Desire Knows No Bounds




Saturday, February 18, 2017


یاسمن عزیز
تو منو نمیشناسی. لااقل اون طورکه باید نمیشناسی. البته نمی دونم. تو باهوش تر ازونی که متوجه دور و برت نشی. ازونایی هستی که هوش از سر انگشتاش میریزه پایین؛ آدمای باهوش توانایی غریبی در زیر نظر گرفتن بقیه دارن بعضا. لااقل اونایی که من بهشون میگم باهوش. باهوش برای من اونی نیس که سالهای سال روی تئوری انتخاب کار کرده و با ارامش زندگی نرمالی رو زندگی کرده. نه که بخوام جاج کنم و بگم اونا تک بعدی ان و مثلا چیزی بارشون نیس. تک بعدی بودن؛ آرزوی من بود. آرزوی من بود که تمرکزمو بذارم رو یه چیز و چیزای بی ربطی هواسمو پرت نکنه. آرزوی من بود که وسط فک کردن به مساله ریاضی، چروک دستای مامان بزرگم یا نورهای خونه بابک حواسمو پرت نکنه. آرزوی من بود که وسط رقصیدن به ریاضی حرکتام فک نکنم. آرزوم بود که وسط عاشقی، به لوییزا می اولکت فک نکنم. متاسفانه این جور آدم عنی هستم و میدونم هیچ وخ آرامش و تاثیرگذاری یه آدم متمرکزو نخواهم داش.
این وسط عشقم به چن چیز همیشه ثابت بوده: ریاضی، ادبیات و جزییات. من فرمانروای جرییات هستم. شبا برا اینکه خوابم ببره به خونه بابک فک میکنم. خونه بابک جاییه که من توش به دنیا اومدم و به طرز عجیبی توش بهم خوش گذش و آروم بودم. برای اینکه بخوابم به موکتمون فک میکنم. به اونجایی که حدفاصل هال و راهروی منتهی به اتاقا رنگ موکت عوض میشد.
نکته خاصی در بیاد آوردن این دیتیلا نیس. چون آدمای مبتلا به آلزایمر هم احتمالا رنگ موکت خونه ای که توش به دنیا اومدن رو یادشون میاد. انگار این خاطرات وسطِ وسط مغزشونه و هر چی هم از لایه های پیازی بیرون مغزشون بریزه، به اون وسطا نفوذ نمیکنه.
توصیف کردن آرومم میکنه، سعی میکنم روزمو آروم مرور کنم و ثبت کنم و وجوه خنده دار روزمره امو تشخیص بدم. بدون طنز، ما همه میمیریم و این چیزیه که من وقتی توی تو کشف کردم کلاس پنجم دبستان بودم. عروسی پسر خاله ات که میشد پسر دایی من بود، تو دبیرستانی بودی و با انرژی تموم نشدنیی وسط میرقصیدی. پیرن نباتی خوشگلی پوشیده بودی.
بر خلاف اکثر آدمای روی زمین، دیدن آدمای جذاب تر از خودم، منو ناراحت نمیکنه. نمیخوام بگم یه گوشه ایستاده بودم و تو رو نگاه میکردم. تو اون عروسی من واقعا تو رو نگاه نمیکردم چون درگیر تلالوی خودم بودم. ولی میخوام بگم همون موقع بود که عاشقت شدم و تو ذهنم موندی.
سالها بعد که قبول شدی و رفتی دانشگا مطمئن شدم که تو آدمی هستی که میشه نگات کرد. همون سالها بود که وبلاگتو پیدا کردم. تو به غایت انسان بودی. آدم دور از دسترسی نبودی که حس خاصی رو بر نمی انگیزه. جمله هات، سر و ته داشتن و من هربار از خوندن جمله های با سر و ته شگفت زده میشم. اسم وبلاگت اسم شهری بود، نزدیک شهر مادریت. تمام پستای اون وبلاگ رو خونده بودم. تو هش سال از من بزرگ تر بودی و سرکش تر از من.
نیدونم چطور بگم: سرکشیت جور مقبولی بود. این جوری نبود که موهای سرتو بتراشی بذاری زمین یا از سکس لایفت بگی و بخوای زندگی عجیب غریبی رو با شعار فمینیسم تجربه کنی. سرکش بودی ولی عاصی نبودی. اگر فرناز سیفو میشناختی، درس و زندگی رو ول نکرده بودی. اگه از مُردن علی حاتمی ناراحت میشدی، این جوری نبود که احساس کنی عنصر درک نشده ای تو فنی هستی. میدونی؟ به یه حالت متعادلی، زندگی سالم و شادی داشتی که منو خوشال میکرد.
چطور این همه دوست و آشنا داری و هنوز انقده انسانی هستی و میفهمی ؟
نمیدونم هنوز مینویسی یا نه. شاید دیگه وقت نداشته باشی. ولی اون جمله بندی، اون توالی خوب جمله ها، کار هر فنیی نبود و اگه من یه روز نویسنده کتابی بشم واقعا میتونم بگم در یه لایه پنهان مدیون تو هستم.
من تا یه دوره طولانی خودمو میخوردم. که چرا آلیس در سرزمین عجایبم. چرا هنر برام مهمه ولی هنری نیستم؟ چرا ریاضی دوس دارم ولی نِرد نیستم؟ چرا دوس دارم خوش بگذرونم ولی عاصی نیستم؟ چرا مینویسم ولی ریاضی رو میفهمم؟ چرا دوس دارم ازدواج کنم و مامان سه تا بچه باشم و شهری داشته باشم ولی نمیتونم تو خونه بشینم و مث خانوما پامو بندازم رو پام؟ چرا این همه دوست دارم ولی اولویت های شخصیم برام مهم تر از مهمونی رفتنه؟

