Desire Knows No Bounds




Wednesday, March 1, 2017


رفتم توی مطب، مطب خیلی شلوغ بود. من فکر میکردم همین که بروی توی مطب روانپزشک آدم ها مشغول گریه کردنند یا سرهایشان را تکیه داده اند به دیوار، خیره به نقطه ای نامعلوم. ولی هیچکس گریه نمیکرد. فقط آقایی داشت به موزاییک های کف مطب نگاه میکرد که چند لحظه بعد به حالت عادی برگشت. من اولین بارم بود. دو سه روز قبل شماره را از همکارم گرفته بودم، زنگ زده بودم و خانومی گفته بود تشریف بیارید همینجا بین مریض باید بری. حالا آن خانوم روبه رویم نشسته بود و برای منشی مطب بودن کمی پیر بود، حدودا 60 ساله. با مقنعه ای که تا جلو کشیده شده بود و وقتی جلوی میزش می ایستادی چندتارموی سفید را می توانستی ببینی. خانوم علاوه بر اینها کمی هم بی اعصاب بود. زن و شوهری همراه بچه سه ساله ای آمده بودند. بچه زیادی آب میخورد. فکر کنم یک آب معدنی را تمام کرد و بعد افتاد به جان دستگاه آبخوری ای که آنجا بود. دو سه لیوان آب خورد و من داشتم فکر میکردم اینهمه آب را چطور توی دل کوچکش جا می‌دهد که خانوم منشی داد زد بچه تونو بگیرید همه جا رو خیس کرده، که به نظرم تذکر به جایی بود چون زمین خیس و گل شده بود. بچه رفت بغل مادرش. بعد من رفتم که پول ویزیت را بدهم. جلویم خانومی شماره موبایلش را یادش رفته بود اول یک شماره دیگر داد بعد منصرف شد و داشت شماره دیگری میداد که خانوم منشی گفت وقت من رو نگیر فکر کن بعد بیا. خانوم بهش برنخورد، رفت و مشغول گشتن توی کیفش شد.

 همکارم بهم گفته بود آقای دکتر خیلی آدم خوبی است و برای اینکه بگوید زیادی خوب است گفت روی تابلویی نوشته کسانی که پول ویزیت ندارند می توانند با اطلاع قبلی رایگان ویزیت شوند. همه در و دیوار را نگاه کردم ولی اثری از همچین تابلویی نبود، فکر کردم شاید گذاشته باشدش توی اتاق خودش. حتی قبل از این هم که بیایم جمله را آماده کرده بودم، "اگر ممکنه من بعدا حساب کنم الان پول همراهم نیست" مشغول گشتن دنبال تابلو بودم که خانوم گفت لطفا 45 بکشید و همان موقع آن جمله، دیگر کاملا از ذهنم پاک شده بود و جایش را عبارت ای بابا گرفته بود. 45 تومان را کشیدم و رفتم روی صندلی نشستم تا نوبتم شود. حاضرین مطب را یک زن و شوهر به همراه پسر حدودا 30 ساله شان، همان زن و شوهر با بچه شان، یک مرد تنها، دو تا خانوم چادری، یک زن و شوهر و من تشکیل می دادیم. من داشتم جمله ها را آماده می‌کردم و همه سعی ام این بود که خودم را هم کمی مغموم نشان دهم. چون فکر کردم اگر بروم تو و نشانه هایی از ناراحتی توی چهره ام نباشد، دکتر فکر میکند حالم خوب است و بهم قرص نمی دهد. چون همکارم گفته بود قرص هایی میخورد که حالش را از این رو به آن رو کرده، خوشحال و امیدوار شده و به چیزهای بد فکر نمی کند. من هم همین را می خواستم. شش ماه بود که نمی توانستم از خانه بیرون بروم، یعنی میرفتم ولی فقط سرکار و برمیگشتم. همه روزم جلوی لپ تاپ می گذاشت، وقتی می رفتم بیرون توی خیابان گریه ام میگرفت، برمیگشتم خانه و دوباره خودم را راضی میکردم که بروم بیرون. میرفتم سرکار و توی مترو گریه ام میگرفت. همه چپیده بودند توی هم، هر ایستگاه آدم های زیادی سوار میشدند و مدام به تماشاگران گریه کردنم اضافه میشد و حتی ممکن بود کسی بگوید خانوم توی صورت من گریه نکن، یا فاصله انقدر نزدیک بود که ممکن بود اشک هایم بمالد روی صورت بقیه.  مردم دورم جمع میشدند و می پرسیدند که چیزی شده؟ کمک می خواهم؟ حتی بعضی وقت ها جایشان را میدادند به من، چون گریه چیز مقدسی است، یا شاید دلشان میخواست من بشینم و همانطور که بالای سرم ایستاده بودند گریه ام را تماشا کنند.

