Desire Knows No Bounds




Thursday, March 2, 2017

تازه از سفر برگشته‌یم. از جنگل و دریا و مزرعه و باغ و باغچه. حال خوشی دارم. سید یکی از بهترین همسفرهای دنیاست. درست همون‌جوری که من دوست دارم. ساکت و آروم و پایه و خوش‌گذرون و خوش‌خوراک و ول‌خرج، با پیش‌بینی همه‌چی با برنامه‌ریزی و بدون برنامه‌ریزی. باهاش بیرون رفتن، تو هتل موندن، خرید رفتن، خرید نرفتن، برنامه‌ریزی دقیق کردن، بی‌گدار به آب زدن، هیچ‌کدوم کار سختی نیست. بلدم بهش اعتماد کنم و بلده اعتمادمو جلب کنه. تا حالا تمام سفرامون با هم خارج از ایران بود. خوش‌سفربودن خارج از ایران کار زیاد سختی نیست، هرچند بعضیا بلدن تو یه اقلیم رویایی هم بدسفر باشن، مث کسی که بلد باشه ماکارونی رو بدمزه درست کنه. تو ایران اما، با وجود تمام پارامترهایی که سفر رو پردردسر و غیر قابل پیش‌بینی می‌کنه، سید هم‌چنان خوش‌سفره و تا این‌جا خوش‌سفرترین آدمیه که من دیده‌م. وقتی با کسی بتونی هر جایی بری سفر، یعنی با کلی از خصوصیات هم بلدین کنار بیاین و یعنی یه قدم بزرگ رو برداشته‌ین تو رابطه. هاه. هنوز که می‌گم رابطه، از خودم در شگفت می‌مونم. رابطه آخرین جایی بود که فکر می‌کردم برم و سید آخرین‌تر آدمی که فکر می‌کردم باهاش برم تو رابطه. شگفتا اما درست شبی که مصمم بودم باهاش بریک‌آپ کنم برای همیشه، بی‌که تو رابطه باشیم با هم، رفتیم تو رابطه! هیچ کس به اندازه‌ی سید نمی‌تونه در کسری از ثانیه منو از کوره به در کنه و هیچ کسی رو تا حالا به اندازه‌ی سید این‌همه دوست نداشته‌م که بتونم با سعی و بردباری تمام اختلاف‌هامون رو بپذیرم و شروع کنم به درست‌کردن‌شون حتا. عمیقا دوستش دارم و خیال می‌کنم سال‌هاست کسی رو این‌جور عمیق و واقعی، با چشمانی تماماً باز دوست نداشته‌م. امروز یکی از دوستای قدیمی‌م، سکس‌پارتنرم درواقع، گفت پاشو بیا این‌جا. گفتم نیستم. گفت کجایی؟ گفتم تو رابطه. گفت سیریسلی؟؟؟ گفتم اوهوم. گفتم البته تو این روزای عجیب و وسط این خبرای غریب، همین‌قدر که ازدواج نکردم جای تقدیر دارم به‌خدا. این روزایی که «همه دارن می‌رن تو رابطه، شما چه‌طور»! حکایت بهرام و گور و الخ بود حکایت جفت‌مون. گفت این بود آرمان‌های ما؟ گفتم چه بدونم، لابد این بود آرمان‌های ما:|


Comments: Post a Comment