Desire Knows No Bounds




Thursday, May 4, 2017

جانِ منْ استْ او

دو سه روزه تو «آی‌فوتوز»م. باید یه سری عکس برای گالری جدا کنم بنابراین دارم تو آرشیو می‌چرخم. از سال ۴۲ تا الان. و آخ، آخخخخ که چه باورم نمی‌شد روزی برسه که آدمی رو این‌همه واقعی، این‌همه از صفر، این‌همه عمیق، و این‌همه علی‌رغمِ همه‌چی دوست داشته باشم. عکساشو که می‌بینم، رو عکسا که وای میستم که شروع کنن به پخش شدن، به فیلم شدن، به حرکت کردن، هر بار، و دقیقا هر بار قلبم فشرده می‌شه اشک تو چشام جمع می‌شه ته دلم مچاله می‌شه از فرط دوست‌داشتن‌ش.

یه زاناکس می‌خورم و می‌رم پی ادامه‌ی کارم.


Comments: Post a Comment