Desire Knows No Bounds




Wednesday, May 10, 2017

بزنگاه‌های حساسِ زندگیْ شخصیتِ آدمی را می‌سازند

گاردین — شما چگونه سرگذشت زندگیِ یک انسان را می‌فهمید؟ ساده‌ترین رویکرد به زندگی‌نامه این است که از زمان تولد فرد شروع کنیم، به نقطۀ مرگ وی برسیم و هرچه را هم بین این دو رویداد هست ثبت و ضبط کنیم. توجیه این رویکرد هم این است که طول زندگی یک ماجرای خطی است. اگر این‌گونه زندگی‌نامه به بهترین نحو نوشته شود، علاوه‌بر جامع و کامل بودن، بصیرت‌بخش و آگاه‌کننده هم خواهد بود؛ برای مثال، زندگی‌نامه‌هایی که بُسوِل برای ساموئل جانسون، سِر مارتین گیلبرت برای وینستون چرچیل، یا ژوزف فرانک برای داستایوفسکی نوشته‌اند این‌چنین‌اند.

اما همۀ لحظات زندگیْ با یکدیگر برابر نیستند. لحظه‌هایی وجود دارند که ما در آن‌ها متحول می‌شویم، همین‌طور اتفاقاتی احساسی می‌افتند که نه‌تنها مهم‌اند، بلکه ما را به‌کلی تغییر می‌دهند. زمانی‌که باراک اوباما برای آخرین بار، در سمت ریاست‌جمهوری، کاخ سفید را ترک کرد، محال بود سخنرانی سیزده سال پیشش را به یاد نیاورد؛ سخنرانی هیجان‌انگیزی که توجه مردم را به وی جلب کرد. در آن موقع، جوانکی بیش نبود و، به قول خودش، «طفلی لاغرمردنی بود که اسمی خنده‌دار داشت و ایمانش بر این بود که امریکا برای او هم جای مناسبی دارد»، اما وی خیال یک ملت را اسیر خود کرد و آن لحظه نه‌فقط زندگی او را که حیات ما را نیز تغییر داد.

به نظر من، لزوماً هیچ پیوندی در کار نیست بین رویدادهای آشکاری که به چشم می‌آیند و غرایز و محرک‌های درونیِ شخصی -مخصوصاً در یک زندگی غیرعادی- که به‌تنهایی هریک از ما را تعریف می‌کنند. رویدادها شخصیت انسان را تعیین نمی‌کنند، بلکه آن را برملا می‌کنند. بنابراین، هدف من در جهت فهم بهتر سوژه‌ام این است که روی آن لحظات خاصی دست بگذارم که، به نظرم، روشن‌ترین دید به درون او را به من خواهد داد.

چیزی که مرا بیش از لحظات پیروزی یا رسوایی اجتماعی برمی‌انگیزد نمونه‌های دردسر و کشمکش‌های بی‌سروصدایی‌اند که فرد امکان پنهان کردن ضعف‌هایش را ندارد: مثل بیماری‌ها و بیچارگی‌ها و ترس‌ها و درماندگی‌ها که اغلب شاید در آشوب نوسانات زندگی گم شوند، اما آن‌ها، بیش از هر چیز دیگری، می‌توانند به ما کمک کنند تا ژرفنای شخصیت حقیقی یک فرد را کشف کنیم.
ازآنجاکه همه‌مان آن لحظات را در زندگی‌هایمان خوب می‌شناسیم، آن لحظات برای ما پلی بسیار واقعی می‌سازند به‌سمت شخصیت‌هایی که اگر فهم این لحظات نبود، شاید تنها از دور می‌بایست آن شخصیت‌ها را نظاره می‌کردیم.

تنها چندتای ما ممکن است یک ارتش را فرماندهی کند، مرز علم را جابه‌جا سازد، یا برای بالاترین مسئولیت‌های دولتی در انتخابات پیروز شود. اما درک لحظات تردید و رنج، در یک آنی از آنات زندگی، خصیصۀ مشترک تمام زندگی‌هاست که می‌توانیم، در آن لحظات بخصوص، انسانیت ذاتی افراد تاریخی را بشناسیم: افرادی که آن‌قدر سرشناس شده‌اند که اگر این لحظات خاص نبود، شاید همچون اسطوره بدان‌ها می‌نگریستیم.

این اکتشافْ اولین‌بار وقتی مرا میخکوب کرد که داشتم روی اولین کتابم، رودخانۀ شک، کار می‌کردم. برای انجام تحقیق دربارۀ این داستان، سال‌ها وقت گذاشتم. این داستان دربارۀ سفری است که طی آن تئودور روزولت، در سال ۱۹۱۴، عازم سفری اکتشافی در مسیر رود ناشناخته‌ای در میان جنگل آمازون می‌شود. من به اسناد بایگانی‌شده مراجعه کردم و از اساتید این موضوع مشورت گرفتم. هفته‌ها در جنگل‌های دراندشت و شهرهای ولنگ‌ووازِ برزیل وقت گذراندم و به این رودخانه سفر کردم که، در حال حاضر، رودخانۀ «ریو روزولت» نام دارد اما هنوز هم به‌طور عجیب‌غریبی ناشناخته مانده است.

وقتی‌که داشتم آخرین نسخۀ پیش‌چاپ کتابم را بررسی می‌کردم، هشت ماه از بارداری‌ام می‌گذشت که خبری وحشتناک و تکان‌دهنده به من رسید. پزشکان می‌گفتند بچه‌ام در رحم به یک گونۀ نادر و مهلکی از سرطان دچار شده است. طی زایمان اضطراری‌اش و هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌های ترس و ابهام که دخترم داشت برای زندگی‌اش می‌جنگید، احساس کردم که روزولت را درک می‌کنم و هر آنچه را در قاره‌ای دیگر و قریب به یک قرن پیش برایش رخ داده است می‌فهمم.

