Desire Knows No Bounds




Friday, April 14

نوشته شوارتز توضیح می‌دهد که این نوع رایج از تنهایی آن‌قدر پنهان است که اکثر افراد هرگز به خودشان هم اعتراف نمی‌کنند که گرفتار این نوع تنهایی و انزوایند. اصلا گاه به خیالت هم نمی‌رسد تنهایی. متاهلی و شریک زندگی داری، بچه داری و از وقت گذرانی با بچه‌ات لذت می‌بری، تعطیلات در محیط خانواده و میان پدر و مادرتان هستید، اما دوست و رفاقتی ندارید. چیزی خارج از دایره‌ی روزمره‌ی تکرارشونده نیست. فضایی از آن خود، گپ و گفتی از آن خود و خارج از جاری روزمره درکار نیست. 

و چند سطر بعدْ ادامه داده  این کلیشه غلط در ذهن مردم باید اصلاح شود که تنهایی= تنها زندگی کردن، نداشتن شریک زندگی، دوستان انگشت‌شمار است. نه...اتفاقا خیلی از موارد دقیقا چیزی شبیه به ماجرای بیکر است. آدم‌ها در ظاهر کلی هم دوست و معاشر و همکار و همسایه و زن و شوهر و بچه دارند و باز تنهایند. احساس تنهایی، پیچیده‌تر از فرمول‌های کلیشه است. «تنها بودن» یک چیز است، «حس تنهایی کردن» چیز دیگر و دومی خطرناک‌تر و پیچیده‌تر است.

این متن را که خواندم یاد میم افتادم. یاد او و آن قسمتی از زندگی‌ش که با آن شناخته بودم‌اش. راستش میم را آدمی «تنها» می‌دانم. تنها و منزوی. میم را و کمی که فکر می‌کنم می‌توانم از میم‌هایی که می‌شناسم یک لیست درست کنم.

میم آدم موفقی‌ست. در نگاه اول یعنی، از نگاه شخص ثالث، آدم موفقی‌ست. آدمی محترم، جاافتاده، با جایگاه اجتماعی و اقتصادی معقول و قابل اعتنا، خانواده، کار، سفر، و الخ. میم اما، آن میم‌ای که من می‌شناسم، مردی‌ست تنها، تنها و کمی غمگین و به زعم من حتا ناموفق. ناموفق در خلق حلقه‌ای از آنِ خود. میم «حلقه»ای، «بستر»ی «جهان»ی از آنِ خود ندارد. دنیای درونیِ بزرگی ندارد. دنیای درونی ندارد اصلاً. اصلاًتر برای همین است که در زندگی بیرونی، آدم موفقی‌ست. دنیای درونی، دنیای درونی بزرگ، انرژی زیادی از آدم می‌گیرد و به محض این‌که حواس‌ت نباشد، از زندگی واقعی و روزمره جا می‌مانی. میم اما، یا آدم‌هایی شبیه میم، این دنیای درونی را ندارند. مواد خام مورد نیازشان برای سرگرمی را از بیرون، از اطرافیان و از اتفاقات روزانه تأمین می‌کنند. میم و امثال میم‌ها، بدون معاشرت احساس تنگی نفس می‌کنند؛ با این وجود اما معاشرینی از آنِ خود ندارند. به زعم من ذاتاً «میزبان» نیستند. درون خود چیزی ندارند که بشود با آن دیگران را در شعاع نزدیک نگه داشت. مولٌد و برگزارکننده‌ی معاشرت و دورهمی نیستند هم. مصرف‌کننده‌اند. بیشتر دلشان می‌خواهد آدمی داشته باشند که با «او» و به واسطه‌ی او با معاشرین و دوستان«ش» معاشرت کنند، با او در برنامه‌های مختلف شرکت کنند و از در معرضِ «او» بودن اوقات فراغت/تنهایی‌شان را پر کنند. میم‌ها غالباً آدم‌هایی کم‌حوصله و ناراضی‌اند. مدام در اطراف خودْ دنبال چیزی، کسی می‌گردند که بودن‌شان در آن لحظه را با آن، با او تعریف کنند. مثلاً؟ مثلاً اگر مجبور باشند به تنهایی در کافه یا رستوران وقت بگذرانند، عموماً در حال اسکرول کردن‌اند. کم دیده‌ام کتابی همراه‌شان باشد برای خواندن یا دفتری برای نوشتن. حتا کم‌تر دیده‌ام علی‌رغم ساعت‌ها اسکرول کردن موبایل، صفحه‌ی اجتماعی اکتیو و پرطرفداری داشته باشند. عموماًتر فالوئر شبکه‌های اجتماعی‌اند، بی‌که به شخصه محتوای قابل اعتنایی تولید کنند. می‌خواهم بگویم این‌جور آدم‌ها، مصرف‌کننده‌‌ی خالص‌اند. به جای انتخاب کردن فیلم، می‌نشینند پای تلویزیون یا ماهواره. به جای انتخاب کردن کتاب یا فیدهای مورد علاقه برای خواندن، می‌نشینند پای اسکرول کردن فیس‌بوک یا روزنامه یا توییتر. به صفحات شخصی‌شان هم که سر بزنی، عموماً حرفی برای زدن ندارند. یا لایک می‌کنند یا به حرف کسی دیگر واکنش نشان می‌دهند یا صرفا خواننده‌ی خاموش‌اند. که اصلاً جهانی شخصی و از آن خود ندارند که بخواهند آن را در معرض دید عموم بگذارند یا کسی را با آن سرگرم کنند. میم را اگر از شغلش جدا کنند، تعریف‌کردنش سخت می‌شود. یک میم به محض بیدار شدن از تخت می‌زند بیرون. دوش و فنجانی قهوه، عموما در کافه‌ای سر راه. میم مدام در حال بیرون رفتن است. از تخت، از اتاق، از خانه. آن بیرون چیزی هست که او را سرگرم می‌کند. اگر «او» در تخت، در اتاق یا در خانه نباشد، میم می‌زند بیرون و دنبال بهانه‌ای برای سرگرمی، برای رفع تنهایی، برای زندگی می‌گردد.

