Desire Knows No Bounds




Sunday, April 16, 2017

جانِ منْ استْ او

هميشه ته اوقات سرخوشى و مستى، هر جاى دنيا كه بوديم، "اون دو تا مست چشااات" رو كه مى‌خونديم، به شوخى مى‌گفتيم بريم كنسرت اِبى؟ و بعد مى‌خنديديم، سرخوش و مست. اين بار، ميل باكس‌م رو كه باز كردم، ديدم برنامه‌ى سفر يه ماهه‌مونو فرستاده. يه هو چشمم افتاد به ازمير و آنتاليا، كه تو برنامه‌مون نبود. و چشمم افتاد به بليت كنسرت ابى، كه تو برنامه‌مون نبودتر. چند روز بعد، ماشينو پارك كرد دم سالن كنسرت، نشست تا علف‌مو بكشم، و سرخوش و اون دو تا مست چشاااات خوانان رفتيم كنسرت ابى. انگار نه انگار كه يه شوخى قديمى بوده.

قرار بود بره يه مدت استانبول. اسم آلاچته رو كه از من شنيد، گفت مى‌خواى بريم اون‌جا عوض استانبول؟ گفتم اوهوم. اول رفتيم استانبول. هيلتون. ويوى هميشگى‌مون، بسفر. گفت مى‌ريم مادو، صبحانه مى‌خوريم بعد راه ميفتيم، كه به كمرت فشار نياد. تو مادو، حَسَن طبق روال هر بار به جاى صورت‌حساب اصلى، يه حساب دست‌نويس يه ميليون ليرى آورد برامون و غش كرد از خنده. صبحانه خورديم، همون املت هميشگىِ گوشت قورمه و تخم‌مرغ؛ و راه افتاديم سمت ده. به آسياباى بادى كه رسيديم، ابى گذاشت و سياوش قميشى و نامجو. گردنمو با دست گرفت كشيد طرف خودش موهامو بوسيد.

تو ميل‌باكس‌م، رزرو آلاچته اومده بود. يه خونه‌ى ويلايى دو طبقه‌ى استخردار، با يه حياط كوچيك و ماشين چمن‌زنى و صندلى‌هاى حصيرى رو به آفتاب. گفت از همونا كه دوست دارى. شبش رفتيم تو كافه‌ى محبوب من، شراب خورديم و گوشت و پنير. اومديم خونه، شومينه رو روشن كرد و آركايو گذاشت. اون شب هيچ‌وقت تموم نشد.

تو ميل‌باكس‌م، رزرو يه كلبه‌ى چوبى اومده بود، هالشتات، رو به درياچه. پرسيده بودم سيريسلى؟؟؟

چند ماه قبل، مانا تو اينستاگرامش، چند تا عكس گذاشت از يه ده رويايى كه انگار ته دنيا بود. لوكيشن نذاشته بود. و خوشش نيومده بود كه ملت هى ازش پرسيده بودن اين‌جا كجاست. متأسفانه دير فهميدم خوشش نمياد ملت بپرسن اون‌جا كجاست، چون منم تو دايركت ازش پرسيده بودم و از قضا با خوش‌رويى جوابمو داده بود: يه دهى تو اتريش، به اسم هالشتات. اون موقع، بارها و بارها عكساى آلاچته و هالشتات رو نگاه مى‌كردم و نگاه مى‌كردم و با خودم مى‌گفتم آخخخخ كه بالاخره يه وقتى مى‌رم اين‌جا. حالا تو ميل‌باكس‌م، اول كنسرت ابى بود و بعد آلاچته و بعد هالشتات. تو رزرو هالشتات برام نوشته بود هانى خداييش اين‌جاها رو از كجاى خورجين‌ت درميارى؟ با چشم غيرمسلح نمى‌شه پيداشون كرد رو نقشه. من؟ روزها و روزها عكساشونو نگاه كرده بودم و بهشون فكر كرده بودم. جاش و كِى و چه‌جورى‌ش مهم نبود. فكرشم نمى‌كردم محقق بشه. 

شب اول، در حالى كه من تمام راه غر زده بودم چرا اين وقت شب با اين همه خستگى بايد بكوبيم بريم سالزبورگ هى هيچى نگفته بود هى هيچى نگفته بود تا آخر وسط يه پس‌كوچه‌اى جلوى رستوران آنكل ون پياده‌م كرد. عذاى ويتنامىِ درجه يك. "از همونا كه دوست دارى". بعد رفتيم بار. يه بار فنسى اونور سالزبورگ. لانگ آيلند سفارش داديم. اسم باره "كارپه ديم" بود. از فرط شرمندگى تا فرداش يك كلمه غر نزدم ديگه.

