Desire Knows No Bounds




Wednesday, June 14, 2017

خسته و آرومم. ته‌‌نشین شده‌م. انگار که بعد از دو سه روز دست و پا زدن وسط دریا، بی‌که خط ساحل معلوم باشه، حالا تازه آب آورده باشدم ساحل. خیس و خسته و از تهِ زندگی برگشته، زیر آفتاب، به شکم خوابیده باشم رو شن‌های لب دریا. رسیده باشم به خشکی بالاخره. کوفته. منگ. امن. گرم. به چه قیمتی اما؟ از کدوم حادثه از کدوم ماجرا اما؟


Comments: Post a Comment