Desire Knows No Bounds




Wednesday, May 3, 2017


از خوشی‌ها و روزهایی که مهم نیست چندمی است 

از متن:

و ما زن‌هایی بودیم که می‌خواستیم عاشق‌مان شوند مثل همه زن‌ها، همه آدم‌ها. برای این عاشقیت به جای میز آرایش و زیبایی چهره، میز کار داشتیم و کلمه‌هایمان را زیبا می‌کردیم و در رویاهایمان به جای سوارکار ورزیده‌ اسب سپید، مردانی خمیده‌پشت با عینک‌های ته‌استکانی و موهای آشفته‌ خاکستری اول خواننده‌مان و بعد قهرمان‌مان بودند.

نقطه اوج قصه‌های ما آن‌جا بود که مرد اثیری‌مان نوشته‌ای از ما می‌خواند و ذکاوت و بکارت نوشته مشتاقش می‌کرد و شهر به شهر و کوی به کوی دنبال نشانی از ما می‌گشت. پیدایمان می‌کرد و بی‌آن‌که قد و هیکل‌مان را براندازد، سیبل کلمات‌مان را نشانه می‌گرفت و سر صحبت را از کلمه باز می‌کرد و دلش می‌خواست گرمای دست‌مان را هم درک کند.

...

من دیگر آن زن نیستم. زن یک‌جانشینی که بنویسد و بنویسد تا یک روزی انسان دیگری کشفش کند و بخواهد برای کلماتش با او باشد. من حالا زنی هستم که دنبال راه خودم، تنها خودم هستم. راهی به مرکز طبیعت به تپش حیات و حیوان. راهی برای حرف زدن با مرغ دریایی و گم شدن توی نقره‌ی آب‌ها. زیاد نمی‌دانم فقط می‌دانم من دیگر آن زن نیستم. حتا دیگر زن نیستم یعنی مهم نیست دیگر. خیلی چیزها حالا دیگر مهم نیست.

Labels:



Comments: Post a Comment