Desire Knows No Bounds




Tuesday, May 30, 2017

خسته و گرسنه و پریود و بداخلاق، با سردرد و کوفتگی بدن و خبر بستری‌شدن اون یکی مامان‌بزرگم، می‌رسم خونه. ده شب. هیشکی خونه نیست. شامو آماده می‌کنم با ماست و سبزی‌خوردن می‌ذارم رو میز. یه یادداشت می‌چسبونم رو تابلوی جلوی در ورودی که من سگم. بهم نزدیک نشین. با یه ظرف طالبی قاچ‌کرده میام تو اتاق، درو می‌بندم، قرص می‌خورم، دوش می‌گیرم، گیلمور گرلز می‌بینم، طالبی می‌خورم و می‌خوابم. تو خواب و بیداری صدای آدمای خونه رو می‌شنوم که یکی‌یکی می‌رسن. صدای کلید و صدای پمپ آب کولر و صدای در کابینت و قاشق‌چنگال و صدای پایین کشیدن پرده‌ی پروجکشن و صدای حرفای فوتبالی آخر شب زرافه و سید و صدای موزیک‌های متال اتاق دخترک تا دیروقت، چون ژوژمان داره این روزا. قرصا اثر می‌کنن کم‌کم. خسته و غمگین و بداخلاق خوابم می‌بره.

 وسطای شب، می‌بینم تو بغل سیدم. با یه لیوان شیر و دوتا خرما، امام‌علی‌طور، بالش برقی داغ و روغن با بوی کلیساهای فرانسه و ماساژ مطبوع. ماساژ طولانی و مطبوع. بعد از ماساژ دردم کمتره و اوقاتم بهتر. انقد بیدار می‌مونه تا خوابم ببره. صبح وقتی بیدار می‌شم که رفته. می‌رم تو آشپزخونه می‌بینم چای دم کرده و ساندویچ درست کرده برام گذاشته رو کانتر. غذاها و میوه‌های دیشب رو گذاشته تو یخچال. و یه  iKnow honey, iKnew actually و ماچ و قلب زیر یادداشتی که توش اعلام کرده بودم من سگم، نزدیک نشوید.

فک می‌کردم بعد از کار تو معدن، سخت‌ترین کار این باشه که با یه آدم دیگه زیر یه سقف زندگی کنی. حالا می‌بینم اما بنایی هنوز سخت‌ترین کاره و از قضا بودنِ سید، بودنِ آدمی که دوست‌ش داری، همین دور و بر، زیر یه سقف، چه خوشاینده. ازون دست تجاربی که هنوز جذابیت‌شو برام از دست نداده.


Comments:
سید برادر نداره بیاد مو رو هم ببره؟؟؟

(با لهجه یزدی بخوانید)
 
Post a Comment