Desire Knows No Bounds




Monday, May 22, 2017

چند هفته‌ى اخير، فرسايشى بود اوضاع. لااقل براى منى كه خودم را و اطرافيانم را و لايف‌استايلم را جورى تنظيم كرده‌ام كه آب توى دلم تكان نخورَد، اوضاعْ فرسايشى بود. حالا چند پيكِ تند و تيز را رد كرده‌ام و كمى آرام‌ترم. آخرى‌اش مرگ مامان‌بزرگ بود. با آن‌همه بيمارىِ ماه آخر، آن‌قدر سر حال بود و آن‌قدر اميد داشت به زندگى، كه هيچ‌كدام فكر نمى‌كرديم پنج‌شنبه عصر، آرام و خونسرد، چشمانش را ببندد و ديگر نفس نكشد. مرگ مامان‌بزرگ، اولين تجربه‌ى مرگ يك آدم نزديك بود توى خانواده‌ى ما. تا حالا بدن بى‌جانِ عزيزى را توى خانه‌اش، روى تخت خودش نديده بودم، از نزديك. مامان‌بزرگ چشم‌هايش بسته بود و دهانش كمى باز بود و صورتش قشنگ بود و آرام خوابيده بود و ديگر درد نمى‌كشيد. آسوده بود. نگاهش مى‌كردم و با خودم فكر مى‌كردم تمام شد، درد نمى‌‌كشد ديگر. چه خوب. نشانى از غم غليظ، يا گريه‌اى طوفانى، در من نبود. در برابر مرگ، آرام شده‌ام و منطقى. علاقه‌ام به آدم‌ها هم، معقول است و كم‌رنگ. يك‌جور كرختى احساسى، ضدِ غليان، خونسرد و پذيرا. يك‌جورى كه انگار همين است كه هست. خودمانيم هم، همين است كه هست. 
يك جايى اما، اواخر شب، آمبولانس كه آمد، آقاى آمبولانس‌چى كه آمد توى خانه‌ى مامان‌بزرگ، از ميان تمام فاميل و دخترها و نوه‌ها كه عبور كرد رفت پاى تختْ برانكارد را كه گذاشت روى زمينْ زيپِ كيسه‌ى برزنتىِ سياه را كه باز كرد با بابا و شوهرخاله‌ها، مامان‌بزرگ را با همان لباس‌خواب گلدارش با همان ملافه‌هاى تخت گلدارش كه بلند كردند گذاشتند توى كيسهْ زيپ‌اش را كه بستند، تلخ‌ترين و بى‌رحم‌ترين لحظه‌ى آن شب بود. بدتر از آن، نيم ساعت بعد، بابا كه برگشت بالا، با پسرخاله‌ها تشك و بالش تخت را كه برداشتند بردند توى اتاق، تخته‌هاى كف تخت‌خواب را كه برداشتند اريب بردند توى اتاق، و تاجِ تخت را و بدنه‌ى تخت را كه پيچ‌هايش را باز كردند جمع كردند بردند توى اتاق، سبدهاى دارو ميز داروها سرم و وسايل تزريق، همه و همه، و به همين سادگى، به همين سرعت، در كسرى از ساعت، بقاياى حضور مادربزرگ از توى سالن خانه‌اش جمع شده بود. يك جورِ برخورنده‌اى، جورِ ترسناكى، انگار كه طبيعى‌ترين اتفاق دنياست كه اشيايى كه بر حضور مادربزرگ در آن خانه، در سالن خانه‌ى خودش دلالت مى‌كرد، با همين سرعت جمع‌آورى شود تا خانه براى حضور پر تعدادِ فاميل، حضورِ دوستان و آشنايان و تسليت‌دهندگانِ زنده باز شود. تمامِ آن نيم ساعت، براى منى كه مرگ هيچ عزيزى را تا حالا اين‌همه از نزديك نديده بودم، همه‌چيز شبيهِ يك مستندِ كوتاهِ تكان‌دهنده بود.

اين چند هفته‌ى آخر، فرسايشى بود اوضاع. لااقل براى منى كه عادت ندارم آب توى دلم تكان بخورد، همه‌چيز فرسايشى شده بود. انتخابات و استرس ناشى از آن هم مزيد بر علت.

از اسباب‌كشى گالرى تازه برگشته بودم خانه، كه دخترك زنگ زد. "مامان‌بزرگ فوت كرد." دوش گرفتم لباس پوشيدم موهايم را همان‌جور خيسْ خيسْ محكم بستم پشت سرم رفتم خانه‌ى مامان‌بزرگ.

از مراسم ماما‌ن‌بزرگ تازه برگشته بودم خانه، كه سيد گفت يك چمدان مختصر براى هر دوى‌مان بسته‌ام. امشب مى‌رويم پاريس. خوب است حال و هوايت كمى عوض شود.

حالا نشسته‌ام لب پنجره‌ى هتل. پاريس. يك گيلاس شاردونى. كمى پنير. و چشم‌اندازِ پُرْگلِ كوچه و ساختمان روبرويى. سيد گفت امروز مى‌رويم كن. فيلم جديد هانكه. هپى اِند. گفت شب يا فردا برمى‌گرديم پاريس.

پاريس اين‌بار آرام‌تر از قبل است. خيابان‌هايش بى‌وقفه صداى آژير نمى‌دهد. فضاى شهر آن‌قدرها ملتهب و امنيتى نيست. من اما هم‌چنان در اين شهر، سومْ‌شخصِ مفردم. با شهر تعامل شخصى برقرار نمى‌كنم. زيبايى و ابهتِ شهر، از آن جنسى نيست كه دوست داشته باشم. از لوور برگشته‌ايم. امشب مى‌رويم كن، به تماشاى جديدترين فيلم هانكه. در شهر، هرازگاهى صداى آژير شنيده مى‌شود. پليس. آتش‌نشانى. الخ. امشب مى‌رويم "هپى اِند" ببينيم. سيد برايم سنگ تمام گذاشته است. دوست‌اش دارم. در شهر و در دلم اما گاهى صداى آژير مى‌پيچد، بى‌وقفه، مدام.


Comments:
برای منی که مرگ عزیز را از نزدیک دیده بودم
برای منی که در دلم مدام و بی وقفه صدای آژیر می پیچد
برای من
زندگی رفته لولیده در یک روپوش سیاهه زیپ دار لعنتی. گاهی به بیرون سرک می کشد و گاهی هیچ وقت دلش نمی خواهد بیرون را ببیند.

 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017