در نظر روزولت، موضوع فقط کشیدن نقشۀ یک رودخانۀ ناشناخته نبود؛ بهبودیافتن غرورش پس از کوشش ناکام وی برای دوباره رسیدن به ریاست‌جمهوری یا حتی نجات دادن زندگی خودش هم نبود. موضوع نجات دادن جان پسرش، کرمیت، بود. سه مرد طی این سفر مردند: یکی‌شان غرق شد، یکی هم توسط دیگری کشته شد و آن دیگری هم، در جنگل آمازون، به دستان مرگی محتوم سپرده شد. کسانی که نجات یافتند، ازجمله کرمیت، قایقشان را در تنداب‌ها از دست دادند، مورد حملۀ بومیان آن منطقه قرار گرفتند، و نزدیک بود که از گرسنگی جان بدهند. در نهایت، تمام همّ روزولت این بود که پسرش را زنده از آن مخمصه بیرون بکشد.

وقتی‌که نهایتاً درک کردم این سفر چه معنایی برای روزولت داشته، ربطش را به سوژۀ خودم فهمیدم. ربطی که در سال‌هایی که سعی می‌کردم وی را درک کنم در فهمش ناکام مانده بودم. اما، پس از ماجرای دوران بارداری‌ام، داستان روزولت آن‌چنان برایم روشن شد که گویا بر آن نور تابیده است. اما این نور از بیرون سرچشمه نمی‌گرفت، بلکه از خورشید درون روزولت بود.

پنج سال بعد، زمانی‌که نوشتن قهرمان امپراتوری را شروع کرده بودم، شدیداً به یاد این ماجرا افتادم. قهرمان امپراتوری شخصیت وینستون چرچیل را در جنگ بوئر روایت می‌کرد. این کتابْ کاملاً داستان متفاوتی داشت: روزولت وقتی‌که به رودخانۀ شک رفت، نه‌تنها اواخر دوران حیات سیاسی‌اش بود، بلکه کم‌کم داشت به پایان عمرش می‌رسید. اما وقتی هواپیمای چرچیل، اکتبر ۱۸۹۹، در آفریقای جنوبی فرود آمد، بیست‌وچهار سالش بیشتر نبود و عمری طولانی در پیش روی خود داشت. تشابه این دو از یک‌سو در موقعیت‌های حادّشان نهفته بود که در آن‌ها خودشان را یافتند و، از سوی دیگر، در وضوح تامّ و تمام در افشای شخصیتشان بود، آن‌هنگام که برای بقا دست‌وپا می‌زدند. چرچیل برای پوشش خبریِ قضایای جنگ، در کسوت روزنامه‌نگار، به کیپ‌تاون رفت. تنها دو هفته پس از اینکه وی به آنجا رسید، بوئرها به قطار زره‌پوشی که با آن سفر می‌کرد حمله کردند. دستگیر شد، به‌عنوان اسیر جنگی به زندان رفت و نهایتاً توانست دست‌تنها فرار کند. حدود سیصد مایل از قلمرو دشمن پیش روی او قرار داشت: قلمروی که از پرتوریا شروع می‌شد و تا آفریقای شرقی که مستعمرۀ پرتغال بود، و حالا موزامبیک نام دارد، ادامه می‌یافت. او نه نقشه‌ای داشت، نه قطب‌نمایی، نه سلاحی و نه غذایی. بوئرها نیز، با حالتی سرخورده و خشمگین، می‌خواستند او را گیر بیندازند و اگر این بار موفق می‌شدند، واقعاً این احتمال بود که او را بکشند.

چرچیل، که بیچاره مانده بود و تنها کورسویی از امید داشت، هزاران مایل تا کشورش فاصله داشت. اما، در آن «لحظۀ» یأس و ناامیدی و ترس، همان جرئت، قاطعیت، خودکامگی و تهوری را از خود نشان داد که چهل سال بعد جایگاه وی را از دیگران متمایز کرد؛ چهل سال بعدی که کشورش به وی بسیار احتیاج داشت.

بعد از اینکه فرار کرد به جنگ بازگشت، اما این‌بار نه‌فقط در کسوت روزنامه‌نگار بلکه همچنین به‌عنوان یک افسر نظامی. می‌خواست بجنگد و به‌دنبال خونین‌ترین میدان‌های نبرد می‌گشت. حتی، پیش از آنکه به انگلستان بازگردد، قهرمانی ملی شده بود و مدتی نگذشت که اولین کرسی‌اش را در پارلمان به دست آورد.

غیرممکن است که زندگی غیرعادی، طولانی و پیچیدۀ چرچیل را در این رویداد خاص خلاصه کنیم. او، پس از آن رویداد، ۶۵ سال دیگر، از پرآشوب‌ترین سال‌های تاریخ انسانی، را زندگی کرد. البته به همان اندازه غیرممکن است که ماجرای نقش وی را در جنگ بوئرها بخوانیم و نفهمیم که او که بوده است، و نفهمیم که او چرا و چگونه آن مردی شد که ما امروزه در ذهن داریم. در آنجا شخصیت چرچیل را به‌روشنی می‌توان دید، اگرچه هنوز کاملاً شکل نگرفته بود: آرامشی جسورانه با پس‌زمینه‌ای غبارآلود از مرغزارهای آفریقای جنوبی.


پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۲۸ ژانویه ۲۰۱۷ با عنوان From Churchill to Obama, the defining moments of a life aren't always the public ones در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «بزنگاه‌های حساسِ زندگیْ شخصیتِ آدمی را می‌سازند» ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] The River of Doubt
[۲] Hero of the Empire

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017