 کسی نبود که باهاش حرف بزنم، از بقیه خجالت می‌کشیدم، اینکه آنها زندگی می‌کردند اینطرف و آنطرف می‌رفتند، می خندیدند و خوشحال بودند و من یک گوشه می نشستم و کاری نمی کردم. من دچار انزوایی ناخواسته شده بودم. کم پیش می‌آمد که با کسی حرف بزنم و جمله هایی مثل شل کن، رها کن، می‌گذره، آسون بگیر و سخت نگیر را بهم نگوید. مثل فلج ها بودم. روز و شب همینطوری میگذشت و من فقط نگاه میکردم.  گاهی از قشنگی گل های فرش گریه ام میگرفت و دلم می‌خواست جای آنها بودم. از گلدان های گوشه خانه که جوانه می‌زدند، برگ می دادند، برگ هایشان سبز میشد و میریخت و من بی هیچ حاصلی گوشه خانه می نشستم، هم خجالت میکشیدم. اطرافیان وقتی حال بدم را می‌دیدند فکر می‌کردند خودم را دارم "لوس می‌کنم".آدم ضعیفی بودم که نمی توانستم حتی بدی حالم را هم به بقیه ثابت کنم، دلم میخواست از آن وضعیت و تنهایی مطلق بیرون بیایم و نمی توانستم. نمیشد، نفس کم می‌آوردم. بقیه هم نه که نخواهند ولی مستاصل و درمانده شده بودند. آدم افسرده فقط خودش ذره ذره فرو نمی‌رود بلکه بقیه را هم با خودش غرق می‌کند.