خانواده امو خون جیگر کردم. نمیتونم بگم خون جیگر، چون واقعا کارام بد و مستهجن نبود. در عین حال که بد و مستهجن نبود، تو عرف نیمگنجید. من رها و قاطع بودم. اگر میخواستم برم جایی مسافرت تنهایی میرفتم.
سالهای آخر کارشناسی بود که تو به دادم رسیدی. ازدواج کردی!
آدمی مث من بودی و ازدواج کردی. ازدواج معقول و سالمی که من دوس داشتم بُکنم. مث من بودی و مشکلی پیش نیومد.
شیرینی پنجره ای درس کردن دوس داشتی و درستم خوندی. دایر استریتزتو گوش دادی و تز دکتراتو نوشتی. چه طو سلیقه ات انقد دست اول و بی نقص بود؟ چطو خوش تیپ بودی، خوشخنده بودی ولی دلت هم برای خانواده ات تنگ میشد؟
این جا بود که طی یه حالت روانیی که توصیفی براش ندارم، فک کردم اگه یاسمن تونسته زندگی کنه و خون به جیگر نکنه، اشکالی تو مدلی که من هستم هم، نیس. میتونم خودم باشم و روزی سه بار خود خوری نکنم که چرا هنوزم برای من آخرین اتفاق ادبیات مهم ترینه، حتی اگه تا کمر افتاده باشم تو امتحان ترمم.