تو موندسى، خوابيده بودم زير آفتاب، روى هره‌ى پنجره، و كافى بود غلت بزنم روى شيروونى و غلت بزنم رو سقف شيشه‌اى استخر و غلت بزنم توى درياچه. درياچه‌ى آبىِ آبى. اومد سراغم كه پاشو ببرمت يه جايى. گفتم اين‌جا تهِ جاييه كه دلم مى‌خواد باشم. يه گيلاس شراب و يه برش كيت‌كت داد دستم و گفت پاشو. از كنار گاوا رد شديم و پشت اصطبل سوار ماشين شديم و رونديم طرف جنگل. موزيك بابِل داشت پخش مى‌شد تو ماشين. جاده فرو مى‌رفت تو دل جنگل و باريك و باريك‌تر مى‌شد. موزيك و مه و شراب. رسيديم به يه كوره‌راهى و پيچيديم توش. يه اسكله‌ى كوچيك بود با دو تا تاب و يه نيمكت، لب درياچه. سكوت و بهت و عظمت و توهم مطلق. نشستم رو نيمكت، محو توهم و جادوى روبروم. سيد لب درياچه راه مى‌رفت، سنگاى صاف رو پيدا مى‌كرد به موازات سطح آب پرت‌شون مى‌كرد تو درياچه. چند بار رو سطح آب پله پله مى‌پريدن و بعد از يه عالمه دايره‌ى هم‌مركز، فرو مى‌رفتن تو آب.  گفت اگه مى خواى بنويسى، بيا بشين اين‌جا كتابتو بنويس.

تو راه هالشتات، وایستادیم بنزین بزنیم. یه تله‌کابین اون کنار بود که می‌رفت بالای آلپ. گفتم بریم بالا آش‌رشته بخوریم؟ گفت بریم. رفتیم سوار شدیم، با یه زوج کره‌ای که پلیس بودن و خیلی اصرار داشتن باهامون معاشرت کنن. رفتیم اون بالا. تو برفا راه رفتیم. گولاش داغ خوردیم با نون گِرد سنگی، و آب‌جوی سیاه؛ عین دهکده‌ی روسینیر. گفت الان خوش‌حالی دیگه؟ گفتم اوهوم.


تو ميل‌باكس‌م، يه هتلى تو پاريس بهم ولكام گفته بود. زيرش سيد برام نوشته بود ايشالا كه آرت‌فر رو مى‌رى ديگه، ها؟ 
كلى تو فرودگاه معطل شده بوديم و وقتى ازش پرسيدم چرا، جواب خاصى نداد، طبق معمول. تو قسمت رنتال كار، يه ماشين قرمز آلبالويى تحويل‌مون دادن. گفتم سيريسلى؟؟ گفت رفتم تو دفترشون، گفتم يه ماشين قرمز مى‌خوام، گفتن وااات؟؟
گفت نمى‌شد تو پاريس ماشين‌ت قرمز نباشه كه، مى‌شد؟
فرداش رفتيم ايست ماما، سكسى‌ترين سالاد گوشت خام و پيتزاى اون محل رو خورديم با شاردونى مرغوب، سرخوش و مست قدم‌زنان برگشتيم تو اتاق قشنگمون تو هتل و اون روز عصر هرگز تموم نشد.

انقد از هتل بيرون نرفتيم و انقد دونت ديسترب بوديم كه آخر يه روز منيجر هتل اومد يادداشت گذاشت زير در كه خوبين هانيا؟! گفتم اه، اين پاريس خيلى كوتاه بود. همه‌ش به آرت‌فر و كار و هتل گذشت. گفت خب.

تو ميل‌باكس‌م، يه نقشه فرستاده بود. نوشته بود از اون شهرى كه توش قرار دارى، ليل، تا بروژ ٤٠ دقيقه راهه. مى‌خواى بعدش بريم بروژ شكلات بخريم؟ جواب دادم تو ديووونه‌اى. گفت آى نو. رفتيم مؤسسه‌ى فرسنوى، نزديك ليل، و بعدش رفتيم سمت بروژ. يه جا كه اينترنت‌مون قطع شد گفت خب فك كنم الان تو بلژيك‌ايم. پرچم‌هاى اتحاديه‌ى اروپا زياد شده بودن و زبون تابلوها ناخواناتر شده بود. بعدتر، نشسته بوديم به خوردن صدف و سالمون و شراب، لب رودخونه، و بعد شكلات. يه چمدون شكلات دست‌ساز بلژيكى خريديم.