 همه اینها را آماده کرده بودم که به دکتر بگویم و حواسم به آنهایی هم که میرفتند توی اتاق و برمیگشتند بود. فکر میکردم همینکه بیایند بیرون شفا پیدا کرده اند، نمی دانم چرا. یکی یکی تو می‌رفتند و یک رب بعد بیرون می آمدند، مرسی آقای دکتر لطف کردید، خنده ای تصنعی روی صورتشان بود. ما همگی ذره ای بودیم از خانواده بزرگ افسردگان جهان. بعد نوبت من شد. رفتم تو. دکتر آقایی بود حدودا 40 ساله یا بیشتر، عینکی، دنبال تابلوی اگر استطاعت مالی ندارید رایگان ویزیت می شوید گشتم، خبری نبود. با اشاره دکتر روی صندلی نشستم. یک میز بود که او پشتش نشسته بود و دو تا صندلی اینطرف میز. اتاق خالی خالی بود و زیادی روشن. همینکه نشستم دکتر کمی آمد جلو. کمی نگاهم کرد، روی صندلیش جا به جا شد و عینک را روی صورتش جا به جا کرد یا حتی برداشتش و خیلی مصنوعی گفت چی شده؟ به من بگو. همان موقع گریه ای که تمام راه با خودم آورده بودم را روی صورتم ول کردم. توی این مدت چقدر گریه کرده بود؟ با گریه ام میشد تهران رودخانه دار شود؟ شاید. حتی یکبار نشستم و حساب کردم چندتا سطل تا حالا گریه کرده ام، یک سطل توی مترو، یک سطل توی آشپزخانه، توی حمام، توی دستشویی، زیرپتو، بله گریه ام برای یک رودخانه کافی بود. همزمان که گریه میکردم آقای دکتر معذب شده بود و سرش را انداخته بود پایین. جمله را با این شروع کردم من حالم خیلی بد است. نگفت عیبی ندارد یا نگفت خانوم گریه نکن. گفت برایم تعریف کن. گفتم من نمی توانم از خانه بیرون بروم، نمی توانم هیچ کاری بکنم. از زندگیم گفتم وقتی خواهرم زندان بود، حتی چیزهای بی ربطی گفتم مثل اینکه توی نامه برایش نوشته ام وقتی از زندان بیاید با هم می رویم پیاده روی، می رویم خیابان میرزای شیرازی قدم می زنیم، ولی حالا هرجا میگوید نمی توانم بروم. از اینکه گفتم خواهرم زندان بوده کمی معذب شدم، چون فکر کردم نکند دکتر پیش خودش بگوبد ما خلافکاریم. گفتم از مردم می ترسم از اینکه از خانه بروم بیرون ، مدام به مرگ فکر میکنم، بیشترین تصویری که جلوی چشمم است قبرستان است، باد می آید و یک لایه از خاک های روی قبر را با خودش می‌برد. آقای دکتر گفت برای چی اینطوری شدی؟ برایش توضیح دادم(دلم نمی خواهد اینجا بنویسمش) یکی از حرف‌هایی که شاید به همه مریض ها می گوید را از کمد ذهنش درآورد، کمی نگاهم کرد، کمی به نور اتاق نگاه کرد شاید داشت فکر میکرد این اتاق هم یک دست مبل نیاز دارد، یا داشت فکر میکرد مطبش زیادی کوچک است، گفت دنبال چیز بیهوده ای هستی. چیزی هستی که فایده ندارد، باید یک کم همه چیز را آسان بگیری. فکر کنم رویش نشد بگوید الان یک دارویی بهت میدهم که همه چیز به تخمت بشود. نسخه را که بین حرف هایم نوشته بود بهم داد و بعد  اضافه کرد ممکن است خوابت بگیرد و سرگیجه داشته باشی، یک قرص نوشته ام برای روانپریشی، یکی هم داده ام که  کمی مسائل برایت بی اهمیت باشد، بعد دستمالی بیرون کشید و داد بهم و اینطوری روضه تمام شد.

پله های مطب را دو تا یکی رفتم پایین، فکر میکردم آن نسخه ای که دستم است معجزه می‌کند، همینکه شروع به خوردن قرص ها کنم از آن وضعیت درمیایم، می توانم بروم بیرون، بروم توی پارک بنشینم، برم توی خیابان قدم بزنم، مثل قبل غذا درست کنم، غذا بخورم(وزنم شده بود 36 کیلو)، مثل بقیه بروم سینما، بروم مهمانی، بخندم بدون اینکه عذاب وجدان این را داشته باشم که چرا خوشحالم.

رفتم توی داروخانه. مادر و دختری جلویم بودند. نسخه را دادم به یکی از آنهایی که پشت کانتر بود. کمی نگاهم کرد، یا شاید من دوست داشتم فکر کند که با یک افسرده مواجه است، احساس تنهایی زیادی میکردم. داروها را از اینطرف و آنطرف جمع کرد و دختره وقتی پلاستیک داروها را دید گفت اینم افسرده س، سیتالوپرام داره. به هم لبخندی زدیم و آمدم بیرون. دیگر به طور رسمی وارد خانواده افسرده ها شده بودم.  شب قرص ها را شروع کردم. اولین قرص را که خوردم فکر کردم فردا جور دیگری از خواب بیدار می‌شوم متفاوت از این شش ماه. قرص را خوردم و صبح با همان حال بیدار شدم. خواهرم گفت یک شبه که نمی شود توقع داشت. یک هفته قرص ها را خوردم. با همکارم هم مشورت کردم، گفت یک ماه باید بخوری که قرص ها اثر کند. یک ماه گذشت. گریه ها کم شد، خنده ها برگشت، اخلاقم مثل قبل گه مرغی نبود، تا یکی چیزی میگفت نمیرفتم توی دستشویی و گریه نمیکردم، دیگر موقع خواب به چیزهای بد زیاد فکر نمیکردم. چون موقع خواب آدم به حد کافی وقت پیدا میکند که خودش را بابت روزی که گذشته به صلابه بکشد و بعد خسته و ناتوان به خواب برود.
 امیدوار شده بودم، غذا درست میکردم. حتی دکتر را بابت تجویز به جایش تحسین میکردم و شماره اش را به بقیه هم می‌دادم تا اینکه اولین تاثیر واقعی قرص ها را وقتی فهمیدم که خاله هما مرد. خواهرم از در آمد تو و گفت خاله هما مرده. من روز قبل خاله هما را دیده بودم. خاله هما وقتی بچه بودیم زیاد می‌آمد خانه مان و خوراکی زیاد می‌آورد. خاله هما قشنگ بود و این یکی از دلایل اصلی علاقه بهش بود. لااقل برای من. قرار بود صبح عملش کنند، رفته بودیم بیمارستان و خاله هما مثل همیشه لیچار بارمان کرده بود و گفته بود که من که دیگه می میرم ولی عیبی نداره، حیف اون محبت‌ها. مثل همیشه داشت منت میگذاشت و میگفت می میرد و ما حسرت به دل می مانیم، ولی بیشتر داشت با خودش تعارف میکرد، مطمئن بود نمی میرد وگرنه  سعی میکرد برخلاف همیشه دل اطرافیانش را به دست آورد یا کمی مهربانتر باشد. میخواست حتی در لحظات آخر هم آن چهره باصلابت را که همه را می‌راند حفظ کند. به هرکس چیزی گفت و همه دست از پا درازتر رفتند خانه.