نمیدونم مفهومو میرسونم یا نه. نمیخوام از تو مریم مقدس بسازم. میخوام بگم که انسانی بودی و قابل درک. الگو نبودی. دختری نبودی که من بخوام مثلش باشم. دختری بودی که من فک میکردم به طرز عجیبی تا حدود زیادی شبیهش هستم و خب اشکالی نداره این جوری بودن. چون یاسمن این جوریه و همین طوری که مشخصه به حضیض ذلت (اون جوری که مامانم همیشه آیندمو پیشبینی میکرد) نیفتاده. آدم نرمالیه و داره نرمال زندگی میکنه و چششو روی دیتایلا نبسته و خودشو از لذت محروم نکرده.
اگر خانواده من الان انقد از غیرعادی بودن من در شگفتی ان تو چجوری خانواده اتو هش سال قبل من؛ مجاب کردی برای جوری که هستی؟ برای پررنگ بودنت؟
نمیتونم بگم که خیلی بهت فک میکنم چون دهن من پر دیتلاییه که میان و میرن اما اخیرا کامنتی زیر عکس مربوط با پلاسکوم گذاشتی که تو رو یادم انداخ:
تو میفهمیدی من چی میگم.
 جمله ها با سرو  ته و قاطع بود.  میفهمیدی وقتی از زشتی تهران میگفتم. میفهمدی از ترسی که از تهران دارم. واقع بینانه می فهمیدی. این که نشسته بودی و اون متنو خونده بودی و کامنتی داده بودی که من درک میکردم و در راستای فکر من بود، آرومم کرد.
باید بهت مسج میزدم و ازت تشکر میکردم اگرچه حرکت بی معنیی بود. میدونی؟ من وقتی از یه چیزی میگم ملت عمدتا میگن هیچ وخ به قضیه این جوری نگا نکردن یا من اغراق میکنم. اما من اغراق نمیکنم.
اگه تهران منو میترسونه برا اینه که پیچ و مهره فرسوده رو میبینم. سالهای ساله دارم دَرسِ این رشته رو میخونم و برخلاف ظاهر شنگولم میتونم خرابی رو تشخیص بدم و بعد از تشخیص خرابی، خوش بگذرونم. من علاقه زیادی به نمایش بدبختی ندارم. میدونم که تو ام این جوری هستی. میتونی ساده بگی از چیزی که تو ذهنته. از دلتگیت برای خونواده ات و در عین حال به زمین نیفتادنت.
به هر حال کامنتت یه بار دیگه یادم انداخ تو آدمی هستی که داره تو استایل فوق العاده ای زندگی میکنه و جلوترو دیده. به عنوان کسی که جلوتر از من ایستاده نیاز دارم باهات حرف بزنم.
دوست دیگه ای ندارم که درین مورد فازمو بفهمه. دوست زیاد دارم اما احساس میکنم تقریبا همشون کوتاه اومدن دیگه. مثلا بی خیال انجام "کاری" شدن. منظورم از کار، چیزیه که دقیقا توش سازندگی باشه. چیزی باشه که اثری از خود داشته باشه. دوستام عمدتا درسو ول کردن و تصمیم گرفتن در یکی از شرکت هایی که سوتین( و یا چیز مشابهی )  وارد میکنن و کشمش ( و یا چیز مشابهی ) صادر میکنن کار کنن. ساعت هف برن سر کار و هش شب برگردن خونه، ازدواج روزمره ای بکنن و روزمره خون همو بمکن. نمیگم ناراضی ان ولی من سالهای سال درس نخوندم که برم تو کار سوتین. انتظار دارم با این درسی که خوندم "یه کاری" بکنم. انتظار دارم چیزی از خودم بسازم. چیزی رو تحلیل کنم و در عین حال از زنانگیم و خوشالیم چیزی بمونه. دوس دارم قهوه بخورم و جای با کیفیت زندگی معمولیی بکنم. دوس دارم ورزش بکنم و بدو ام و کسی احساس نکنه که دکترا خوندن تو دانشگاه تهران صدقه ایه که من هر روز باید بابتش شکرگزار باشم.
من نمیتونم با سوسک، با خرابی، با زندگی بی کیفیت بسازم. نمیخوام تقاضاهای اولیه زندگیم یه سری آپشن لوکس باشه که وقتی میگم ورزش نرفتن عصبیم میکنه، بقیه بگن خب این همه آدم دارن دکترا میخونن و تو همین خوابگاه پنج طبقه کثیف زندگی میکنن و ناراضی نیستن؛ تو هم یکیش.

حالا سوالم از تو دقیقا اینه : چطو میشه این تعادلو برقرار کرد؟ آیا همه جای دنیا همینه و آخرش من به نحوی باید به زندگی متوسط القامه بی تاثیری تن بدم؟ آیا تو داری کار مهمی میکنی؟ شغل خوبی داری؟
من که میخوام ازدواج کنم. مامان بشم. پیلاتسمو برم، دیتیلا رو ببینم، غذا بپزم و در عین حال خونه ای از خودم داشته باشم و کار معقولی داشته باشم و چیزی یاد بگیرم و اثری بذارم؛ میتونم بین اینا تعادلی برقرار کنم؟
تو که هش سال از من بزرگتری؛ بگو که اصا میشه تو تهران این کارو کرد؟ میشه واقعا کار کرد؟ تو که اون ورو دیدی بگو آیا همه دنیا همینه و در آخر منم باید تسلیم بشم و یه کار معمولی بی حاشیه پیدا کنم و مرد معقولی که هیجاناتمو تحمل کنه؟ به من بگو که به نظرت اغراق میکنم وقتی میگم منو تو کار بازی نمیدن مگر اینکه من یه قسمت زیادی از خودمو بی خیال شم؟ مگر اینکه روزی 4 تا پرانول بخورم تا توی بازی نگهم دارن؟

نیمدونم باید چی کار کنم یاسمن. تو سنی ام که باید مستقل شم و احساس کنم که درسی که میخونم ثمره مفیدی داره. نمیدونم میشه اینو دید یا نه. این وسط همراهی هم هست. مرد آرومی که بتونه منو تحمل کنه و از من نترسه سخ پیدا میشه و من وسط همه اینا گیج میزنم که باید به کدوم سمت بغلتم و چجوری آینده امو بسازم.
جمع کنم برم جای دیگه؟ یا میشه اینجا موند و کاری کرد و له و لورده نشد؟


Labels:



Comments: Post a Comment