Desire Knows No Bounds




Friday, March 3


سوار كه شدم هنوز داشتم توي جيبم دنبال فندك ميگشتم. راننده از جلوي ماشين يك مشت تخمه برداشت تعارف كرد. فندك خواستم. داد. رويم نميشد، فكر ميكردم ميبيند هنوز. چرت. بوي جنازه ميداد ماشين ولي باز بابت بوي سيگار عذرخواهي كردم. جوابي نداد، توي عالم خودش بود. اين يكي تند نميرفت. هفت هشت سال پيش يك بار ديگر همين مسير را، با يك جنازه ديگر رفته بودم. آن يكي تند ميرفت. رسم جنازه بردن تند رفتن است. كل تشكيلات ختم حول حوش تند رفتن و فراموشي ست. ايين فراموشي ست. اين يكي اما أرام ميرفت و من سيگار با سيگار ميگيراندم و هيچ چيزي از جنازه اي كه ان پشت بود در خاطرم نمي امد. همين مختصر دود ايين فراموشي ام بود. قبل تر الكل. 
مست رسيده بودم تهران. وسط مستي دكترش تئوري آمار و احتمالات را برايم تشريح كرده بود و از اينكه با پنجه هاي طلايي اش چقدر احتمال دارد او را در همين زندگي حاضر تبديل به گياه كند. گفتم تنكس بات نو، تنكس. پرسيده بود زير دستگاه چي. فكر كرده بودم، نه پدرم نه خودم اوج هزاران پايي اي نداشتيم، اما گند و مرداري هم نه. جواب نداده بودم تو را ارزاني، فقط به دوستم گفتم، بگو تمامش كند. منطقي به نظرشان امدم و بيرحم. به نظر خودم چيزي نيامدم، مستي پريده بود و دنبال فندك ميگشتم.
سه روز پيشترش تلفني حرف زده بوديم. بعد از اعلام وضع هوا، پرسيده بودم قرصهاي قلبش را ميخورد؟ گفت نه، بيشترش نمي ارزه. زندگي را ميگفت. گفت وقت رفتنه. كاري نداري بابا؟ منطقي بودم، راست ميگفت، كلا نمي ارزيد، بيشترش هم نه. مرد خوبي بود. كار مهمي نكرد كه قابل ذكر باشد. مثل من كه كار مهمي نميكنم. گفته بود روضه و ناله نگذاريم.  گوش كردم تا جايي كه ميشد. براي خودم اما دوست دارم زرزري چيزي باشد. از سكوت بهتر است، كمتر سخت ميگذرد.
تمام مراسم در يك گنگي عجيبي گذشت. عده كمي امدند، دوستان قديمش يا مرده بودند يا از تهران دور. اقوام: جنازه اش را به جاي شهر خودش برده بودم جاي ديگر. ابرويشان را برده بودم. به درك.
بيهوده اندر بيهوده ... گزارش كامو از وضعيت مرسو، خيلي هم رمان نيست و ربط زيادي به تابستان ندارد و نكته اش، حداقل براي من، قتل در اثر افتاب نيست. گزارش بيهودگي ست و حواس پرتي ما به خرده ريزهايي كه تمام اهميتشان در اينست كه حواس ما را از بيهودگي پرت مي كنند: مطلقا هرچيزي جز مرگ، تنها اهميتش در همين حواس پرتي ست.
و اين چيزها، هنر، عشق، همخوابگي، مستي ... در همسايگي ، در نزديكي ، در حضور مرگ رنگ ميگيرند. بي سليقگي ست نديدن اينها پس از خاكسپاري، پس از مواجهه با مرگ. زندگي، تمام عظمتش، اگر عظمت توصيف درستي براي زندگي باشد، با آن حقارت وصف ناپذيرش برابر مرگ، در همان چند ساعت، چند روز پس از مواجهه با هولناكي مرگ است. عظمت توصيف درستي نيست: خردي، حقارت و كميابي. شايد توصيف درست تري براي زندگي. ما بسيار بيش ازانكه زندگي كرده باشيم مرده خواهيم بود.
جنازه اش را خودم در قبر گذاشتم. دنبال توصيف درستي براي احساسم در آن لحظه ميگردم. هولناك. بدون انكه ربطي داشته باشد به پدرم. تجربه فقدان، ارتباط چنداني با پدرم نداشت. هيچ تجربه فقداني ارتباطي با چيزي كه از دست رفته ندارد. ما در لحظه مرگ اهميتمان را از دست ميدهيم. در تمام ايين فراموشي، فقدان و فضاي خالي ايجاد شده است كه اهميت دارد. ذهن ما درگير پر كردن آن جاي خالي ست. هر به ياد اوردني، قدمي در راه فراموشي.
باور كردني نيست عجله اي كه همه براي ترك قبرستان دارند. هيچكس طولش نميدهد. ما ملت اصولا در هيچ كاري اهل عجله و سر ساعت بودن نيستيم. اما به شكل عجيبي تاخير نهار پس از خاكسپاريمان از تاخير هواپيما و قطارمان كمتر است. باور كردني نيست اهنگ زندگي پس از خاكسپاري. از ته قبر و گذاشتن جنازه پدر در خاك، تا صحبت با سرآشپز بر سر كيفيت كوبيده و برگ كمتر از يكساعت. اين انعطاف باورنكردني احساسات و كوتاه امدن سريعش برابر زندگي. فكر ميكني رسومات و اجبار. دروغ. همه اينها از سر اختيار ست و داوطلبانه. انهمه احساس، غالبا فاقد محتوايي دندانگير، بايد كه تقليل يابد و چه دليلي بهتر از چانه زدن با اشپز و رسيدگي به مهمان و حتي نگران بودن براي تك تك ميزها، انهم براي تويي كه در شرايط عادي هيچكدام به تخمت هم نيست.
برگشتني، سر كوچه ديدمش. بعد از پنج سال. نآن تازه و سبزي خريده بود با يك مشت خرت و پرت از بقالي. رسيدش را مرده شورها بهم داده بودند. ساعت رسيد ، ده دقيقه قبل از مرگ. مثل آخريها لنگ ميزد و مثل هميشه تند ميرفت اينبار تندتر. قبلا برايم تعريف كرده بود كه مرگ دنبال عمويش ميكرده و او پابرهنه در ده ميدويده بي هيچ دليلي. پرسيده بودند چرا و او گفته بود همه مردگان صدايم ميزنند. عمويش ساعتي بعد مرده بود. حالا او با همان سرعت ميرفت . حتي صدايش هم نكردم، زندگي مرا و مردگان او را ميخواندند. دلم براي عجله هميشگيش و نآن و سبزي دستش تنگ ميشود گاهي. سيگار لازمم.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017