Desire Knows No Bounds




Monday, March 27, 2017



روایات نامعکوس - ۴

دیگر ظهر شده. نشسته‌ام روی یک بالش، لب پنجره، روی لبه‌ی شیروانی یک کلبه‌ی چوبی، توی دهی ته اتریش، مشرف به دریاچه، رو به دامنه‌ی کوه‌های آبی. لپ‌تاپ جلوی رویم باز است و شیشه ی آبجو کنار دستم و یک تخته شکلات میلکای بنفش انگور-فندق‌دار هم کنارش. همیشه باید بزرگ‌ترین تخته‌ی میلکای انگور-فندق را خرید. دو سوم لذتش مال زمانی‌ست که دندان‌های آدم در قطر شکلات می‌رود فرو. آقای هوم توی یکی از اتاق‌های کلبه خواب است. از دیشب تا حالا. و بلی. قهریم. از دیشب تا حالا. باز. من هفت صبح بیدار شدم. صبحانه خوردم. رفتم توی جنگل و بعد کنار دریاچه و بعد که خوب یخ زدم برگشتم خانه، آقای هوم هنوز خواب بود. رفتم زیر پتو خوابیدم و گرم شدم و گرسنه شدم و بیدار شدم و ساندویچ پنیر گوجه‌ای که از دیشب مانده بود را خوردم و آمدم لب پنجره، زیر آفتاب داغ، نشستم رو به دریاچه، و پاهایم را از روی سقف شیروانی آویزان کردم پایین. و خیره شدم به دریاچه. آبیِ آبیِ آبی. همین. نه که چیز بیشتری بخواهم هم، اما فقط همین. حالا می‌خواهم کمی بنویسم و بعد کمی کتاب بخوانم. آقای هوم توی یکی از اتاق‌های خانه‌ی ییلاقی خواب است و هیچ‌کس جز آقای هوم نمی‌تواند در چنین جغرافیای زیبا و رمانتیکی این‌همه بخوابد و با آدم قهر کند. با آدم قهر بماند. خسته از سفرهای پشت سر هم، توی راه که از وسط جنگل مخوف از کنار تابلوی مواظب باشید خرس نخوردتان که می‌گذشتیم، به آقای هوم گفتم هوومممم، چه دلم می‌خواهد دو روز بخوابم همین‌جا، تخت، بی‌که. حالا گمانم اولین روز از همان دو روز باشد، همین‌جا لب پنجره، تخت، بی‌که.


Comments: Post a Comment