌ات را می‌گیرد، بلندت می‌کند و به زمین‌ات می‌کوبد و سرت را می‌گذارد روی سنگ، و حتا ساطورش را هم نشانت می‌دهد، اما می‌دانی آخرش می‌بوسدت و از دلت در می‌آورد. چون می‌بیند چیزی برای از دست دادن نداری. در مورد من آخرین‌اش شمسی بود.
پ.ن:
بخشی از نامه‌ی دوهزار و صد و پنج کلمه‌ای برای تبریک تولدم:
سه ماه پیش برگشتم وطن. در خانه‌ی همسر سابقم مانده‌ام تا وقتی در ماموریت است از طوطی، دو سگ و پنج گربه‌اش مراقبت کنم.عکس‌هایشان را ضمیمه کرده‌‌ام- طوطی مرا اَس‌هول صدا می‌کند.هاهاها. خانه‌ای لوکس با تمام امکانات. اما حوصله‌ام اینجا حسابی سر رفته است. تو که خاطرت هست من هیچ وقت در رفاه و راحتی خوشحال نبودم. از خودم بیگانه‌ می‌شوم. نمی‌دانم برایت از آن شش ماهی که در غاری کوچک در مَنالی زندگی می‌کردم گفتم یا نه. کوچکترین فضایی بود که تا آن زمان درش سر کرده بودم. انقدر کوچک که نمی‌توانستم بی خمیده کردن پشتم داخلش بایستم. یک جعبه‌ی کوچک بود که رویش می‌نشستم و روی تخته سنگی می‌خوابیدم. غار پر از کَک بود و همه‌ی تنم را جای نیش کَک پوشانده بود. برای رسیدن به آب آشامیدنی باید نیم ساعت پیاده می‌رفتم و اغلب گرسنه بودم و هوا خیلی گرم بود. اما خیلی خوشحال بودم. خوشحالی واقعا برای توصیف حالم کم‌جان است. احساس می‌کردم در بهشت زندگی می‌کنم و همه‌ی آدم‌های آن روستا فرشتگانش هستند. اوضاع فیزیکی‌ام افتضاح بود ولی مغزم خوشحال بود. هنوز وقتی چشمانم را می‌بندم و به آن غار فکر می‌کنم پشت پلک‌هایم نور طلایی می‌ریزد. می‌‌دانی چه می‌گویم؟

Labels:

..
  




بِرِسون، تقدیر، و جبر جغرافیایی

گالری به لحاظ جغرافیا تو منطقه‌ی گربه‌خیزه. نه تنها اون‌جا پر از گربه‌ست، که دستیارام و بچه‌های کلاس‌های فیلم‌مون هم عاشق گربه‌ن، لذا علی‌رغم میل من، به گربه‌های گالری خیلی خوش می‌گذره. بعضا دیده شده که دستیارم یه پرس غذای اضافی هم سفارش داده واسه گربه‌ها. این وسط یکی از گربه‌ها مدت‌هاست که به شکلی پی‌گیر به کلاس‌های صالح نجفی علاقه نشون می‌ده. تمام جلسات هانکه و پازولینی رو خیلی شیک میومد می‌شِست جلوی پرده و از جاش تکون نمی‌خورد. دوره‌ی برسون اما دچار پیشرفت قابل ملاحظه‌ای شد و نه تنها فیلما رو می‌دید، که تمام مدتی که استاد داشت فیلمو نقد می‌کرد، می‌رفت می‌شِست رو میز استاد و چشم از دهنش برنمی‌داشت. این‌گونه شد که دیگه همه برسون صداش می‌کردن تو گالری.

من؟ میونه‌ای با گربه‌ها ندارم. درواقع میونه‌ای با موجودات زنده ندارم، از گیاه گرفته تا حیوون خونگی، و فقط از مورچه خوشم میاد. درواقع‌تر بعد از بزرگ‌کردن دو تا بچه، هیچ علاقه‌ای به نگهداری از هیچ موجود زنده‌ای ندارم انی‌مور. آخرین موجودات زنده‌ای که ازشون نگهداری کردم ورکمایستر (همستر دخترک) و لنی (لاک‌پشت خانوادگی) بود که اولی رفت آبعلی و گم شد و دومی رفت زیر یخچال خودکشی کرد. سه بهار متوالی هم کل حیاط گالری رو گل کاشتم و میانه‌ی اردیبهشت کویر لوت تحویل گرفتم، لذا تصمیم گرفتم حالا که فرزندانم زنده مونده‌ن و رفته‌ن دانشگاه، مسئولیت هیچ موجود محتاج به توجه‌ای رو قبول نکنم. ازین گذشته همیشه نگران بودم که برسون عصبانی بشه از چیزی و آرت‌وورک‌ها رو چنگ بزنه. بنابراین دستیارام وقتایی که من گالری بودم تا جایی که می‌شد برسون رو از معرض دید من دور و در خفا بهش محبت می‌کردن و سایر قضایا.

تا این‌که امروز دستیارم ته ای‌میل گزارشش در راستای انجام «تو دو لیست» گالری یه پی‌نوشت اضافه کرده بود که «راستی من دو هفته پیش که دوره‌ی صالح نجفی تموم شد برسون رو اداپت کردم و دیشب به شکلی غیرمنتظره دو تا کیتن بامزه به دنیا آورد. شبا گاهی براش فیلمای برسون رو می‌ذارم و گاهی هم صدای ضبط‌شده‌ی جلسات صالح رو براش پخش می‌کنم که دچار فقر فرهنگی نشه. لذا خیالت راحت، دیگه اون بزرگوار با برنامه‌های گالری دچار تداخل نمی‌شه.»
..
  



Saturday, October 1

لذت‌بخش‌ترين تِكّه‌ى سفر، آن‌جاست كه نشسته‌ام روى تراس، رو به چشم‌انداز شهر، با كتاب و فنجانى چاى، آمستردام، يا نشسته‌ام كنار پنجره، در قطار، با كتاب و ليوانى قهوه، بروژ، يا تكيه داده‌ام به مبل راحتِ كافه‌ى كنار خيابان، با بستنى محلى و تماشاى آفتاب و رهگذران كنار رودخانه، ورشو، يا دراز كشيده‌ام لب دريا، زير آفتاب درخشان، بى‌حرف، با كتاب و نوشيدنى مورد علاقه‌ام، سانتورينى. لذت‌بخش‌ترين تِكّه‌‌هاى سفر همين وقت‌هاى آرام و ناشناسِ تنهايى‌ست در سرزمين‌هاى ناشناس.

خاطرات خانه‌ى ييلاقى---ويرجينيا گُلف

Labels:

..
  





"And certain things around us will change, become easier or harder, one thing or the other, but nothing will ever really be any different. I believe that. We have made our decisions, our lives have been set in motion, and they will go on and on until they stop. But if that is true, then what? I mean, what if you believe that, but you keep it covered up, until one day something happens that should change something, but then you see nothing is going to change after all. What then? Meanwhile, the people around you continue to talk and act as if you were the same person as yesterday, or last night, or five minutes before, but you are really undergoing a crisis, your heart feels damaged…"

Raymond Carver, So Much Water So Close to Home

[+]

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017