Desire Knows No Bounds




Sunday, April 9, 2017

فرناز سیفی توی فیس‌بوکش نوشته:

بیش از یک ماه از انتشار این یادداشت صادقانه و مهم بیلی بیکر، خبرنگار «بوستون گلوب» گذشته است و هنوز بحث و گفت‌وگو درباره‌ی مساله‌ی مهم پنهانی که او به آن اشاره کرده، ادامه دارد. بیلی بیکر چهل‌وچندساله است، سال‌هاست در «بوستون‌گلوب» کار می‌کند، ازدواج کرده و دو بچه‌ی کوچک دارد. بچه‌ها که به‌دنیا آمدند به محله‌ای در حاشیه‌ی شهر اسباب‌کشی کردند تا بتوانند خانه‌ای بزرگ‌تر با حیاط بخرند تا بچه‌ها بتوانند در فضایی بزرگ‌تر و میان دارودرخت بزرگ شوند. او کار می‌کند، ماشین بزرگی دارد(کلیشه‌ی خانواده‌ی آمریکایی که خارج از شهر زندگی می‌کنند) روزها مسیر طولانی را تا روزنامه می‌راند، صبح‌ها سعی می‌کند قبل کار به باشگاه ورزش برود یا بدود. شب‌ها حتما قبل از خواب بچه‌ها، یک ساعت وقت برای بازی و خنده با آن‌ها بگذارد، آخرهفته‌ها بیشتر وقت را با زن و بچه‌هایش بگذراند، سالی یکی دوبار تعطیلات بروند و ...همه چیز یک کلیشه‌ی بسیار عادی و رایج زندگی خانوادگی طبقه‌ی متوسط و متوسط رو به بالا در آمریکا است.

چندوقت پیش روزی سردبیرش او را به اتاق صدا کرد و گفت یک سوژه عالی دارد که راست کار اوست. سردبیر به آمار ده‌ها سال بررسی دولت فدرال اشاره کرد: مردم در آمریکا بیشتر از این‌که از چاقی مفرط و دیابت و سیگار کشیدن بمیرند، از «تنهایی» و حس عمیق بی‌کسی می‌میرند. آدمی‌زاد(به‌ویژه مردان میانسال) تنهایند، اغلب اوقات هم در حال انکار این وضعیت و تنهایی مدت‌هاست یک عامل جدی مرگ‌ومیر و به‌خطرانداختن سلامت است و کسی درباره‌اش حرفی هم نمی‌زند. حالا سردبیر از بیکر می‌خواست برود تحقیق و درباره‌ی این موضوع یک مطلب مفصل بنویسد. بیکر بهش برخورد، چرا سردبیر فکر کرده او آدم مناسبی است که این سوژه را دنبال کند؟ اون‌که یک دوجین رفیق صمیمی و معاشر دارد. مثلا همین دوست قدیمی‌اش مارک، هم‌کلاسی دوران دبیرستان بودند و هنوز باهم حرف می‌زنند و بیرون می‌روند. صبر کن ببینم...سالی چندبار هم را می‌بینند؟ چهار یا حداکثر پنج‌بار... روری چی؟ روری هم دوست صمیمی قدیمی‌اش است. آخرین‌بار کی روری را دید؟ بیشتر از یک سال از آخرین قرارشان گذشته... خب این همه همکارانش سرکار هستند که باهم ناهار می‌خورند و قهوه صبح و گپ می‌زنند....کی را گول می‌‌زنیم؟ چرا می‌خواهیم به خودمان بقبولانیم همکارانی که هر روز چندساعت می‌بینیم و گاه گپی می‌زنیم «دوست و رفیق» ما هستند آخه؟‌

بیلی بیکر هی فهرست دوستان‌اش را ردیف کرد و وقتی پشت میزش برگشت، واقعیت عین پتک بر سرش فرود آمد: بله، او «لوزر» است و تنها و فکر می‌کند کلی دوست و رفیق دارد. دکتر ریچارد شوارتز، محققی که اصلا درباره‌ی این معضل فراگیر تنهایی آدمی‌زاد در قرن ۲۱ کتابی نوشته است، از شنیدن ماجرای زندگی روزمره‌ی بیکر هیچ تعجب نکرد. گفت ماجرای کلیشه و تکراری تنهایی همین است. درگیر و گرفتار زندگی خانوادگی و کار و مشغله‌ای، وقتی اگر باقی بماند ترجیح میدی یا باید صرف رسیدگی به امورات بچه‌ها و خانه و زندگی خانوادگی کنی، بقیه دوستان‌ات هم همین‌اند و به‌سادگی و بدون این‌که حتا متوجه بشوید میبینید دیگر مدت‌هاست باهم حرف نزدید یا نشده یک قرار دورهمی بگذارید. تنهایی آوار می‌شود و جاری روزمره می‌شود. تحقیق آن‌ها نشان داده شانس مرگ زودهنگام افرادی که با چنین تنهایی مواجه‌اند، ۲۶ تا ۳۲ درصد بیشتر از سایر افراد است و این نوع انزوای رایج که حتا به چشم نمیاد، گاه از کشیدن سیگار کشنده‌تر است. شوارتز توضیح می‌دهد که این نوع رایج از تنهایی آن‌قدر پنهان است که اکثر افراد هرگز به خودشان هم اعتراف نمی‌کنند که گرفتار این نوع تنهایی و انزوایند. اصلا گاه به خیالت هم نمی‌رسد تنهایی. متاهلی و شریک زندگی داری، بچه داری و از وقت گذرانی با بچه‌ات لذت می‌بری، تعطیلات در محیط خانواده و میان پدر و مادرتان هستید، اما دوست و رفاقتی ندارید. چیزی خارج از دایره‌ی روزمره‌ی تکرارشونده نیست. فضایی از آن خود، گپ و گفتی از آن خود و خارج از جاری روزمره درکار نیست.