گاهی میم‌های دور و برم را وقت‌های تنهایی‌شان تصور می‌کنم. لباس‌های کَنده‌شده، نیم‌پشت‌ورو، جوراب‌های استفاده شده، جا به جا روی پشتی مبل و صندلی‌ها و گاهی کف زمین، دم در اتاق. کیف دستی پر و سنگین، نیمه‌باز و شکم‌داده، جلوی در ورودی خانه. زیرسیگاری‌های نیمه‌پر، این‌جا و آن‌جا. کتابی که از وسط باز شده به شکم رها شده روی دسته‌ی مبل. چند کنترل مختلف، تلویزیون و ریسیور و ایرکاندیشن و سیستم صوتی، جلوی نشیمنی که تشک‌اش گود افتاده، کنارش روی زمین پتوی نازک سفری، مچاله شده. سینک پر از ظرف‌های چند روز مانده و توی یخچال یک بسته نان تست کپک‌زده و شیر تاریخ مصرف گذشته و چند تکه گوشت خوابانده شده در پیاز، ماسیده. نگاهی غمگین و نگاهی سرزنش‌گر، سر تکان دادنی از سر تحقیر و افسوس، برای دیگرانی که الکی خوش‌اند و میان‌مایه‌اند و قدر میم‌ها را نمی‌دانند.

شوارتز توضیح می‌دهد که این نوع رایج از تنهایی آن‌قدر پنهان است که اکثر افراد هرگز به خودشان هم اعتراف نمی‌کنند که گرفتار این نوع تنهایی و انزوایند. اصلا گاه به خیالت هم نمی‌رسد تنهایی. متاهلی و شریک زندگی داری، بچه داری و از وقت گذرانی با بچه‌ات لذت می‌بری، تعطیلات در محیط خانواده و میان پدر و مادرتان هستید، اما دوست و رفاقتی ندارید. چیزی خارج از دایره‌ی روزمره‌ی تکرارشونده نیست. فضایی از آن خود، گپ و گفتی از آن خود و خارج از جاری روزمره درکار نیست. 



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017