فردایش خواهرم در را باز کرد و گفت که خاله هما مرده، نشست روی کاناپه و گریه کرد و من همانطور نگاهش کردم. ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم ولی اشکی پایین نمی آمد، جایش را این فکر گرفته بود که همه می میرند این هم یکیش، البته نه به این قسی القلبی. دلم میخواست گریه کنم ولی مجاری اشکم خشک شده بود.  فقط همینها هم نبود. من زندگی ام به قبل و بعد آن قرص ها تبدیل شد. از یک آدم ترسو که نمی توانست حرفش را بزند تبدیل شده بودم به آدمی که همه چیز میگوید و حتی از ناراحت کردن بقیه هم ابایی ندارد چون پس ذهنش بدی حرفها را نمی‌فهمد، فاقد احساس است و ناراحت شدن آدم ها را واگذار کرده به خودشان. حتی انقدر جرات پیدا کرده بودم که یک شب رفتم در خانه همسایه، از تنهایی خسته شده بودم. در زدم. یکی از پسرها در را باز کرد. گفتم عرق می خورید؟ گفت گاهی. گفتم نه عرق می خورید؟ گفت نداریم عرق. گفتم من دارم می خورید؟ کاری که تا قبلش نمیکردم چون از واکنش می‌ترسیدم، از اینکه من یک جور فکر کنم و جور دیگری بشود. از اینکه نشود می ترسیدم.
 بعد از دو ماه، دوره خواب های عمیق فرا رسید. چرت زدن، از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده کردن، توی تاکسی و اتوبوس، افتادن سر روی شانه بغلی. بیشتر روز در خواب میگذشت. همه روز تختم جلوی چشمم بود. اگر میشد الان توی تختم باشم چه میشد؟ روزها همینطور می‌آمدند و میرفتند و بیشترش را درخواب بودم، بدون اینکه بفهمم چطوری گذشته. تنها، تاریکی شب نصیبم میشد. خواب که میپرید جایش را غصه پر میکرد. خفیف تر از قبل ولی همچنان قوی. بعد ترس وابستگی به قرص ها آمد سراغم. فکر کردم اگر همه ش همینطوری بگذرد چی؟ اگر همیشه انقدر بی احساس باشم، بیشتر روز را خواب باشم یا این قرص خوردن ها به کبدم مثلا آسیب بزند چی؟ دلم بخواهد گریه کنم و نتوانم چی؟ قرص ها را قطع کردم و دیگر پیش دکتر نرفتم. چندماه گذشت و همه چیز به حالت عادی برگشت. گریه ها برگشتند، بداخلاقی ها و بی حوصلگی ها برگشت، خواب رخت بربست، بی رحمی باقی ماند و ناامیدی که چیز خیلی دوری به نظر میرسید دوباره از راه رسید. 

Labels:



Comments: Post a Comment