نتیجه تحقیق شوارتز هم نشان داده که این وضعیت میان مردان میان‌سال بیشتر و جدی‌تر از زنان میان‌سال است و زنان به‌طورکلی در دوست‌یابی موفق‌ترند. نتیجه‌ی تحقیقی در دانشگاه آکسفورد جالب بود: مردها برای این‌که دوست پیدا کنند، نیاز به یک فعالیت مشترک مداوم دارند. مثل عضویت در یک تیم ورزشی، مثل این‌که باهم بروند بدوند. فعالیتی که مداوم و بابرنامه باشد. هر هفته سر ساعت معینی تکرار بشود. از این‌که گاهی گذری بشینند دورمیز و آبجو بخورند، معمولا دوستی واقعی و جدی بیرون نمیاد. شوارتز می‌گوید محققان در بررسی عکس‌ها و فیلم‌های گروه‌های دوستی زنان و مردان به یک تفاوت جالب پی بردند. زن‌ها در وقت‌گذرانی با دوستان وقتی باهم حرف می‌زنند، چهره به چهره گپ می‌زنند و به صورت هم نگاه می‌کنند. مردها اما معمولا کنار هم می‌ایستند، هر دو به نقطه نامعلومی در افق روبرو نگاه می‌کنند و باهم بدون این‌که به صورت هم نگاه کنند، گپ می‌زنند...

چندسال قبل یکی از مردان در کلاسی که بیکر می‌رفت، ایده‌ای داشت:«چهارشنبه شب»...اصرار و سماجت می‌کرد که هر چهارشنبه شب مردانی که در این کلاس بودند دورهم جایی جمع بشوند، چیزی بنوشند و از همه‌چیز گپ بزنند و دوستی رقم بزنند. سماجت می‌کرد که برنامه را باید منظم هر چهارشنبه شب تکرار کرد تا روتین و رویه و بخشی از زندگی شلوغ همگی شود. از قرار، او درست می‌گفت و حالا بیکر در آخر مطلب‌اش از مردان خواسته بلند شوند چهارشنبه شب‌ها یک برنامه‌ی دورهمی بگذارند، هر چهارشنبه شب، باهم کاری کنند تا به جنگ این انزوای خاموش مرگ‌بار بروند که بلای جان همه‌شان شده.

«آتلانتیک» بعد از این نوشته صادقانه بیکر، به سراغ جان کسیوپو، روان‌شناسی رفت که سال‌هاست درباره‌ی انزوا و تنهایی آدمی‌زاد در هیاهوی جمع تحقیق می‌کند و با او مصاحبه کرد. کسیوپو توضیح می‌دهد که این کلیشه غلط در ذهن مردم باید اصلاح شود که تنهایی= تنها زندگی کردن، نداشتن شریک زندگی، دوستان انگشت‌شمار است. نه...اتفاقا خیلی از موارد دقیقا چیزی شبیه به ماجرای بیکر است. آدم‌ها در ظاهر کلی هم دوست و معاشر و همکار و همسایه و زن و شوهر و بچه دارند و باز تنهایند. احساس تنهایی، پیچیده‌تر از فرمول‌های کلیشه است. «تنها بودن» یک چیز است، «حس تنهایی کردن» چیز دیگر و دومی خطرناک‌تر و پیچیده‌تر است.

این روان‌شناس می‌گوید تحقیق و آمار نشان می‌دهد آدم‌های متاهل به‌واقع کمتر تنهایند و کمتر احساس تنهایی می‌کنند،ولی کماکان شمار افراد متاهلی که احساس تنهایی عمیق می‌کنند، چشم‌گیر و فراوان است. کسیوپو می‌گوید تقریبا همه‌ی باور و برداشت ما از تنهایی غلط است. فکر می‌کنیم آدمی که تنها زندگی می‌کند و زیاد اهل معاشرت نیست، لزوما تنهاست که از بیخ غلط است. فکر می‌کنیم همین که برویم با دیگران وقت بگذرانیم، حس تنهایی را چاره است و مشکل حل می‌شود که این یکی غلط اندر غلط است. خیال می‌کنیم آدم‌هایی که در روابط اجتماعی و مهارت‌های ارتباطی ضعیف‌ترند، لاجرم تنهاترند که این هم نادرست است و اتفاقا بسیاری از آن‌ها که عمیقا احساس تنهایی شدید می‌کنند، آدم‌هایی‌اند خوش‌مشرب و بگووبخند و با مهارت‌های ارتباطی بالا.

این روان‌شناس برای افرادی که درگیر حس عمیق تنهایی‌اند،چند توصیه دارد: یک کار داوطلبانه در یک گروه خیریه یا کمک‌رسانی را شروع کنید. این واقعیت را بپذیرید که برقراری روابط اجتماعی معنادار سخت است و زمان‌بر. یک راه خیلی موثر این است که مدام درباره‌ی خودتان حرف نزنید، از آدم‌ها درباره‌ی آن‌ها و زندگی و علایق و کارها و نگرانی‌هایشان سوال بپرسید و بگذارید درباره‌ی این چیزها حرف بزنند. این یکی از بهترین راهکارهایی است که از دلش، دوستی بیرون میاد. و همیشه دنبال آدم‌هایی باشید که با آن‌ها اشتراکات و سلایق مشابه دارید. همیشه خوب است با این افراد یک قراری بگذارید و گپی بزنید. خیلی وقت‌ها از دل حتا یک علاقه مشترک، دوستی جوانه می‌زند. اشتراکات مهم است، همان یک نقطه مشترک را بچسبید و رها نکنید.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017