گفتم مى‌شه بعد از چك اوت يه راست بريم فرودگاه؟ چون موفق شده بوديم اومدنى تو وين از پرواز پاريس جا بمونيم. گفت نه. گفتم من هيچ جا نمياما. گفت خب. بعد از چك اوت، ديدم داره نمى‌ره طرف فرودگاه. اومدم غر بزنم كه ديدم دم فروشگاه COS نگه داشت. رو ويترين زده بود لباساى نيو سيزن. گفت خب؟ من در سكوت سنگين خبرى پياده شده و در فروشگاه غرق شدم. يه دور زدم و دو سه دست لباس برداشتم رفتم طرف اتاق پرو، كه ديدم دوست‌مون با پنجاه دست لباس الردى اون‌توئه. گفتم سيريسلى؟؟ گفتم تو همونى نبودى كه منو مسخره مى‌كردى اين‌همه پول مى‌دم پاى اين گونى‌ها؟؟؟ گفت اوهوم. 

بعد از سه ساعت، به زور از تو فروشگاه كشيدمش بيرون، كه هانى جا مى‌مونيم دوباره‌هااااا. و گس وات؟ ده دقيقه دير رسيديم و گيت بسته شده بود ما موفق شده بوديم دوباره از پرواز جا بمونيم. در حالى كه من مهران‌مديرى‌طور به دوربين خيره شده بودم، رفيق‌مون خونسرد گفت مگه نمى‌خواستى بيشتر بمونى پاريس، بى‌ قرارِ كارى؟ گفتم تو ديوووونه‌اى. گفت آى نو.

هتل دومى‌مون تو پاريس، دم ايفل بود. گفت پياده بريم لوور. گفتم پياده؟؟؟ گفت اوهوم. وسطاى راه كه خسته و گرسنه بودم ديدم يه بوهاى آشنايى مياد. تو يه كوچه‌هاى عجيبى تو محله‌‌ى ژاپنيا بوديم و رفتيم نشستيم تو يه رستوران. گفتم اوه، شت، اين‌جا اودن واقعى داره!! گفت هانى، اين معروف‌ترين اودن‌فروشى شهره. سه سرى غذا خورديم اون وعده. اوريجينال‌ترين مزه‌ى ژاپنى كه تا حالا بيرون از ژاپن تجربه كرده بودم. از توكيو به اين‌ور، بعد از ١٥ سال. گارسونه اومد گفت چيزى لازم ندارين؟ به ژاپنى جواب‌شو دادم. گفت اوه، باورم نمى‌شه. گفتم اوهوم، واتاشى‌ مو شنجيرانه‌ ناى.

تو ميل باكس‌م، رزرو هيلتون اومده بود، بسفروس، استانبول. گفتم سيريسلى؟؟ يه راست بريم ايران بابا. گفت نه، خسته مى‌شى. گفتم پس نريم تو شهر. همون شرايتونِ فرودگاهو بگيريم صبحش بريم تهران. گفت يعنى نريم رو تراس هيلتون؟ استراحت كنيم؟ مادو؟ آنگوس؟ دنده كباب؟ كيك ماهوتى مصطفا؟ سيتيز؟ كوله‌ى طوسى كيپلينگ؟ و بدين صورت، با يه كوله‌ى جديد گوريل‌دار، با يك هفته تأخير، برگشتيم خونه.

تازه بعد از ده بار ماشين لباسشويى  روشن كردن، لباساى كثيف‌مون تموم شده بود، از جلسه اومده بودم بيرون داشتم مى‌رفتم سر كار، كه ديدم تو ميل‌باكس‌م باز بليت اومده برام. شك نداشتم اين بار ديگه سر كاريه. اما ديدم ظهر دارم مى‌رم مشهد. نوشته بود بيا، مى‌ريم شانديز و پسران كريم، فرداش برمى‌گرديم با هم، قول. پى نوشت اضافه كرده بود ازون هواپيما نوها برات گرفته‌م، حال‌شو ببر؛)

از گيت بازرسى كه اومدم بيرون، ديدم نشسته تو سالن فرودگاه. غش غش زد زير خنده و پا شد اومد طرفم. بغلم كه كرد، از سر تفقد زد پشتم كه سيريسلى هانى؟؟ فك نمى‌كردم بياى. گفتم آى نو.

سفر هرگز تموم نشد.


Comments:
ات فرست کیس هانی
سکند ریلی از لذت ضعف کردم دو تا چایی خوردم تا به هوش بیام
بعدش منو با خودت بردی قشنگ و بر نگردوندی
حالشم ببر
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017